در این گفتار و نوشتار به پرداخته خواهد شد.
جایگاه «فرانک» با سرنام، همسر آبتین و مادر فریدون
روزگار سیاهی و تاریکی و ستم هست. ضحاک فرمانروای ایران شده است.
چو ضحاک بر تخت شد شهریار بر او سالیان انجمن شد، هزار
نِهان گشت کَردارِ فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد؛ جادویی ارجمند نِهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دستِ دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
تا اینکه:
برآمد برین روزگاری دراز کشید اژدهافش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد جهان را، یکی دیگر آمد نهاد.
فریدون زاده میشود. با زاده شدن فریدون از مادر، نهاد و چگونگی جهان، یکسره، دیگرسان شده است و روزگار چیرگی سیاهی و تباهی بر جهان به پایان آمده است.خبر زاده شدن فریدون به گوش دهاک ماردوش می رسد.سربازان دهاک برا کشتن فریدون راه می افتند.
آبتین از«موبدان هوم» است.پس از پدر جمشید و دومین کسی است که در جهان پیکرینه و استومند، گیاه سپند هوم را می فشارد و آب آن را می گیرد(شیره گیاه هوم، نوشیدنی سپند است)و به پاداش این کار، فریدون برای او زاده میشود(همو یشت یسنا 9/7).
فرانک،در اوستا نامی از او نرفته است.به گمان میرسد«ک» پسوند است.ریشه نام«فران» است که از «فرانای» اوستایی برابر با «پرانا» در سانسکریت در چم «دَم و دَم دادن» است، برآمده باشد. براین پایه ریخت اوستایی آن با پسوند «ک» باید «فرانکا» باشد، که در مانک وچم «خُرد دَم»، «کسی که دم های خُرد برمی آوردِ»(میرکمال الدین کزازی) دیدگاه دیگری دارد، می انگارد که:«شاید فرانک، فریا-آنا-کا بوده است.ساخته شده از فریا اوستایی به مانک «خوشایند و دلخواه» و آنای سانسکریت به چم «دهان»، براین پایه فرانک برابر با «آنکه دهان خوش و دل انگیر دارد»می تواند باشد. این نام در ریخت کوتاه شده«فرانه، نام دخترانه» نیز رواگ دارد.
یکم: در آن روزگاران، سربازان ضحاک در جای جای کشور دنبال مردان جوان برای کشتن و خورش ساختن از مغز انان برای ماران ضحاک هستند. آبتین از اینکه گرفتار سربازان ضحاک نشود، فراری است. سرانجام گرفتار شده و کشته میشود. فرانک از کشته شدن آبتین بدست ضحاک آگاه شده و فرانک، فرزند را به مرد کشاورز می سپارد. در کشتزار و بیشه، مرد کشاورز گاوی دارد برمایه نام،
به سر بر، همی گشت گردان سپهر ؛ شده رام با آفریدون به مهر
همان گاو کِش نام، بَرمایه بود ز گاوان وُرا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر به هر موی بر، تازه رنگی دگر.
شده انجمن بر سرش بخردان ستارهشناسان و هم موبدان
که کس،در جهان، گاو چونان ندید نه از پیرسر کاردانان شنید
مردِ کشاورز، با شیر گاوِ برمایه، سه سال فریدون را شیر میدهد و بزرگ میکند و از او نگاهداری میکند.به هر روی مردم و شاید هم خبرچینان دهاک از پناهگاه فریدون آگاه میشود.دوستان فرانک که دوستداران فریدون هم هستند، از برنامه پخش شدن نشانی پناهگاه فریدون و یورش آگاه شده و به فرانک آگاهی میدهند. فرانک شتابان به مرغزار شده و فریدون را از آنجا برمیدارد و بنا به برنامه، فریدون را به البرز کوه می برد.دهاک برای از میان برداشتن فریدون، به آن مرغزار و پناهگاه یورش می آورد، اما فرانک زودتر از او آمده و فریدون را برده است.
نشد سیر ضحاک از آن جُست جوی شد، از گاو، گیتی پر از گفتگوی.
