چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ - 6 AM - کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان -
روزی بود
روزگاری بود
در یک سرزمین بسیار نزدیک شاید همین بیخ گوش ما پسرکی زندگی میکرد نام پسرک جوان بود
جوان یاد شده که زین پس ما او را برنا خواهیم نامید
بسیار برنا و برازنده بود
برنای جوان هر روز از بام تا شام تنوند و روان و جوان کار میکرد تا زندگی اش به شادمانی سپری شود
و به راستی هم به شادمانی زندگی سپری میکرد
در روستای آن برنای نازنین
برادران خردتر او همواره دور و بر او بودند یاری میخواستند و یاری میرساندند
زندگی شیرین بود به شیرینی اسل کوهساران
پدر جایگاه ارزشمند خو داشت و ماد نیز سرچشمه مهر و مهربانی بود
مادر گنجینه بود و پدر پشتوانه
روزی فراوان بود و باران بسیار
آب در جویباران روان بود و گذران
تا اینکه..........
درود