تبليغاتX
دادار

دادار

پايگاه اينترنتي-دفتر دادخواهی دادار و همکاران با سرپرستی کوروش طاهري (دادار)

وقتی زندگی کردن رو فراموش کنیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ترجمه متن زیبا و پرمعنی فوق را به فارسی هم بخوانید :

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.

برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 6 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

(7)
داستان بوزينه و سنگ‌پشت
سورنا لطفی نیا :
آورده‌اند كه در جزيره بوزينگان، بوزینه‌ای شهر را ترك و به ساحل دريا كه جنگل بزرگي داشت رفت. در آن جا يك درخت انجير پيدا كرد و بر روي آن خانه‌ ساخت. در زير آن درخت، سنگ‌پشتي هميشه براي آن‌كه خستگي از تن بيرون كند، مي‌نشست.
روزي بوزينه از درخت انجير مي‌چيد كه ناگهان يكي از آن‌ها در آب افتاد. آواز افتادن انجير در آب، به گوش بوزينه خوش آمد و يك شادي در او پديد آورد. پس هراز گاهي انجيري در آب مي‌انداخت، تا با شنيدن آواز آن خوشحال شود. در اين ميان، سنگ‌پشت به خوردن آن انجيرها مي‌پرداخت و باخود مي‌انديشيد كه بي‌گمان، بوزينه، اين انجيرها را براي او مي‌اندازد. لاك‌پشت مي‌پنداشت كه اگر بوزينه بدون هيچ آشنايي، اين كار را مي‌كند، اگر بين آن‌ها دوستي باشد، چه خواهد كرد. پس بوزينه را آواز داد و هرآن‌چه را در انديشه‌اش گذر كرده‌بود، به او گفت. بوزينه نيز به سوي او دست دوستي دراز كرد و دوستي آن‌ها آغاز شد. روزگار بر دوستي آن‌دو گذشت و چون سنگ‌پشت هر روز اندكي ديرتر به خانه مي‌رفت، همسر او دچار نگراني و دلتنگي شد و در اين باره با خواهر خوانده‌ي خود به گفت‌وگو پرداخت. خواهرخوانده، شوند دير آمدن بوزينه را دوستي وي با بوزينه دانست و گفت كه سنگ‌پشت آتش دوري تو را با آب دوستي بوزينه خاموش و سرد مي‌كند. آن‌دو چاره‌ي اين كار را در نابودي بوزينه دانستند، بنابراين همسر سنگ‌پشت، خود را به بيماري زد. هنگامي كه سنگ‌پشت به خانه برگشت، همسرش را بيمار ديد. پس به دنبال چاره‌اي شد، اما چيزي نيافت و همسر هر روز بدتر از روز پيش شد. سنگ‌پشت شوند بيماري را از خواهرخوانده پرسيد، خواهرخوانده گفت؛ كسي كه از درون بيمار و نوميد باشد، چگونه مي‌تواند درمان شود، كه او گرفتار نا اميدي شده است. پس سنگ‌پشت زار بگريست و گفت، اين چه دارويي است كه در اين ديار يافت نمي‌شود، نام آن را به من بگوييد تا هركجا باشد آن را پيدا كنم؟ خواهرخوانده گفت؛ اين دارو ويژه زنان است و آن چيزي نيست مگر دل بوزينه. پس سنگ‌پشت، هرچه انديشيد چيزي نيافت مگر آن‌كه تنها دوست خود را نابود كند. هرچند اين كار را به‌دور از مردانگي و دوستي مي‌دانست، اما مهر به زنش او را به اين كار واداشت تا شاهين وفا را سبك سنگ كند. پس به نزد بوزينه رفت و از او خواست تا به خانه‌اش بيايد. بوزينه نخست از رفتن خودداري كرد، اما درپايان پذيرفت. بوزينه به سنگ‌پشت گفت؛ من چگونه بايد از اين دريا بگذرم تا به خانه‌ي تو برسم؟ من تو را به‌آن‌جا كه جزيره‌اي پر از خوردني‌هاست مي‌برم. پس سنگ‌پشت او را بر پشت خود سوار كرد و رو به خانه گذارد.سنگ‌پشت چون به ميان آب رسيد، كمي ايستادبا خود انديشيد كه؛ بدترين كار همانا نامردي با دوستان است؛ نكند كه گرفتار فريب زنان شده‌ام؟ بوزينه از او شوند ايستادنش را پرسيد؟ سنگ‌پشت گفت؛به اين مي‌انديشيدم كه به شوند بيماري همسرم، نتوانم از پس آن همه مهر و خوبي تو بيرون بيايم و آيين مهمان‌نوازي را به‌خوبي انجام ندهم.بوزينه گفت؛ هرگز چنين انديشه‌اي را به دل راه نده. سنگ‌پشت، پس از اين‌كه كمي ديگر رفت، باز دچار همان انديشه شد و ايستاد. بوزينه اين‌بار دچار بدگماني شد و بارديگر شوند را از سنگ‌پشت پرسيد. سنگ‌پشت گفت؛ ناتواني و پريشاني زنم مرا نگران ساخته است. بوزينه پرسيد، بيماري زن‌ات چيست؟ و راه درمان آن چه‌چيز است؟ سنگ‌پشت گفت؛ پزشكان درمان او را دارويي مي‌دانند كه دست من به آن نمي‌رسد. بوزينه پرسيد؛ آن دارو چيست؟ سنگ‌پشت گفت: دل بوزينه.
ناگهان دودي از سر بوزينه برخواست و جهان پيش چشمانش تاريك شد و با خود گفت، افزون خواهي و آز، مرا در اين گرداب انداخت؛ پس راهي مگر نيرنگ، براي رهايي از اين دام نمانده‌است. اگر به جزيره برسم، چنان‌چه از دادن دل خودداري كنم، در زندان باشم و از گرسنگي بميرم و اگر بخواهم كه بگريزم، در آب خفه شوم.
بوزينه گفت؛ پزشكان درست گفته‌اند و زنان ما نيز از اين بيماري زياد مي‌گيرند و ما در دادن دل به آن‌ها، هيچ رنجي نمي‌بينيم. اما اي‌كاش زودتر اين سخن را به من مي‌گفتي تا دل را با خود مي‌آوردم؛ زيرا در اين پايان عمر، مرا به دل نيازي نيست و از بس غم بر او باريده‌است، كه آرزويي مگر دوري و نابودي آن را ندارم. سنگ‌پشت گفت؛ چرا دل را با خود نياوردي؟ بوزينه گفت؛ آيين ما چنين است كه هرگاه به ديدار كسي مي‌رويم، براي آن‌كه روز بر وي خوش بگذرد، دل را با خود نمي‌بريم، زيرا كه دل، جاي اندوه و رنج است. اما اگر بازگردي من آن را برداشته و با خود مي‌آورم. سنگ‌پشت به تندي بازگشت و بوزينه را به كنار آب رساند. بوزينه بر شاخ درخت پريد. سنگ‌پشت، ساعتي در زير درخت چشم به‌راه ماند، سپس بوزينه را آواز داد. بوزينه خنديد و گفت:
اي دوستي نموده و پيوسته دشمني/ در شرط من نبود كه با من چنين كني
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

                         «به آن كس كه ...»
بـه پـاکـی نـیایـش کنیـم آتـش پـاک را
                                            بـه آن کـس کـه گـویا و بیـنا کنـد خاک را
به آن کس که بخشیده است بهترین داده را
                                           به آن کس که مستی ببخشیده اسـت باده را
به آن کس که گرمی ببخشاید این خـاک را
                                            به آن کس که می گـون نمایـد رگ تـاک را
به آن کس کـه افـروخت هیـمه‌ی بـیشه را
                                            به آن کس که بگـداخـت خـس و ریشـه را
بـه آن کـس که افروزد آن بـوتـه‌ی خـار را
                                            به آن کـس کـه برهانده از پاره سنگ مار را
به آن کس که شادی ببخشیده اسـت کام را
                                            به آن کس که نیرو ببخشـیده اسـت جام را
به آن کس که این  جشن و  آتش بداد هدیه را
                                            به آن کس کـه رو بـه کمـال آورد تحـفه را
به آن کس ستایش، که هسـت داور کـردگار
                                            به آن کس که هستی ببخشیده است روزگار
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