گاو برمایه، که شاید به پیروی از اوستا که «گاو یکتا آفریده» را جز بهشتیان میداند و (در کیهانشناسی زرتشتی، نام نخستین گاو آفریده شده و یکی از شش آفرینش ازلی اهورا مزدا در جهان مادی (استومند)، و پدرِ اساطیریِ همه ستوران سودبخش است.این گاو در افسانه آفرینش کشته میشود اما از آن مغز و اندام و چهر او جهان دوباره پر از جانداران میشود. روح ازلی گاو – geush urvan – در کالبد روان جانداران اهلی (دامی) به جهان بازمیگردد. )
جایگاه گاو برمایه در این میان که شیرده و نگاهدارنده جان فریدون هست، ستودنی است، به سخن بهتر، جایگاه مادری برای فریدون دارد و کمک یار فرانک هست.گاو در استوره و نمادهای ایرانی بسیار برجسته است. در تخت جمشید تندیس گاو بسیار دیده میشود که به باور ایرانیان در افرینش نخستین برمیگردد که گاو همراه نختسین آدم، گیومرثه زاده شد. فریدون برپایه همین باور ، دستور میدهد گرزه گاوسر درست میکنند.کاخ خود را «گوش» نام دیگر گاو یکتاآفرید مینهد. در شاهنامه، پهلوانان«گو» گفته میشوند.«
فرانک آگاه می شود. برای بردن فریدون به مرغزار می آید. هنگامی که برای بردن فریدون به مرغزار می آید به مرد کشاورز چنین میگوید:«بِبُرَّم پی، از خاک جادوستان». چرا به ایران جادوستان میگوید؟ شاید چون جایگاه فرمانروایی دهاک ماردوش است.شاید جایگاه فرمانروایی دهاک را میگوید و میگوید که«شوم تا سر مرز هندوستان».واژه«شوم» در اینجا«روم» هست.
«شوم ناپدید از میان گروه برم خوب رخ را به البرز کوه.»
دوان، مادر آمد سویِ مرغزار ؛ چنین گفت، با مرد زنهاردار
که: «اندیشهای در دلم ایزدی، فراز آمدست، از رهِ بخردی
همی کرد باید؛ کز آن چاره نیست؛ که فرزند و شیرین روانم یکی ست.
ببُرَرم پی از خاکِ جادوستان شوم، با پسر سویِ هندوستان.
شوم ناپدید، از میانِ گروه بَرَم خوبرخ را به البرز کوه».
بنا به فرمایش استاد کزازی،در آن روزگاران، البرز کوه در بخشی از سرزمین که هند شمرده میشده است،جای داشته. هند سرزمین جادو شمرده میشده است.
فرانک، بسیار نگران است، بیم دارد، از سویی مادر هست، از سوی دیگر، نگاهبان کسی است که باید ایران و ایرانیان را از دست ضحاک رهایی دهد. کار فرانک شگفت انگیز کاری است. مادر است. زن است. زن نگاهبان است. زن نگاهبان ناجی است. زن نگاهبان رهاننده است. چون رن دلسوز است. چون زن از جان مایه می گذارد. چون رن خود جان است و جان افشانی میکند.
بیاورد فرزند را چون نوند چو غُرمِ ژیان، سویِ کوه بلند
یکی مردِ دینی بر آن کوه بود، که از کار ِگیتی بیاندوه بود.
فرانک بدو گفت که: «ای پاک دین! منم سوگواری، ز ایران زمین
بِدان کاین گرانمایه فرزند من همی بود خواهد سرانجمن.
بِبُرردسر از یال، ضحاک را سپارَد کمربندِ او خاک را.
ترا بود باید نگهبانِ اوی پدروار لرزنده بر جانِ اوِ»
پذیرفت فرزند او، نیک مرد نیاورد هرگز بدو باد سرد.
فریدون به «مرد پاک دین» سپرده میشود، چون او از « کار گیتی بی اندوه بود» نه دنبال مقام و جایگاه و نه دنبال دارایی و گنج باید باشد تا بتواند، درست کاری کند. به همین روی است که فریدون به او سپرده میشود.مرد«پاک دین» هم هست، سخن استواری است، چون اگر جادوپرست یا بت پرست و مانند آن باشد، بیم زیان هست. پاک دین می تواند درست کار باشد. راست کردار باشد. الزاما دینداری و باورمند بودن به یک دین ویژه نیست.
فرانک به او می گوید که فرزند او «خواهد بود سر انجمن» و به او آگاهی میدهد که فریدون رهبری مبارزه مردم ایران بر دهاک را بر دوش خواهد گرفت که هم هشدار است، هم آگاهی که مرد بداند که چه کار بزرگی به او سپرده شده است.
