جهان بینِ من
در جنگلی غریب
جنگلی ناآشنا
دنبال تو گشتم
نمی دانستم، تو کجایی
دلتنگ تو بودم و بیخبر
هیچ نمی دانستم از تو
راه درو
جاده غریب
دل تنگ و بی تاب
دست بسته.
راه افتادم در راهی غریب
در راهی ناآشنا
در راهی دور.
جنگل میزبان من
نیز مانند من
تنها بود
انگاری او هم گم شده ای داشت.
پاسخ سلامم
غمگین تر از آن بود که دل من بود.
دانستم
سرنوشت عشق
جز تنهایی نیست.
با او نشستم
با او گفتم
از او شنیدم
بسیار.
نوشیدیم
پای کوبیدیم
دست افشاندیم
خواندیم ترانه ها و آوازها
از تنهایی ها
از دلتنگی ها
ار دوری ها
از هجران و فراق.
دوستانی شدیم نزدیک
یارانی شدیم همراه
من رفتم و او ماند
دردم پیش از این یکی بود
دوری تو
اکنون با دو درد راهیم
درد تو
درد او..
اما می دانم
که عشق را نه آغاز است
نه انجام
تنها باید عاشق بود
تنها باید عشق ورزید
درود