جدول زمانی و نکات مهم

  • مهلت ثبت نام : مهلت ثبت نام تا پایان روز دوم  بهمن ماه 1390 می باشد
  • توجه ویژه : در طی مراحل ثبت نام از کلیک برروی دکمه Back مرورگر خود و باز کردن بیش از یک صفحه مرور گر برروی کامپیوتر خود جدا خودداری نمایید در غیر اینصورت به صفحه اصلی بازگشته و مراحل ثبت نام را دوباره انجام دهید
  • توجه ویژه : ثبت نام  شما فقط وقتی تکمیل گردیده است که در مراحل ثبت نام در یک صفحه مجزا از سیستم ثبت نام شماره پرونده  6 رقمی و کد رهگیری 16 رقمی دریافت نمایید.
  • توجه ویژه : در صورت مواجه شدن با هر گونه مشکل و یا داشتن سوال می توانیدبه ترتیب ذیل عمل نمایید :
    • مشکل در روند ثبت نام اینترنتی : مراجعه به بخش ارتباط با بخش فنی از منوی سمت راست
    • هر گونه سوال در مورد شرایط و ضوابط ثبت نام : تماس با شماره تلفن 6270059 - 0261 و 6270057 - 0261   از ساعت 8:30 الی 12:30 و عصر ها 13:30 الی 15:30 بجز ایام تعطیل
    • توجه : داوطلبانی که در رابطه با ضوابط رشته های امتحانی و همچنین مواد امتحانی و مرتبط بودن رشته های تحصیلی سوال دارند، می توانند با شماره تلفن 88802736-021 تماس حاصل نمایند.
    • بخش فنی  آزمون اینجا کلیک نمایید

چه کسانی می توانند ثبت نام کنند

  • 1: داوطلبان بايد دفترچه راهنما را به طور کامل مطالعه کرده باشند
  • 2: داوطلبان بايد حتما شرايط عمومي و اختصاصي مندرج در دفترجه راهنما را داشته باشند
  • توجه ويژه : داوطلبان كارت عتباري آزمون دکتری را از طریق سایت سازمان خریداری نموده باشند.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

در ميان رسانه‌ها
جايزه «گلدن گلوب» براي نخستين‌بار در دستان يك ايراني
اصغر فرهادي: ايرانيان مردمي صلح‌دوست هستند
سورنا لطفي‌نيا :

اصغر فرهادي در حالي كه نشان گلدن گلوب را در دست داردآيين پاياني اين دوره‌ي جايزه‌ي گلدن گلوب، يک‌شنبه شب (بامداد دوشنبه به وقت ايران) در هتل بورلي هيلز برگزار شد. «جدايي نادر از سيمين» که به نمايندگي از ايران در اسکار 84 حضور داشت، در بخش گلدن گلوب فيلم خارجي‌زبان پيروز شد. اين براي نخستين‌‌بار است كه فيلمي از سينماي ايران اين جايزه را دريافت كرد.
به گزارش ميراث خبر؛ «اصغر فرهادي» به همراه «پيمان معادي»، بازيگر نقش نادر، روي سن حاضر شد و پس از دريافت جايزه گفت: «هنگامي‌كه به اينجا مي‌آمدم داشتم فکر مي‌کردم چه بايد بگويم. از پدر و مادرم تشکر کنم، از همسر مهربانم، از فرزندانم، از گروهم، اما اينجا مي‌خواهم از مردمم حرف بزنم. آن‌ها واقعا مردمي صلح‌دوست هستند.»
فيلم آمريکايي و بوسنيايي‌زبان «در سرزمين خون و عسل» به کارگرداني آنجلينا جولي، «گل‌هاي جنگ» ژانگ ييمو از چين، «پسري با دوچرخه» ساخته ژان پي‌ير و لوک داردن، از بلژيک و فيلم اسپانيايي «پوستي که در آن زندگي مي‌کنم» به کارگرداني پدرو آلمودوار، رقباي «جدايي نادر از سيمين» در بخش بهترين فيلم خارجي‌زبان بودند.
جايزه‌ي گلدن گلوب را انجمن مطبوعات خارجي هاليوود مي‌دهد. گلدن گلوب پس از اسکار ارزشمندترين نشان سينمايي در آمريکاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

آموزگار خشمگین دفتر رو روي ميز کوبيد و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو  جم و جور کرد،
 سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوي ميز آموزگار کشيد
و با سداي لرزان گفت : بله خانوم؟

آموزگار که از خشم شقيقه هاش مي زد،
 تو چشماي سياه و پاک دخترک خيره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو پاکیزه بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن ؟
 هـــا؟!
 فردا مادرت رو مياري دبستان مي خوام در باره بچه شلخته ش باهاش گفتگو کنم!

دخترک چونه ي لرزونش رو گرد کرد... بغضش رو به سختی قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم ناخوشه... اما بابام گفته پایان ماه بهش دستمزد مي دن...

اونگاه مي شه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد...
اونگاه مي شه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تا صبح گريه نکنه...
اونگاه... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره
 که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم...
اونگاه قول مي دم مشقامو ...

آموزگار صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...

و کاسه اشک چشمش روي گونه سرازیر شد . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 10 AM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

باتری اشکانی ( الکتریسیته، دو هزار سال پیش در ایران)
 (The Parthian Battery)
گزارش از منصوره جعفریان سی­سختی ( کارشناس ارشد ایران شناسی)
داستان در باره برق در روزگار اشکانیان است که در یک کتاب با ۶ بخش نوشته شده است.
این کتاب دربردانده ۶ بخش
۱.پیش نوشتار
۲.شکانیان
 ۳.کشف بزرگ
۴.فرضیه‌های کونیگ، منبع انرژی الکتریکی، آب‌کاری طلا، کاربردهای پزشکی 
۵. موافقین و مخالفین
 ۶.نتیجه‌گیری
 در مقدمه کتاب آمده است: «یکی از بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین امپراتوری‌های تمام دوران که به ایران قدیم و کشورهای همسایه سلطنت کردند، توسط اشکانیان در 250 سال قبل از میلاد تا 250 سال بعد از میلاد بنیان‌گذاری گردید. آن‌ها خود را دارای تمدّنی با فرهنگ غنی و ثروت عظیم در این امپراتوری وسیع می دانسته‌اند. شواهد و مستندات بی‌شماری مانند: مسکوکات، ظروف نوشیدنی شاخ‌گونه و ظروف سفالی که تاکنون کشف شده‌اند دلالت بر تمدن عظیم اشکانیان دارد. اکتشافات باستانی توسط گروه‌های مختلف در شهر تیسفون در سال‌های 1930 و 1936 منجر به کشف اشیای شگفت‌ا‌نگیزی مانند ظروف گلی (سفالی)، استوانه‌ای مسی و میله‌های آهنی (شکل شماره 1) گردید تا سال 2003 ( موسوم به جنگ خلیج فارس در عراق) در تملک موزه ملی عراق در بغداد بود. در سال 1936، تعدادی اشیای خاص مانند یکی ظرف سفالی، با ارتفاع 14 و عرض 8 سانتی‌متر، یک استوانه مسی و یک میله آهنی باریک در منطقه خیوت ربوعه (Khujut Rabboua) در نزدیکی شهر تیسفون کشف گردید. از آنجایی که این محدوده، یک منطقه مسکونی اشکانی محسوب می‌گردید، یافته‌های باستانی را متعلّق به دوران امپراتوری اشکانیان می‌دانستند.»
 
ماجرای کشف این اثر باستانی را کنعانی از زبان W.Ley  چنین روایت می‌کند: « بغداد که در ساحل رود دجله قرار دارد، در سال 1936 شاهد سیل عظیمی بود و بخش‌های زیادی از آن با چندین اینچ آب پوشیده شد. برخی از اماکن کم عمق‌تر، به صورت باتلاق و حوضچه‌های کوچکی درآمده بودند که پشه‌های ماده آنها را مکان های مناسبی جهت تخم‌ریزی قرار دادند. تخلیه آب از این گونه اماکن امری غیر ممکن بود، لذا تصمیم بر پر کردن آنها گرفته شد. از آنجا که تپه مناسب خاک‌برداری در حوالی بغداد وجود نداشت، تصمیم بر این شد که خاک مورد نیاز از فواصل دور دست، خصوصا چندین کیلومتری جنوب بغداد، تأمین گردد. تپه‌ای با نام محلی «خیوت ربوعه» که در مسیر خط آهن بغداد- خانقین قرار داشت که کارگران در هنگام خاک‌برداری به ویرانه‌های برخورد کردند. از طرف دولت و موزه بغداد کارشناسان به محل اعزام شدند و همگان اذعان داشتند که ویرانه‌ها متعلق به دوران امپراتوری اشکانیان از 250 ق.م تا 224 ب.م می‌باشد.»
 در ادامه می‌خوانیم: «کاربرد واقعی اشیای کشف شده در منطقه خیوت ربوعه، کاملا ناشناخته بود. باستان‌شناس اتریشی به نام ویلهلم کونیگ (Wilhelm Konig) اولین شخصی بود که این اشیا را مورد بررسی قرار داد. او معتقد بود که آنها اجزای یکی باتری الکتریکی هستند و سپس چنین استنتاج نمود که اگر تعدادی از آنها به هم متصل شوند، زرگران اشکانی توان تولید الکتریسیته کافی برای آب‌کاری لایه‌های طلا بر روی اشیای فلزی را در اختیار داشتند. این آب کاری به منظور ارتقای کیفی و افزایش بهای آنها انجام می‌شده است. (شکل شماره 1)
      