دهاک آگاه میشود و به مرغزار یورش می برد، فریدون را نمی یابد، بیشه و مرغزار را ویران میکند، گاو برمایه و هر چارپای دیگر که می یابد،را هم میکشد. به سوی خانهِ فریدون یورش می برد، که گمان نمیرود خانه پدری یا مادری اوست، بلکه همان خانه ای که در بیشه برای او ساخته شده است، را آتش میزند و با خاک یکسان میکند، چون او را بسیار می جویَد و نمی یابد.
سبک، سوی خانِ فریدون شتافت فراوان پژوهید و کس را نیافت
به ایوانِ او آتش اندر فِگند ز پای اندر آورد کاخ بلند.
مادر، فرانک، گوهر جانش را به مرد پاک دین می سپارد.
.......سیزده سال سپری میشود، چون فریدون سه ساله است که از کشتزار به دماوند برده میشود و هنگامی که ۱۶ ساله هست، فرانک برای برگرداندن او به دماوند، برمیگردد.در این سیزده سال بر فرانک چه میگذرد در شاهنامه چیزی نیست.بی گمان سرکشی به فرزند و دیدار او پی در پی بوده است. اما برای جلوگیری از شناخته شدن جایگاه او، بسیار کهن بوده است.
فرانک هم خود زندگی پنهانی و نیمه پنهانی باید داشته باشد، فرانک نمی توانسته است، پنهان باشد، گمان میرسد او از خاندان بزرگی است که نگاهبان گنجینه پنهانی جمشید و خاندان ایرانی باید باشد یا اینکه خود دارایی ها و زمین هایی دارد که باید مدیریت شوند و دارایی برای پسر پس از شاه شدن مهیا باشد.چون همانگونه که در شاهنامه هم هست، چند کار بسیار ارزشمند از سوی فرانک پس از پیروزی فریدون انجام میشود، فرستادن همه نیازهای یک شاه برای او پس از برگزاری جشن و سفارش به بزرگان شهر و کشور که «باید از فریدون پشتیبانی کنید»
کاربزرگ فرانک«بازگرداندن فریدون از دماوند برای آغاز مبارزه» هست. فریدون شانزده ساله شده و این زمانی است که دیگر کودک نیست و به خوانی رسیده و می تواند رهبری مردم را بر دوش بگیرد.این وظیفه و خویشکاری و کار فرانک در جایگاه مادر هست که باید او را برای آغاز مبارزه بیاورد.ارزشمندترین نقش و جایگاه زن ایرانی این هست.فرانک به البرز کوه میرود و فریدون شانزده ساله را برای رهبری مبارزه جنبش مردم برمیگرداند:
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت، ز البرز کوه، اندر آمد به دشت
برِ مادر آمد و پژوهید و گفت، که: «بگشای بر من نهان، از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟ کیَم من؟ به تخم، از کدامین گهر؟
چه گویم؟کیَم؟ بر سر انجمن؟ یکی دانشی داستانم بزن»
فریدون، از مادر می پرسد که کی هست؟پدرش کیست؟نژاد و گوهر من کیست؟ هنگامی که نزد دوستانم هستم و می پرسند، از نام پدر گوهر و نژادم چه بگویم؟
فرانک بدو گفت که: «ای نامجوی! بگویم ترا هر چه گفتی :بگوی:
تو بشناس کز مرزِ ایران زمین یکی مرد بُد، نام او آبتین
ز تخمِ کَیان بود و بیدار بود خردمند و گرد و بیآزار بود
ز تهمورثِ گرد بودش نژاد پدر بر پدر، بر همی داشت یاد
پدر بُد تو را و مرا نیک شوی؛ نَبُد روزْ روشن مرا، جز بدوی
چنان بُد که ضحاکِ جادوپرست از ایران به جان تو یازید دست
از او من نِهانَت همی داشتم چه مایه به بَد روز بگذاشتم!
فرانک در اینجا به همه رنج هایی که کشیده بود تا جان فریدون از گزند دور باشد را بازگو میکند.
پدرت، آن گرانمایه مردِ جوان، فدی کرده پیش تو روشن روان
اَبَر کِتفِ ضحاکِ جادو، دو مار بِرُست و برآورد ز ایران دمار.
سر ِبابَت از مغز پرداختند مِر آن اَژدها را خورش ساختند.