هنگامی که مدلی از این "باتری" توسط سولفات مس، سرکه و یا حتی آب گریپ فروت ترش به عنوان محلول الکترولیت پر گردید، مشاهده شد که این مجموعه می‌تواند ولتاژ تولید نماید. بر اساس مشاهدات این آزمون، تنوع نظرات مطرح گردید. به عنوان مثال، هسته خرد شده بادام تلخ و یا آلبالو، کمی مایع خمیر، آب، حرارت و گرد طلا می‌توانستند تا محلول سیانید طلا برای آب‌کاری طلا توسط این باتری را تولید نمایند.
کنعانی خاطر نشان می‌کند که در سال 1999 داونز (D.Downes)  و میرهوف(A.Meyerhoff)  مدلی از باتری اشکانی را بازسازی کردند. (شکل 2)
             
آنها شرح این کار خود را چنین گزارش می‌دهند: « جهت بازسازی این "باتری"، سفال به صورت یک ظرف تنگ مانند شکل داده شد؛ به منظور برش سهل‌تر، مرحله پخت آن حذف گردید. سطح درونی ظرف توسط لاک شیشه‌ای به صورت غیر متخلخل در مقابل محلول‌ها، پوشیده شد. برای مشاهده سطوح درونی، ابتدا با یک ارّه دستی آن را به دو نیم بریدیم، سپس استوانه مسی، میله فولادی (آهن در دسترس نبود) و در پوش لاستیکی (قیر موجود نبود)؛ ظرف به دو نمیه بریده شد. تکه‌ای شیشه با شیشه بر، برای استقرار بر روی سطح صاف تهیه گردید. قطعات توسط اپوکسی دوباره به هم متصل شدند. ظرف با سرکه پر شد و ولتاژی معادل 1/1 ولت به دست آمد.
البته کلیه دانشمندان با کاربرد این یافته باستانی به عنوان یک منبع تغذیه که زرگران اشکانی برای آب‌کاری طلا از آن استفاده می‌کردند، موافق نبودند. برخی از آنها اعتقاد داشته و دارند که احتمالا این "باتری" یکی منبع آماده الکتریکی و یا وسیله‌ای مشابه با آن برای دادن "شوک الکتریکی" به بیماران بوده است. کاربردهای دیگری مانند استفاده ظرف سفالی و محتوی آن برای آیین های مذهبی نیز مطرح شده است.
فرضیه "منبع تغذیه بودن" این باتری برای محققان دیگری نیز قابل قبول نبوده و احتمال می‌رود که این تنگ برای حفاظت دعای خیر و یا جادو استفاده می‌شده است یعنی این گونه متون که بر روی مواد عالی درج می‌گردیده، درون این گونه ظروف نگهداری می‌شده است.
پس از کشف این یافته‌های باستانی، در شصت سال اخیر، دانشمندان زیادی از سراسر دنیا تحقیقات حجیم و گسترده‌ای بر روی انواع مدل‌های شبیه‌سازی شده از آن را، جهت تأیید و یا رد فرضیه کونیگ انجام داده­اند.»
این کتاب تاکنون به دست فرهیختگان علوم مهندسی به زبان‌های آلمانی، روسی، فرانسه، ژاپنی، اسپانیایی و غیره برگردان شده است.
مطالب بالا خلاصه­ای از مطالب علمی کتاب بود که جهت آشنایی با محتوای آن ارائه گردید. کنعانی برای نگارش این اثر از 67 منبع لاتین بهره برده و در 142 صفحه آن را به نگارش درآورده است. مطالعه این کتاب می­تواند دریچه­ای دیگر از دنیای متمدّن ایران باستان را در پیش دیدگان جستجوگر پویندگان علم آن روزگار و همچنین متخصصین برق باز نماید.
چکیده ای درباره نویسنده کتاب:
پروفسور ناصر کنعانی متولد تهران دارای درجه دکترا (D.Sc) در رشته متالوژی فیزیکی و مهندسی مواد از دانشگاه فنی برلین در آلمان است. وی چهار سال در انستیتوی تکنولوژیکی ماساچوست و دانشگاه فلوریدا به عنوان استاد مدعو در آمریکا بوده و در حال حاضر استاد دانشگاه فنی برلین است. تاکنون بالغ بر 300 مقاله علمی در مجلات معتبر بین‌المللی و کتاب‌های مختلفی از جمله کتاب « آبکاری الکترولیتی» و « پوشش مس» و  . . . از وی منتشر شده است.
کنعانی یکی از اندیشمندان عرصه علم، ادب و هنر ایران بوده و نام وی در تالار مشاهیر کشور آلمان در کنار بزرگانی چون آلبرت انیشتین قرار دارد. تسلط کامل بر پنج زبان زند دنیا، او را در مکان برجسته‌ای جهت معرفی بزرگان و مفاخر ایران زمین، در مجامع بین المللی جای داده است.
ایراد بیش از 200 سخنرانی رسمی درباره مفاخر علم، ادب، عرفان و هنر ایران از جمله خیام، خوارزمی، پورسینا، صادق هدایت و غیره در مجامع بین المللی از دیگر فعالیت های او می باشد.
شناساندن زیبایی‌های موسیقی اصیل ایرانی در سطوح مختلف در غرب، به ویژه ساز سنتور، که وی را در ردیف استادان برجسته این هنر اصیل قرار داده است، ابعاد گوناگون و گوشه‌ای از دستاوردهای زندگی پروفسور کنعانی است.
شناسنامه کتاب:
باتری اشکانی ( الکتریسیته، دو هزار سال قبل در ایران)، (The Parthian Battery)
نویسنده: پروفسور ناصر کنعانی ( استاد دانشگاه فنی برلین آلمان)
برگردان: دکتر محمد شاهمیری ( استاد دانشکده مهندسی مواد و متالوژی دانشگاه علم و صنعت ایران)
انتشارات: کتاب سبز، تهران
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 10 AM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

  23 دی‌ماه به یاد برپایی آیین «کوسه گردی» یا «کوسه ناقالدی»(ناقالی)
کوسه‌گردی، آیینی که با خود خیر و برکت می‌آورد
صديقه نوده فراهاني :
سال‌ها پیش آیینی زیبا و باشکوه در گوشه و کنار ایران برپا می‌شد که در هر شهر و دیار آن را به نامی می‌خواندند. برپایه‌ی این سنت کهن، چند روز پس از آغاز زمستان (تقریباً میانه‌ی زمستان) مردم روستاهای اراک، ساوه، محلات، آشتیان، تفرش، شازند و سایر گستره‌های استان مرکزی آیین «کوسه گردی یا کوسه ناقالدی» برپا می‌کردند. مردم باور داشتند که آمدن ناقالدی شگون دارد و با خود خیر و برکت می‌آورد و شوند(:موجب) باروری و زایش میش و بزها و گاوها می‌شود، از سوی دیگر چوپانان و گاهی افراد فقیر و بی‌چیزی که اجراکنندگان این آیین بودند از این راه چیزی به دست می‌آوردند تا زمستان را راحت‌تر بگذرانند. با فرارسیدن هنگام ناقالدی(ناقالی)، کودکان و نوجوانان و حتا بزرگ‌ترها هم شاد می‌شدند. از سوی دیگر این مراسم تفریح، سرگرمی و تفنن به همراه داشت.
برپایه‌ی یک افسانه‌ی کهن، حضرت موسی که در خدمت حضرت شعیب چوپانی می‌کرد، یک بار در زمستان سری به گوسفندان زد و متوجه شد که همگی دو قلو به دنیا آورده اند. چون به خانه بازگشت از شادی به همسر خود مژده داد و به شادمانی پرداخت.
 این جشن در روزگاران کهن ویژه‌ی چوپانان و گله‌رانان بوده ولی امروزه دلاکان، حمامی‌ها و افراد متفرقه و بی‌چیز، ناقالدی راه می‌اندازند. بازیکنان در این جشن 5 تا 10 تن هستند. نخستین کس با پوشیدن لباس نمدی چوپانان و به سر کردن پوست بزغاله و آویزان کردن زنگوله به خود، به نقش کوسه یا ناقالدی در‌می‌آ‎ید. دومین کس پسری پانزده ساله با پیراهن و چادری زنانه، نقش عروس کوسه را دارد. دو تن دیگر هر کدام دو شاخ به سرشان می‌بندند و چند زنگ هم به خود می‌آویزند (این دو تن تکه نام دارند). از این دو تن یکی توبره (خورجینی بزرگ) به دوش می‌اندازد و انعام مردم را گرد‌آوری می‌کند. در این میان دو تا سه تن با ساز و دهل نوازندگی می‌کنند.
کوسه که در پیشاپیش گروه حرکت می‌کند با دستان خود صدای زنگوله‌های بسته شده به خود را در‌می‌آورد و سپس درون خانه‌ای می‌شود (در این روز مردم در خانه را باز نگه می‌دارند) و با پاشنه‌ی کفش و یا چوب‌دستی خود ضربه‌ای به در طویله می‌زند. با این باور که این کار شگون دارد و خیر و برکت برای صاحب خانه می‌آورد. کوسه همچنان صدای زنگوله‌ها را در‌می‌آورد و چکامه‌هایی می‌خواند (که البته در گستره‌های گوناگون کمی تفاوت دارد):
ناقالی گُنده گُنده                         چهل رفته پنجاه مانده
بزتان بره می‌زاد                            میشتان بزغاله می‌زاد
گربه‌تان سگ توله می‌زاد                زنتان بچه می‌زاد
ناقالی به این بزرگی                      کالا پالا نداره
مشتی رفته براش بیاره                  الله نگهش بداره
...
پس از آوازخوانی کوسه و دو تکه (کسانی که در پوست بز نر هستند) با یکدیگر چوب‌بازی می‌کنند و عروس و کوسه با هم می‌رقصند. صاحب خانه نیز به اندازه‌ی توانایی، به اجراکنندگان، پول یا خوراکی می‌دهد و آنان نیز با دعاهای خیر و چکامه‌هایی از وی سپاس‌گذاری می‌کنند. اوج جشن و هنرنمایی کوسه و همراهان در خانه‌ی کدخدای ده است و صاحب خانه هم مبلغی پول یا خوراکی به کوسه می‌دهد. این جشن افزون‌بر روستاهای استان مرکزی در گیلان، مازندران، آذربایجان، کردستان و بسیاری شهرها و روستاهای دیگر با اندک تفاوتی برپا می‌شده است. شوربختانه این مراسم سال‌هاست که دیگر در این گستره انجام نمی‌شود و چه خوب است اگر دوباره این آیین‌های باشکوه که ریشه در باورها و فرهنگ پربار ایران‌مان دارد زنده شده و به آیندگان منتقل شود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7 AM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

يک روز دروغ به راستی (حقيقت) گفت: مياي بريم دريا شنا کنيم؟

راستی ساده و زود باور پذيرفت..
هنگامي به کنار دريا رسيدن
 تا راستی جامه (شرم) خود را درآورد
 دروغ آنهارا دزديد و فرار کرد..

از آنروز  راستی عريان و زشت است.
ولي دروغ در جامه راستی زيبا !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 5 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

پروژه‌ آب‌رساني، جان 2500 يادگار هزاران‌ساله را گرفت
سازمان ميراث هنوز از ارزش سنگ‌نگاره‌ها ناآگاه است
خبرنگار امرداد - میترا دهموبد :

پروژه‌ي آب‌رساني از سرچشمه‌هاي رود كارون در لرستان براي برآورده كردن نياز آبي شهر قم، جان ٢٥٠٠ سنگ‌نگاره‌ي هزاران‌ساله‌ي تيمره را گرفت.
محمد ناصري‌فرد، پژوهشگري كه سال‌هاست روي سنگ‌نگاره‌هاي تيمره، پژوهش مي‌كند، در اين باره گفت: «اين رخداد از آن روي افتاده كه هنوز سازمان ميراث فرهنگي از ارزش اين سنگ‌نگاره‌ها، آگاهي ندارد. اگر به ارزش اين سنگ‌نگاره‌ها پي برده بودند، دست‌كم، طرحي ارايه مي‌شد كه به جاي ويراني، فرايند نجات‌بخشي انجام شود. حتا پيش از گذر لوله‌هاي آب و ويراني‌هاي انجام شده، مي‌توانستند با طرحي برنامه‌ريزي‌شده، اين سنگ‌نگاره‌ها را به جايي همچون موزه منتقل كرد.»
ناصري‌فرد با اشاره به اين‌كه هم‌اكنون تنها موزه‌ي صخره‌اي جهان در كاليفرنياي آمريكا، است، گفت: «شايد اگر اين نجات‌بخشي درباره‌ي سنگ‌نگاره‌هاي تيمره انجام مي‌شد و موزه‌اي سقف‌دار يا روباز براي سنگ‌نگاره‌ها در نظر گرفته مي‌شد، به جاي از دست رفتن ميراثي كه برگشت‌پذير نيست، مي‌توانستيم، صاحب دومين موزه‌ي صخره‌اي جهان باشيم.»
او گفت: «شوربختانه در روند اين آب‌رساني، انسان‌بالداري كه نمونه‌اش تنها در «yellow park»، آمريكا پيدا شده بود، نابود شد و همه‌ي اين‌ها را بايد به پاي كم‌كاري سازمان ميراث فرهنگي گذاشت، سازماني است كه متولي يادگارهاي نياكاني است و بايد بهترين رويكرد را براي پاسداري از آن‌ها به كار مي‌بست.»
به باور اين پژوهشگر كه درباره‌ي اين سنگ‌نگاره‌ها كتابي پژوهشي نيز دارد، تنها با سنگ‌نگاره‌هاي تيمره است كه مي‌توان روند دگرگوني خط را پي گرفت، چيزي كه نمونه‌اش در هيچ‌كجاي جهان نيست. با اين نگاره‌ها مي‌توان شيوه‌ي زندگي، آيين‌ها، شيوه‌ي رام كردن اسب، سگ و... را ديد. در اين مجموعه، نگاره‌هايي هستند ديرينگي‌شان به هزاره‌ي نهم پيش از ميلاد مي‌رسد و زناني را نشان مي‌‌دهد كه در حال رام كردن حيوانات هستند.
او با اشاره به اين كه در گستره‌ي «خمين»، ٢١ هزار نمونه از اين سنگ‌نگاره‌ها تاكنون پيدا شده، گفت: «بي‌گمان اگر كساني كه متولي ميراث هستند، برنامه‌اي تعريف كنند و در قالب اين برنامه از اين سنگ‌نگاره‌ها، پاسداري شود، مي‌توان با پژوهش، بخش‌هاي بسياري از تاريخ اين سرزمين را روشن كرد.»
منطقه‌ي تاريخي تیمره در شهرستان خمين، کامل‌ترین و كهن‌ترين مجموعه‌‌ي سنگ‌نگاره‌هاي ايران و جهان را در دل خود دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