سرانجام رفتم سوی بیشهای که کس را نه زِ آن بیشه اندیشهای
یکی گاو دیدم چو خُررم بهار سراپای، نیرنگ و رنگ و نگار
نگهبان او، پای کرده به کَش نشسته، به پیش اندرون شاه فش.
بدو دادَمت، روزگاری دراز همی پَروَردیدَت، به بَر، بَر، به ناز
ز پستان آن گاو تاووس رنگ برافراختی چون دلاور پلنگ
سرانجام، از آن گاو و آن مرغزار یکایک، خبر شد برِ شهریار
ز بیشه ببردم ترا ناگهان گریزنده ز ایوان و از خان و مان
بیامد، بِکُشت آن گرانمایه را چنان بیزبان مهربان دایه را
وز ایوانِ ما تا به خورشید خاک، برآورد و کرد آن بلندی مَغاک»
فریدون خود پرسیده بود، و فرانک داستان کشته شدن آبتین و برمایه و دیگر مردم ایران را برای او واگویه میکند، فریدون برافروخته شده و می گوید که باید به کشتن او بروم، او را باز می دارد.
چنین داد پاسخ به مادر که: «شیر نگردد مگر بآزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست مرا بُرد باید به شمشیر دست.
بپویم، به فرمان یزدان پاک برآرم از ایوان ضحاک خاک»
فرانک او را نیایش میکند و می گوید که باید شکیبایی کنی. چون همانگونه که در شاهنامه هم هست، چند کار بسیار ارزشمند از سوی فرانک در پیروزی فریدون انجام میشود که یکی از آنها و ارزشمندترین انها همین کار است که زمان درست مبارزه را به فریدون آموزش میدهد.
بدو گفت مادر که: «این رای نیست تو را با جهان، سر به سر، پای نیست.
جهاندار ضحاکِ با تاج و گاه -میان بسته فرمان او را سپاه-
چو خواهد، ز هر کشوری صدهزار کمر بسته، او را کند کارزار.
جز این است آیین پیوند و کین جهان را به چشم، جوانی، مَبین
که هر کو نَبیدِ جوانی چشید به گیتی، جز از خویشتن را ندید؛
بدان مستی اندر، دهد سر به باد؛ ترا روز جز شاد و خرم مباد!»
در جهان بینی ایرانی که بیشتر بر پیروی و همراهی با طبیعت بنیان دارد و با آن می چرخد، باور بر این است که هر پدیده اجتماعی نیز مانند یک پدیده طبیعی، زمانش باید برسد تا انجام شدنی باشد. فرانک بر همین پایه، فریدون را از آغاز مبارزه باز می دارد.
فریدون از فرانک پرسید، آیا هنگام مبارزه رسیده است؟ کی زمان مبارزه است ؟
فرانک پاسخ میدهد: شکیبایی کن. فرانک به همه دانش ها آگاه هست و میداند که بی همراهی مردم،کاری پیش نخواهد رفت. فرزندش را به شکیبایی فرا می خواند تا هنگامش برسد.
تا اینکه:
از سوی دیگر، در پایتخت ضحاک، کاوه برای رهانیدن تنها پسر بازمانده خود به دربار ضحاک میرود:
خروشید و زد دست بر سر، ز شاه که: «شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بیزیان مردِ آهنگرم ز شاه، آتش آید همی بر سرم.
اگر هفت کشور به شاهی تو راست چرا رنج و سختی همه بهر ِماست؟
درخواست آزادی فرزندش را میکند و پسرش را آزاد کرده و به او میدهند. ضحاک از او می خواهد که دفتری را گواهی کند که بر آن نوشته شده است«ضحاک: راستگو، نیک کردار و دادگر است.»
خروشید که: «ای پایمردانِ دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو!
همه سویِ دوزخ نهادید روی سپردید دلها به گفتارِ اوی
نباشم بدین دفتر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا»
خروشید و برجَست، لرزان، زِ جای بدررد و بسپَرد دفتر به پای
با ترس و لرز با لگد ریز دفتر میزند و از کاخ دهاک بیرون می آید.
نکته اینجاست که کاوه هم میترسد اما دست از مبارزه نمیکشد. «لرزان ز جای» ، فردوسی می نویسد که او می ترسد ولی مبارزه را با ترس ادامه میدهد. ماندلا می گوید: شجاعت، نترسیدن نیست، بلکه ادامه دادن مبارزه با ترس است.