کوچ آریاییان، از مفاهیم من در آوردی دوران استعمار
دکتر آزاده احسانی :
چندی پیش درگیر پژوهشی دربار‌ه‌ي مساله «کوچ» یا بهتر بگویم کوچ های آریاییان به فلات ایران بودم، و در دمادم همین پژوهش ها بود که با پدیده‌ي کم و بیش نوینی که تازگی ها در میان دانشمندان هندی باب شده است، آشنا شدم. امروزه بسیارند پژوهشگران نوگرای هندی که دیگر سخنان سده های پیشین درباره‌ي «کوچ آریاییان»، برایشان پذیرفتنی نیست؛ و اینک به نظریه‌ي «آریاییان بومی» گرایش پیدا کرده اند. (آریاییان بومی هندوستان) آنان بر این باورند که تاریخ نگاری چند سده‌ي پیش در خاور(:شرق)، پرداخته‌ي دوران استعمار بوده و با هدف های ویژه‌ي سیاسی- اقتصادی انجام یافته است، و آن تاریخ نگاری ها، امروزه دیگر مستند نیست.
در این میان، پس از پرس و جو از استادم «دکتر ریچارد فولتز» در بخش ایرانشناسی دانشکده‌ي دین (religion)-دانشگاه کنکوردیای مونترال کانادا، با نوشته های یکی از استادان هندپژوه در دانشگاه «راتجرز» نیوجرسی، با نام «ادوین بریانت» آشنا شدم و از راه رایانامه با ایشان پیوند یافته و درخواست یاری در زمینه‌ي کوچ آریاییان كردم. ایشان در پاسخ به من نوشتند، «من بیش از آن چه که در کتابم (مباحثه‌ي هندوآریایی، مدارک و نتایج بر پایه‌ي تاریخ هند) آمده است، سخن دیگری ندارم؛ و دیگر از دست سیاسی بازی های - غربی ها- در مساله‌ي «کوچ آریاییان» خسته شده ام. [به اینجایم رسیده است!] بنابراین چنانچه شما در پژوهش هایتان در این زمینه به جایی رسیدید، مرا هم باخبر کنید!». و همین «سیاسی بازی»هاست که هنوز هم پس از گذشت سده ها و پس از خالی شدن ظاهری خاورمیانه و شبه قاره‌ي هند از استعمارگران اروپایی، همچنان دنباله دارد. همین سیاسی بازی هاست که یک دانشمند و هندشناس آمریکاییِ به دور از شیله پیله های سیاسی را نیز خسته و وامانده، وادار به کناره گیری می کند، تا برود و از دور تماشاگر دغل بازی های شرق شناسان غربی باشد.
و اما چرا امروزه نمی توان دیدگاهی وارون دیدگاه غربیان درباره‌ي کوچ آریاییان ارایه داد؟! زیرا كه شاید دیدگاه «آریاییان بومی»، رفته رفته و دوباره بتواند خودباوریِ از دست رفته‌ي مردمان فلات ایران و هندیان را - هر چند پس از گذشت سالیان دراز و با کوشش فرهنگی فراوان- بازگرداند. از این‌رو، شرق شناسان غربی، تاریخ ها را آن‌گونه نوشته اند که، باشندگان امروز فلات ایران و شبه قاره‌ي هند، گذشته‌ي تاریخی و فرهنگی سرزمینشان را از آنِ خود ندانند؛ بلکه آن را، از آنِ مردمان بیگانه ای بدانند که شاید در زمان های دور در این سرزمین می زیسته اند و پس از چندی نیز، نسل آن مردمان بافرهنگِ پیشین، به دست همین آریاییان مهاجم و مهاجر (باشندگان کنونی فلات ایران و هند!) برافتاده است! بنابراین برای غربیان بهتر است تا مردم ایران چنین بپندارند که، چنان‌چه در جیرفت، سیستان، خوزستان، سیَلک، مارلیک و ... شگفتی های بی مانند تمدنی 7000 ساله همچون خط و نقشه های باستانی جهان و شاهکارهای معماری و سامانه‌ي پالایش (تصفیه) آب و عمل جراحی جمجمه و چشم مصنوعی و ... یافت شد، این ها هیچ کدام برهانی برای این‌که ایرانیان به خود ببالند، نیست(!)؛ زیرا این ها دستاورد تمدن های پیش آریایی(!)  بوده است، و ایرانیان نیز هیچ سهمی در آن ها نداشته اند! اما اگر در فلان غار در اتریش، غارنگاره‌ای از انسان‌های نخستین پیدا شود؛ آن انسان نخستین، بی گمان نیای مستقیم مردمان امروز اروپا و مایه‌ي سربلندی ایشان به شمار آمده، و خبرش در بوق و کرنا برای جهانیان پخش می‌شود!
آری، نمایش رویارویی شرق و غرب همچنان بر پرده است. اما دریغ و افسوس که ما مردم خاور، امروزه خودباوری خود را از دست داده‌ایم، و وامانده و سرگردان همچون مردمانی افسون شده به دنبال داستان‌های غربیان به راه افتاده‌ایم. افسون شده ایم و حتا پلک هم نمی‌زنیم. این ها در جایی است که، غربی ها، خود از اسکندر گجستک مقدونی در فیلم‌ها و نوشتارهایشان چهره اي معنوی ساخته اند و پی در پی فیلم اسپارتاکوس و ژولیوس سزار می‌سازند. هم‌زمان هم به ما باورانده اند که «گذشته» به تاریخ پیوسته است و دیگر ارزشي ندارد. بنابراین شما شرقی‌ها باید ببینید که، «امروز چند مرده حلاجید؟!». باری، غربیان به ما چنین آموخته‌اند که در کوی و برزن راه برویم و بگوییم، «داشتُم داشتُم را وِلش، دارُم دارُم را بچسب!». اما هم زمان خود درباره‌ي «داشتُم داشتُمِ» نداشته‌شان، فیلم و مستند می‌سازند و به خورد ما می دهند، تا ببینیم و بیاموزیم آن چه را که آنان می‌خواهند!
و اما، برای من که در بخش ایرانشناسی دانشگاه «کنکوردیا» سرگرم آموختنم؛ از همه شگفت تر، شیوه‌ي برخورد دانشمندان امروز آمریکای شمالی با میراث استعمار است. امروزه وارون ما ایرانیان که سخت به میراث به اصطلاح علمیِ(!) استعمارگران اروپایی در چند سده‌ي پیش پایبندیم و همچون آیه‌های کتاب مقدس به آن می نگریم؛ اما در آمریکای شمالی، آن میراث را، «تاریخ گذشته» و «نامستند» می‌شمارند. اکنون دیگر کسی در آنجا، نوشته‌ها و پژوهش‌های ۳ سده‌ي پیش اروپاییان را دانش ناب به شمار نمی آورد، و همه‌ي آن پژوهش ها در حال پیرایش (اصلاح) و بازنگری است. حتا نمی‌توان گفت «اصلاح»، زیرا آن چه را من می‌بینم، می‌توان «از رده خارج کردنِ» پژوهش‌های علوم انسانیِ ۳ سده‌ي گذشته (دوران استعمار اروپایی) نامید.
و اما چرا امروزه آن پژوهش ها را «از رده خارج» می دانند؟! زیرا بر این باورند که هدف پژوهشگران دورانِ استعمار، علمی و پژوهشی نبوده است؛ و آنان بیشتر بر پایه‌ي جریان های سیاسی زمان خود و هدف های استعماری کشورهایشان دست به قلم برده اند، نه در راه آگاه سازی و گسترش دانش. امروزه در دانشگاه های آمریکای شمالی، باور بر آن است که پژوهش های مردان سیاستمدار اروپاییِ مسیحی و یا گاه یهودی که خود را در جایگاهی بالاتر از شرقیان و آفریقاییان و بومیان آمریکا و استرالیا می پنداشتند، نمی توانسته است راستین و صددرصد علمی بوده باشد.
و اکنون با این پیشگفتار، به شناساندن برخی کارهای پژوهشی دانشمندانی می پردازم که پژوهش های دوران استعمار را بی پایه می شمارند و برای این کار نیز برهان های بسیار استواری دارند. نخست به بررسی کتاب ارزشمند «سیستم‌های وحشی؛ استعمار و مطالعه‌ي تطبیقی ادیان در آفریقای جنوبی» نوشته‌ي «دیوید چیدستر» می پردازم. نویسنده‌ي این کتاب، هم اکنون استاد دانشگاه و فرنشين (رییس) دانشکده‌ي دین‌شناسی «کیپ تاون» آفریقای جنوبی، و برنده‌ي ۲ جایزه‌ي عالی علمی از «آکادمی آمریکایی ادیان» در زمینه‌ي پژوهش‌های ادیان است. کتاب «سیستم های وحشی»، درباره‌ي رویارویی اروپایی ها با آفریقاییان از سده‌ي ۱۶ تا ۲۰ میلادی است. از آنجا که این کتاب ارزشمند به فارسی ترجمه نشده است، بنابراين ناچار می بایست بخش‌هایی از آن را ترجمه کرده و در این نوشتار بیاورم، و از آنجا که بر پیشه‌ي «مترجمی» چیره نیستم، پیشاپیش از کاستی‌های پیش آمده پوزش می‌خواهم.
«چیدستر» در پیشگفتار کتابش می گوید، «در درازای سده های ۱۶ و ۱۷ (میلادی)، سفرنامه ها(گزارش دیدار اروپاییان از آفریقا) بیشتر با گزارش هایی درباره‌ي «نبود دین» و دیگر ویژگی های انسانی در میان بومیان آفریقا همراه بود(!) ... در بسیاری موارد، آشکارا از آفریقاییان به عنوان مردمانی عجیب و ناشناخته یاد شده است. زیرا بنا بر این بود که نشان داده شود، آفریقاییان همچون جانوران وحشی و به دور از ویژگی های انسانی اند. ازین رو، چنین انگاشته می‌شد، آفریقاییانی که در برابر اروپاییان، جانور درنده به شمار می آیند و دین هم ندارند(!)، بنابراین  نمی توانند حقوق انسانی هم داشته باشند. هم چنین نمی توانند «حق مالکیت» سرزمینی که در آن زندگی می کنند را از آنِ خود بدانند.» (چیدستر، ۱۹۹۶، برگ ۱۴)
شاید در نگاه نخست، برای خواننده‌ي ایرانی روشن نباشد که جانور شمردن آفریقاییان، چه سودی برای اروپاییان داشته است(؟!). اما همان‌گونه که «چیدستر» آشکارا می گوید، برهان جانور شمردن آفریقاییان از سوی اروپاییان، این بوده است، «جانور درنده ای که ویژگی های انسانی ندارد، حق مالکیت هم ندارد. بنابراین انسان متمدن اروپایی می‌تواند مالک زمین های او شود».