سرانجام:
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه بر او، انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را، سراسر، سویِ داد خواند.
از آن چرم کآهنگران پشتِ پای بپوشند هنگامِ زخمِ درای
همان، کاوه آن بر سر نیزه کرد هم آنگه ز بازار، برخاست گرد
کاوه با بستن پیش بند چرمینش بر سر نیزه، مردم را به مبارزه با دهاک فرامی خواند و می گوید که :
خروشان همی رفت نیزه بدست که: «ای نامداران یزدان پرست
کسی کو هوایِ فریدون کند، سر از بند ضحاک بیرون کند
بپویید؛ کاین مهتر آهِرمَن است جهان آفرین را، به دل دشمن است.ِ
بدان بیبها، ناسزاوار پوست پدید آمد آوازِ دشمن ز دوست.
بدین سان آن پوست بی ارزش و ناسزاوار،نماد رهایی از ستم و سیاهکاری دهاک گردید و با آن، دوستان فریدون و کاوه از دشمنان جدا شدند و شناخته آمدند.
همی رفت، پیش اندرون، مردِ گُرد جهانی برو انجمن شد، نه خُرد.
بدانست خود کآفریدون کجاست؛ سراندر کشید و همی رفت راست
کاوه همراه مردم شورش را آغاز میکنندو به فریدون می پیوندند و آنگاه زمان و نوبت فریدون است.فریدون هنگامی که اینگونه می بیند برای دریافت روانامه نزد مادر میرود. نزد فرانک میرود. فرانک هست که باید اجازه آغاز جنگ و مبارزه را بدهد.
فریدون چو گیتی برآن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر برمیان به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنیام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست ازو دان بهر نیکی زور دست
فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش، نهیب بدان بپرداز گیتی ز نابخردان
دوم:«بگردان زِ جانش نهیب بدان.....بپرداز گیتی ز نابخردان» هنگامی که فرانک به دیدار مادرش میرود و از او روانامه آغاز جنگ با دهاک را می خواهد، بینش جهانی و گستره نگاه فرانک شگفت انگیز است.نخست اینکه مادر است و برای فرزند خویش نیایش میکند «بگردان زِ جانش نهیبِ بدان» و از خدا می خواهد فرزندش از نهیب بدکاران دور باشد.برای همه جهان و مردم جهان نیایش میکند: «بپرداز گیتی ز نابخردان»
فریدون سبک ساز رفتن گرفت سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون تا اینجا دو مرحله را پشت سر میگذارد.کودکی و نوجوانی ، آغاز جوانی....
فریدون، به جنگ میرود. فرانک در خانه و چشم براه فریدون هست. فریدون در هنگام جنگ با دو زن دیگر به نام های ارنواز و شهرناز که دختران جمشید هستند، روبرو میشود. گاهی هم از آنان به نام خواهران جمشید نام برده شده است که از بررسی سال های زندگی(سن و سال دختران) هم که شده نمی تواند اینگونه باشد.
به هر روی دختران جمشید طلسم شده اند، فریدون طلسم را میشکند و آنان را آزاد میکند و دختران جمشید هم به او کمک میکنند و آگاهی میدهند. فریدون دهاک را شکست میدهد و بنا به فرمان سروش او را نمی کشد، چون کشتن نکوهیده است، تا زنجیره کشتار بریده شود و نیز تخم بدی با کشتن او پراکنده نگردد و برپایه جهان بینی ایرانی، خود به مرگ طبیعی بمیرد و بدست خود بمیرد، چون مارهای روی دوش ضحاک، بازگشت و بهره و بازخورد کار خود او مانند پدرکشی هستند، (نگر تا چه کاری، همان بدروی=جهان بینی ایرانی و جهان بینی فردوسی)
فرانک پس از پیروزی فریدون بر ضحاک:
کارهای برجسته ای که فرانک برای پیروزی جنبش میکند: به هر روی فرانک از پیروزی پسر آگاه میگردد.