آری، این است بنیاد دانش مردم شناسی اروپاییان در آفریقا(!). پژوهشگران اروپایی بر پایه‌ي همین بنیان پوچ، نوشتند که آفریقاییان زبان ندارند و مانند جانوران، صداهایی نامفهوم از خودشان در می‌آورند، هم چنین دین و سامانه‌ي سیاسی هم ندارند؛ و بدین‌گونه بود که دانش مردم شناسی و دین شناسی درباره‌ي آفریقا پدید آمد! آیا گمان می کنید پژوهش هایی که با هدف اشغال سرزمین آفریقاییان، درباره‌ي ایشان انجام شده، علمی و پذیرفتنی است؟ آیا می توان دانشمندان استعمار را که در خدمت دولت هایشان برای هموارسازی راه استعمار می کوشیدند، نیکومنش و راست گفتار شمرد؟ علوم انسانیِ امروز در آمریکای شمالی، به این پرسش چنین پاسخ می‌دهد، «نه». زیرا آن پژوهش ها با هدف هایی انجام گرفته اند که امروزه پشت پرده‌ي اهریمنی شان بر ما آشکار است. برای اروپاییان در دوره‌ي استعمار (که هنوز هم دنباله دارد!)، «دین» یکی از بزرگترین سنجه (معیار)های تمدن به شمار می آمد. هرگاه مردمی «دین» می داشتند (برابر آن چه اروپایی ها تعریف می کردند)، متمدن بودند. وگرنه جانور و وحشی به شمار می آمدند. شگفت اینجاست که به گفته‌ي «چیدستر»، مردمان «هوتنتت»، «خوسا» و «زولو» (قبیله های آفریقای جنوبی)، تا هنگامی که در برابر اروپاییان ایستادگی می کردند، در گزارش های دانشمندان اروپایی، بی دین و وحشی به شمار می آمدند. اما همین که نیرویشان در هم می شکست و دربند اروپاییان می شدند، نرم نرم از سوی اروپاییان، نشانه های یک دین ویژه‌ي بومی در میانشان گزارش می شد! (یعنی افتخارِ داشتنِ اندکی از تمدن انسانی را پیدا می کردند) برای نمونه، در گزارش های نیمه‌ي نخست سده‌ي ۱۹ (میلادی)، مردم «خوسا»، بی دین (بی تمدن!) گزارش شده اند. زیرا تا آن زمان هنوز با اروپاییان می جنگیدند. اما با فرو ریختن نیروی آنان (خوسا) در سال ۱۸۵۷ و از دست دادن هویتشان، ناگهان دانشمندان اروپایی، پدیده‌ي «دین (تمدن!)» را در میان قوم «خوسا» گزارش كردند! (چیدستر، ۱۹۹۶، برگ های ۲۳-۲۴)
درست است که به کار بردن چنین ترفندهای ناپاکی برای بسیاری از ما باورکردنی نیست؛ اما باید بدانیم که، این است «دانش اروپایی» در دوران استعمار (و نیز امروز)! اگر ملتی (مستعمره) سرکش باشد، از دید غربیان، بی تمدن و وحشی است. اما اگر تسلیم شود، آنگاه افتخار این را می یابد که مردم شناسان و باستان شناسان اروپایی، نرم نرم جرقه هایی از تمدن را در فرهنگش گزارش کنند! اما همان جرقه های تمدن نیز نباید آن اندازه نیرومند باشد که ملت مستعمره بخواهد زمانی به پشتوانه‌ي آن ها، سر بلند کند. نمی بایست آن اندازه باشد که ملت مستعمره با پشتیبانی آن بتواند خودباوری اش را بازیافته و به‌پا خیزد. پس همواره باید یک «سوپاپ اطمینان» داشت. در زمینه‌ي تمدن های فلات ایران و سرزمین هند، این سوپاپ اطمینان، همان داستان «کوچ!» است. بدین‌گونه که، دانشمند غربی به باشندگان فلات ایران می گوید، «درست است که روزی در سرزمین شما تمدن درخشانی بوده است، اما این هیچ پیوندی به شما ندارد و شما هیچ سهمی در آن ندارید. زیرا ما برایتان پژوهش کرده، و تمدن های گذشته‌ي سرزمین تان را یافته ایم؛ و به شما می گوییم که، شما هیچ نقشی در پدید آمدن و پاگیری آن ها نداشته اید(!). چون شما به همین تازگی ها  (در سنجش تاریخی) و در آغاز هزاره‌ي دوم پیش از میلاد(!) بوده که به این سرزمین (ایران) آمده، و آن تمدن ها و مردمانش را نیز سوزانده و نابود کرده اید!».
«جرالد جیمز لارسون» از دیگر دانشمندان روزگار ماست که مخالف پژوهش ها، نوشته ها و روش تحقیق پژوهشگران هنگامه‌ي استعمار به شمار می آید. «لارسون» در مقاله اش با نام «تمایز تاریخیِ خودی و غیرخودی» می‌گوید، «... از نقطه نظر احاطه‌ي اروپاییان بر فرهنگ های آسیا، آفریقا و آمریکا از نیمه‌ي سده‌ي ۱۸ (میلادی)، اندیشمندان غیراروپایی آغاز به جذب مقوله ها و مفاهیم اروپایی و سیستم های دسته بندی و طبقه بندی علمی اروپاییان كردند، و از آن گذشته، -مردمان آسیا، آفریقا و آمریکا از نیمه‌ي سده ۱۸- سنت های بومی خود را بر پایه‌ي همان مقوله ها و مفاهیم  و دسته بندی ها بازسازی کردند.»  (لارسون، ۱۹۸۹، برگه‌ي۱۰) آن‌گونه که «لارسون» می گوید؛ ما شرقیان از نیمه‌ي سده ۱۸ میلادی، فرهنگ و تاریخ خود را زیر رخنه‌ي غرب (شاید حتا به گونه ای ناخودآگاه) و در چارچوب مفاهیم اروپایی بازسازی کرده ایم. اکنون هم پس از گذشت نزدیک به ۳ سده، حتا به ذهن مان هم نمی رسد که پدران و مادرانمان زیر فشار استعمار، این مفاهیم ناآشنا و نادرست را پذیرفته و وارد سامانه‌ي علمی- پژوهشی کشورمان کرده اند. مفاهیمی که امروزه پس از ۳ سده، چنان در نهادمان ریشه دوانیده اند که دست کشیدن از آن ها برایمان بسیار دشوار شده است؛ و حتا یک آن هم گمان نمی کنیم که شاید این ها همان مفاهیم «من در آوردیِ» دوران استعمار باشند. داستان ها و افسانه های ساختگی و دروغینی چون «کوچ آریاییان» ...!
«دایا کریشنا» فیلسوف هندی، در مقاله‌ي «فلسفه‌ي تطبیقی چیست و چه باید باشد» می گوید، «در پژوهش های علمی اروپاییان، یک «ما» هست که «برتر» است، و یک «دیگری» هم هست که مورد پژوهش است؛ و همه‌ي جوامع و فرهنگ‌ها از نقطه نظر این «ما (اروپاییان)» که برتر است(!)، بررسی و داوری می شوند. ریشه های برتری، معمولا در نیروی سیاسی و اقتصادی جامعه ای قرار دارد که دیگران را مورد مطالعه قرار می دهد.» (کریشنا، ۱۹۸۹، برگ ۷۲) «کریشنا» این گفتار را درباره‌ي دیدگاه اروپاییان نسبت به دانش فلسفه در هندوستان آورده است. در این باره که، چگونه اروپاییانی که توانایی دريافت مفاهیم دینی و فلسفی هندیان را نداشتند، اما بر پايه‌ي نیروی سیاسی و اقتصادی خود، سنت های فلسفی هندیان را دسته بندی، ترجمه و تفسیر کرده(!)، و این مفاهیم را دوباره به خورد خود هندیان داده اند! آری، نیروی سیاسی- اقتصادی در دوران استعمار، دانش و مفاهیم نورس و ناپخته ای را برساخت و به خورد شرقیان داد. اگر بخواهم از این نمونه ها به شما نشان دهم، دستِ‌کم می توانم از ۲۰ دانشمند غربیِ گستره‌ي علوم انسانی، دیدگاه هایی بر رد پژوهش های پژوهشگران دوران استعمار بیاورم. اما از آنجا که نمی خواهم سخن بیش از این به درازا بکشد، تنها فهرستی از نوشته های این دانشمندان را در پیوست این نوشتار گذاشته ام تا دوستان بتوانند خود به پژوهش بیشتر در این زمینه بپردازند.
در پایان، بار دیگر بر این نکته پافشاری می کنم که سخن نگارنده، تنها و تنها پیرامون افسانه‌ي ساختگی «کوچ آریاییان به فلات ایران!» نیست، بلکه سخن فراتر از این هاست. سخن بر سر همه‌ي مفاهیم  پدید آمده در دوران استعمار است. زیرا امروزه به جای آن که ما شرقیان بیاییم و خودمان در این زمینه ها پژوهش کرده و پیشرو باشیم، و با بدگمانی به پژوهش های دوران استعمار بنگریم؛ اما بدبختانه سخت بدان داستان های «تاریخ گذشته» دل بسته و پایبندشان شده ایم. اما اینک این خود غربیانند که در جایگاه باطل کردنِ پژوهش هایِ دوران استعمار برآمده اند. امروزه غربی ها می دانند که پژوهش های آنان در آن زمان، بر پایه‌ي سودجویی های سیاسی و اقتصادی انجام شده است. اما شگفتا که ما، همچنان سخت به میراث نیاکان استعمارگر آنان وفاداریم!
منابع و کتابشناسی:
کتاب ها و مقاله های بخش منابع و کتابشناسی، بیشتر در پیوند با مساله‌ي پژوهش های غربیان در دوران استعمار است. به همین روی، خوانندگان گرامی در میان کتاب های پیشنهادی، کتاب هایی در پیوند با فلسفه، مردم‌شناسی، ادیان و ... می بینند، که تنها درباره‌ي داستان ساختگی «کوچ آریاییان» نيستند، بلکه درباره‌ي موضوع بسیار فراگیرتر شرق شناسی در دوران استعمار است. این منابع بدین روی برگزیده شده اند که بی اعتبار بودن پژوهش های اروپاییان در زمینه های گوناگون علوم انسانی در سده های استعمار را گوشزد می نمایند.
-The Indo-Aryan Controversy:  Evidence and inference in Indian History.  (Richmond, UK:  Routledge, 2005), pp. 522+xi.   Edited by Edwin F. Bryant and Laurie L. Patton.
-The Quest for the Origins of Vedic Culture: The Indo-Aryan Migration Debate.  (New York:  Oxford University Press, 2001) pp. 379 + xi, Edwin Bryant.
-Savage systems: colonialism and comparative religionin Southern Africa, David Chidester, The University press of Virginia, 1996.
-Interpreting across Boundaries, “The age-old distinction between the same and the other” , Gerald Larson, Larson and Deutsch, ads. Delhi: Motilal Banarsidass, 1989.
-Interpreting across Boundaries, “Comparative Philosophy: What it is and what it ought to be” Daya Krishna, Larson and Deutsch, ads. Delhi: Motilal Banarsidass, 1989.
-Interpreting across Boundaries, “The Analogy of Meaning and the tasks of Comparative Philosophy” , Ninian Smart, Larson and Deutsch, ads. Delhi: Motilal Banarsidass, 1989.
-Perspectives on method and theory in the study of religion, “Beyond a god’s eyeview: Alternative perspectives in the sudy of Religion,” Morney Joy, Greetz and McCutcheon, eds. Leiden, Brill, 2005.
-The colonizer and the colonized, Albert Memmi, Beacon Press, 1965.
-The myth of the lazy native, Syed Hussein Alatas, A Study of the Image of the Malays, Filipinos and Javanese from the 16th to the 20th Century and Its Function in the Ideology of Colonial Capitalism, London: Frank Cass, 1977.
-Anthropology & the colonial encounter, Talal Asad, ed. Ithaca Press, 1973
-The Politics of Truth: Essays in Critical Anthropology,Gerald Berreman, New Delhi, South Asian Publishers,1981.
-The gold regions of South Eastern Africa, Thomas, Baines, London: Edward Stanford; Cape Town: J.W.C. Mackay, 1877.
       