1. بردن فریدون به مرغزار، سپردن فریدون به کشاورز، ساختن خانه ای همانجا و ماندن در کنار فرزند
2. بردن فریدون از مرغزار به دماوند
3. برگرداندن فریدون برای آماده شدن برای مبارزه با دهاک و رهبری مردم
4. آموختن شکیبایی و چشم براه ماندن برای رسیدن زمان مبارزه
5. فرانک یرای پیروزی پسر جشن میگیرد.شادی میکند.نذری دادن و کمک به درویشان را انجام میدهد. نذری کردن و کمک کردن به درویش«نهانش نوا کرد و کس را نگفت. هنگامی که از پیروزی فریدون آگاه میشود و همه درویشان را خوراک و پوشاک و اسباب زندگی میدهد. باید توان مالی داشته باشد که بدهد. پس دارا هست. از خاندان بزرگ ایرانی است. یا اینکه انجمنی از بزرگان و دارایان هستند که این سرمایه را تهیه و پرداخت میکنند و فرانک هزینه میکند
6. مهمانی دادن به بزرگان شهر و خواستن از آنان برای پشتیبانی فریدون، مهمان کردن بزرگان و تایید و ابرام پادشاهی فریدون و وادار کردن یا پیشنهاد یا راهنمایی کردن بزرگان به پذیرش پادشاهی فریدون و همراهی او و یاری رساندن به او در ساختن و بازسازی ایران..فرانک پیش از پیروزی به مردم و بزرگان که همه خاندان بزرگ ایرانند و کدخدایان سراسر کشور هستند، چیزی برای کمک کردن به فریدون نمی گوید. مردم را آزاد میگذارد که هرکسی دلخواهش بود به کمک فریدون بیاید. اما پس از پیروزی و نشان دادن توانایی و هنر فریدون و اطمینان فرانک از توان او در بازسازی کشور و رهبری سرزمین به بزرگان فرمان میدهد و از آنان می خواهد که از فریدون پیروی کنند و همراه او باشند.
7. برای استوار کردن بنیان پادشاهی فریدون، فرانک همه اسباب شاهی را گردآوری کرده، بار شتران میکند، برای او می فرستند و خود نیز به دیدن «شاه پسر »میرود.فرستادن گنج و همه ابزار شاهی برای فریدون و رفتن به دیدن او و دیدار با او.چون پس از آن است که بزرگان لشکر و مهان سرزمین بدیدار فریدون میروند. همه چشم براه فرانک هستند.
همه خواسته بر شتر بار کرد دل پاک سوی جهاندار کرد
فرستاد نزدیک فرزند چیز زبانی پر از آفرین داشت نیز
چو آن خواسته دید شاه زمین بپذرفت و بر مام کرد آفرین
بزرگان لشگر چو بشناختند بر شهریار جهان تاختند
که ای شاه پیروز یزدانشناس ستایش مر او را زویت سپاس
چنین روز روزت فزون باد بخت بد اندیشگان را نگون باد بخت
ترا باد پیروزی از آسمان مبادا به جز داد و نیکی گمان
وزان پس جهاندیدگان سوی شاه ز هر گوشهای برگرفتند راه
همه زر و گوهر برآمیختند به تاج سپهبد فرو ریختند
همان مهتران از همه کشورش بدان خرمی صف زده بر درش
ز یزدان همی خواستند آفرین بران تاج و تخت و کلاه و نگین
همه دست برداشته به آسمان همی خواندندش به نیکی گمان
که جاوید بادا چنین شهریار برومند بادا چنین روزگار.
چند سخن ارزشمند از فردوسی درباره فرانک هست:
یکم: «بگردان زِ جانش بد جادوان.....بپرداز گیتی ز نابخردان» هنگامی که فرانک به دیدار مادرش میرود و از او روانامه آغاز جنگ با دهاک را می خواهد، فرانک یادش آمد هنگامی که برای بازگرداندن فریدون رفته بود و در راه برگشت از او درباره پدر دوم:«نهانش نوا کرد و کس را نگفت» هنگامی است که از پیروزی فریدون آگاه میشود و همه درویشان را خوراک و پوشاک و اسباب زندگی میدهد. باید داشته باشد که بدهد. پس دارا هست. از خاندان بزرگ ایرانی است. یا اینکه انجمنی از بزرگان و دارایان هستند که این سرمایه را تهیه و پرداخت میکنند و فرانک هزینه میکند.
سوم: فرستادن همه نیازهای یک شاه برای او پس از برگزاری جشن و سفارش به بزرگان شهر و کشور که «باید از فریدون پشتیبانی کنید»
کوروش دادار، دی به مهر روز از فروردین ماه