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

دختر ایرانی که همه را متعجب کرد + عکس
پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۲۰
فاطمه صالحی، دختری که هم سنتور می‌نوازد، هم طراحی و گریم انجام می‌دهد و هم دانشجوی موسیقی است؛ قصد دارد دکترا خود را هم بگیرد. می‌توان از فاطمه صالحی که به طور مادرزادی دو دست و یک پا ندارد، به معنای واقعی کلمه یک «بمب روحیه» نام برد. زمستان داشت تمام می‌شد.
به گزارش خبرآنلاین ، ساعت ۵ /۶ صبح روز ۲۳ اسفند ۱۳۶۵ بود. همه در هول و ولای به دنیا آمدن بچه‌ها بودند. اول معصومه به دنیا آمد؛ بچه‌ای سالم و طبیعی. اما هنوز همه چیز تمام نشده بود، یک ربع بعد قل بعدی فاطمه به دنیا آمد؛ نوزادی که دست‌هایش رشد نکرده بودند و فقط یک پا داشت. از همه بیشتر پرستار اتاق عمل ناراحت شد چون باید این خبر را به پدر این دوقلوها و بقیه اعضای خانواده که پشت در اتاق عمل منتظر بودند می‌داد.

مادرم زمانی که ما را باردار بود زمین خورد. همین باعث شد که من گوشه شکم مادر بچسبم و نتوانم حرکت کنم و رشد خوبی نداشته باشم. حتی وقتی مادرم دکتر می‌رفت آنها فکر می‌کردند که فقط یک بچه در رحمش وجود دارد؛ غافل از آنکه ما دو قلو بودیم. اولین روز مدرسه را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. با آنکه با مادرمان رفته بودیم ولی من از نظر روحی خیلی اذیت شدم.

چون مدرسه یک اجتماع کوچک بود و بقیه بچه‌ها خودشان را با من مقایسه می‌کردند و این مرا اذیت می‌کرد. وقتی هم که مادرم مرا در مدرسه تنها گذاشت، کمبودها را بیشتر احساس کردم ولی به هر حال توانستم دوستان خوبی پیدا کنم. اما تا دوران راهنمایی هم از نگاه‌های سؤال‌برانگیز مردم ناراحت می‌شدم. او قبل از رفتن به مدرسه قلم را با پایش می‌گرفت و نقاشی می‌کشید و این روند تا سال دوم دبستان هم ادامه داشت تا اینکه معلم کلاس سومشان با او صحبت کرد و فاطمه قبول کرد که اگر بخواهد وارد دانشگاه شود باید مثل بقیه باشد بنابراین نوشتن با دست‌هایش را شروع کرد؛ اولش خیلی سخت بود ولی یواش یواش عادت کردم.

هنوز هم خیلی از کارها را با پایم انجام می‌دهم؛ مثلا وقتی در خانه هستیم با پا غذا می‌خورم. تا وقتی که فاطمه مدرسه می‌رفت برای آنکه از درسش عقب نماند به کلاس‌های آزاد نمی‌رفت ولی وقتی دیپلمش را گرفت سنتور را پیش استادش، غلامرضا مشایخی شروع کرد؛ «از سازها به پیانو و گیتار علاقه‌مند بودم ولی شرایط فیزیکی‌ام این اجازه را نمی‌داد. وقتی مشورت کردم متوجه شدم که می‌توانم در ‌ساز سنتور موفق باشم.

اطلاعاتم درباره این ‌ساز در حد این بود که می‌دانستم به شکل ذوزنقه است ولی اگر حمایت‌ها و تشویق‌های استادم نبود شاید هیچ وقت به این ‌ساز علاقه‌مند نمی‌شدم. فاطمه برای اینکه بتواند نواختن سنتور را شروع کند به پروتزهایی برای دستانش نیاز داشت تا با آنها مضراب را در دست بگیرد. متخصصان هلال احمر این کار را انجام دادند و فقط ماند یادگیری نت‌ها که فاطمه همیشه از آن می‌ترسید ولی بالاخره توانست با تمرین زیاد نت‌خوانی را هم یاد بگیرد.

او طراحی سیاه قلم را هم از برادر بزرگترش مهدی یاد گرفت؛ «در طراحی کشیدن پرتره انسان برایم خیلی سخت بود چون نمی‌توانستم دور صورت را خوب دربیاورم اما تمرین کردم و موفق شدم». بعد از آن هم به طراحی روی سفال علاقه‌مند شد. بعد از اینها نوبت به گریم و آرایشگری رسید که فاطمه از کودکی به آن علاقه داشت؛ «وقتی ثبت نام کردم استادم گفت تو می‌توانی این کار را انجام دهی؟چون خیلی ظریف‌کاری دارد.

من هم جواب مثبت دادم. در کلاس صدای استاد را ضبط می‌کردم و خیلی دقیق به کارهایش نگاه می‌کردم تا بهتر یاد بگیرم. آموزش گریم به همین منوال تمام شد تا اینکه نوبت به روز امتحان رسید؛ روزی که اگر می‌توانست قبول شود دیپلم چهره‌پردازی می‌گرفت.

فاطمه آن روز را به یاد می‌آورد و می‌گوید: «مسؤول برگزاری امتحان از مربی‌ام پرسید من چه مدلی به او بدهم که بتواند انجام دهد؟ این حرفش ترحم‌آمیز بود و خیلی ناراحت شدم و مربی‌ام هم به او گفت سخت‌ترین مدلی را که فکر می‌کنید به این هنرجو بدهید.

او هم مدل خاتون را به من داد که خیلی سخت بود. بعد هم گفت یک ربع هم به‌ات وقت اضافه می‌دهم ولی من با خودم گفتم باید جوری کارم را پیش ببرم که به آن یک ربع وقت اضافه هم احتیاج پیدا نکنم». فاطمه آن‌قدر کارش را خوب انجام داد که تنها کسی در آن دوره بود که توانست با نمره ممتاز دیپلم گریم بگیرد. اما انگار اشتیاق این دختر به تجربه و یادگیری مهارت‌های تازه تمامی‌نداشت چون او مدرک گرافیک کامپیوتری‌اش را هم گرفت؛ «من همه این مدارک را گرفتم تا شاید بتوانم برای خودم کاری دست و پا کنم ولی متاسفانه هیچ کس حاضر نمی‌شود به یک معلول کار بدهد. آنها به معلولیت آدم نگاه می‌کنند نه به اینکه چه توانمندی‌هایی دارد. برای کار به جاهای زیادی مراجعه کرده‌ام که تا الان به در بسته خورده‌ام».

کنسرت در عشق‌آباد فاطمه وقتی نواختن آهنگ «ای الهه ناز» را یاد گرفت به سنتور بیشتر علاقه‌مند شد. اولین کنسرتی هم که داشت در فرهنگسرای بهمن با همین آهنگ بود. «تولد حضرت فاطمه(س) بود. مادرم هم بین جمعیت نشسته بود و وقتی نگاهش کردم دلم قرص شد.



ای الهه ناز و‌ای ایران را نواختم و وقتی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و عکس‌العمل مردم و تشویق آنها برایم خیلی غیر منتظره بود». مادر فاطمه آن شب را به یاد می‌آورد و می‌گوید:«صندلی فاطمه نامناسب بود و او مدام از روی آن سر می‌خورد ولی بالاخره توانست کنترل خودش را حفظ کند و اجرای خوبی داشته باشد». سنتور تا دکترا فاطمه سال ۱۳۸۷ به‌عنوان دانشجوی موسیقی کنسرواتور ایران پذیرفته شد؛ «تصمیم گرفتم بروم موسیقی بخوانم».
او ادامه می‌دهد:«روز اول دانشگاه برایم درست مثل روز اول مدرسه بود؛ با این تفاوت که آن موقع خواهرم همراهم بود ولی این دفعه تنهای تنها بودم. اما رفتار دانشجویان و استادان برخلاف آن زمان خیلی عادی بود. ترم یک که بودم همه فکر می‌کردند من از موسیقی سر درنمی‌آورم و به من یک هفته مهلت دادند تا نت‌ها را حفظ کنم اما من این کار را قبلا یاد گرفته بودم».

با تمام این تفاسیر فاطمه مثل خیلی از معلولان دیگر مشکلات زیادی در رفت و آمد دارد. خودش در این باره می‌گوید:«فاصله خانه ما تا دانشگاه خیلی زیاد است. روزهای اول آژانس می‌گرفتم و با مادرم می‌آمدم ولی الان خودم به تنهایی با آژانس می‌آیم که خیلی هزینه‌بر است.

همین طور برای سوار شدن و پیاده شدن مخصوصا اگر وسیله و یا ‌ساز دستم باشد از دوستان و همکلاسی‌هایم کمک می‌گیرم». او از ترم سوم ‌ساز سنتور را به عنوان‌ ساز تخصصی خودش انتخاب کرده و امیدوار است بتواند این رشته را تا مقطع دکترا و آهنگسازی ادامه دهد. فاطمه موفقیت‌هایش را مدیون خانواده‌اش می‌داند؛ خانواده‌ای که او را محدود نکردند و مانند خواهر دوقلویش هر امکاناتی را که در توانشان بود در اختیار او هم گذاشتند.

فاطمه می‌گوید:«سخت‌ترین لحظات برای من این است که مردم با نگاه ترحم‌آمیز به من خیره شوند. البته حس ششم خیلی خوبی هم دارم و تا متوجه شوم که کسی می‌خواهد از روی دلسوزی به من کمک کند کاری می‌کنم که با دیدن توانایی‌هایم از انجام این کار منصرف شود. من با معلولیت خودم کنار آمده‌ام و دلم می‌خواهد مردم هم این را بدانند و اجازه بدهند راحت زندگی کنم».
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 11 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

ثبت‌نام آزمون كارشناسي ارشد هفته اول بهمن آغاز مي‌شود

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
رييس مركز آزمون دانشگاه آزاد اسلامي از آغاز ثبت‌نام آزمون كارشناسي ارشد سال 1391 از هفته اول بهمن ماه خبر داد.

عبدالله سجادي جاغرق در گفت‌وگو با خبرنگار صنفي آموزشي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، با بيان اينكه در آزمون سال گذشته براي هر رشته گرايش يك دفترچه آزمون منتشر مي‌شد، اظهار كرد: در آزمون امسال رشته و گرايش‌هاي مختلف در داخل مجموعه‌هاي امتحاني تجميع شده و داوطلبان يك مجموعه امتحاني مستقل از گرايش انتخابي در آزمون به سوالات يكسان پاسخ مي‌دهد.

وي با اشاره به انتشار عناوين مجموعه‌هاي امتحاني، موارد و ضرايب دروس آزمون بر روي سايت مركز آزمون به نشاني www.azmoon.net  ، گفت: آزمون كارشناسي ارشد طي روزهاي 21 تا 23 ارديبهشت ماه به صورت تستي برگزار مي‌شود.

رييس مركز آزمون دانشگاه آزاد از اعلام نتايج نهايي آزمون در اواخر شهريور ماه خبر داد و افزود: در اين دوره از آزمون به تناسب افزايش رشته محل‌ها، افزايش ظرفيت خواهيم داشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  | 

دوستان در روز سختي شناخته مي‌شوند
سورنا لطفی نیا :
موشی به نام زيرك در جايي كه لانه ساخته بود با كبوتري به نام «طوقي»  كلاغ، سنگ‌پشت و آهويي دوست شده‌بود و روز و شب را در كنار آنان به آرامش مي‌گذراند. روزي زاغ و موش و سنگ‌پشت در كنار هم نشسته و چشم به راه آمدن آهو بودند. اما او نيامد. آن‌ها باري آهو نگران شدند. موش و سنگ‌پشت به زاغ گفتند تا از آن بالا پيرامون را بنگرد. زاغ به هوا پريد و هنگامي كه نگاه كرد، آهو را در بند شكارچيان، گرفتار ديد. بازگشت و دوستان را از آن آگاه كرد. زاغ و سنگ‌پشت به موش گفتند كه در اين كار تنها به تو اميدواريم زيرا چيزي از دست ما ساخته نيست، پس تا كار از دست تو نيز، بيرون نشده است، چاره‌اي بينديش. موش با شتاب خود را به جايي كه آهو بود رساند. از آهو پرسيد، كه اي برادر با اين‌همه چالاكي، چگونه در دام افتاده‌ايي؟ آهو گفت: «در برابر تقدير آسماني كه نه مي‌توان آن را ديد و نه هنگام آن را دريافت، باهوشي و زيركي چه سود دارد؟» در اين هنگام، سنگ‌پشت نيز از راه رسيد. آهو گفت؛ «اي برادر، آمدن تو به اين‌جا براي من دردآورتر از اين دامي‌است كه در آن گرفتارم، زيرا اگر شكارچي به اينجا بيايد و موش بندها را از پاي من باز كرده باشد، من خواهم گريخت و زاغ به هوا خواهد پريد و موش به سوراخي مي‌رود، اما تو ، نه توان پايداري داري و نه پاي گريختن.» سنگ‌پشت گفت: «دوستان در روز سختي شناخته مي‌شوند و زندگاني‌اي كه در نبود دوستان سپري شود چه مزه‌اي دارد؟» سنگ‌پشت در اين سخن بود كه شكارچي سر رسيد.
آهو بجست و زاغ پريد و موش در سوراخي شد. پس سنگ‌پشت با بگرفت و در توبره انداخت و رفت. زاغ و آهو و موش چون آن بديدند، در انديشه‌ي چاره‌اي نشستند. موش به آهو گفت كه، تنها چاره‌ آن است كه تو خود را بر سر راه شكارچي، بر زمين بيندازي و آن‌گونه نشان دهي كه زخمي هستي و زاغ در كنار تو نشيند تا شكارچي بپندارد كه زاغ مي‌خواهد تو را بخورد. بي‌گمان او توبره‌اي را كه سنگ‌پشت در آن است رها كرده و به سوي تو مي‌آيد. در آن هنگام تو لنگ‌لنگان از پيش او فرار كن، اما شتاب مكن تا از تو نااميد نشود. در آن هنگام من به بريدن بندهاي سنگ‌پشت مي‌پردازم.
آن‌ها اين نيرنگ را به‌كار بستند و توانستند كه سنگ‌پشت را آزاد كنند. شكارچي كه آهو را به دست نياورد، بازگشت و ناگهان بندهاي توبره را بريده و سنگ‌پشت را نيافت. شگفت زده شد و پنداشت كه اين سرزمين پريان و جادوان است و بايد هرچه زودتر از آن دور شود.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 8 PM  توسط کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان  |