8
او، پسین که می خواست از خانه برود، به بنیاد قول داده بود که امشب برایش پیتزا بخرد، اما در راه برگشتن، هرچی با خودش کلنجار رفت که با اندک پولی که برایش مانده، چه کند؟ برای هفته آینده باید پولی پرداخت کند و دکترقلب گفته است که حتما باید این آزمایشها را انجام دهد. اگر پول نداشته باشد، توان انجام آزمایشها را نخواهد داشت. از یکسو هم دیگر نمی خواهد به داداشش رو بزند و از او پول بگیرد.
از سوی دیگر هم شاید به اندازه پول یک پیتزا،هم کمبود داشته باشد.
پول برای او همیشه، یک آرزوی دست نیافتنی بوده و ماندگار شده است. البته نه تنها برای او بلکه برای همه مردم جهان منهای انگشت شمار مردم، همیشه ، پول یک آرزوی دست نایافتنی بوده است، اما چون داریم زندگی او را به خامه و چامه و قلم می کشیم، ناچاریم همه بدبختی های آدم از روز نخست تا کنون را به او بچسبانیم و او را نماد بدبختی همه دوران های مردمان بدانیم. چاره ای هم نیست، چون دردها همیشه یکی بود و خواهد بود و آن هم «نداشتن» هست. هرچند خودِ بدبختی هم یک بدبختی است بدتر از بدبختی های دیگر.
او، در اندیشه بود که به بنیاد چه پاسخ دهد که بهترین باشد برای پسر و شادی را به پسر بدهد، از یک سو در اندیشه دادن دلخوشی به پسر و از یک سو در اندیشه دلخوشی دادن به خود برای بودن پولِ آزمایش ها برای شنبه آینده بود که ناگهان، مغزش جرقه ای زد، انگاری برقی بزرگ درون تن او شد و نیرویی بسیار بیشتر از نیروی یک توفان درون جان او شد. از جا پرید و یاد سخن دادبان افتاد که: «امروز، زندگی کن بی نگرانی از فردا» با یک هیجان و رفتاری برخاسته از امید و همراه با شادی و قهقه ای که سدایش در همه خانه پیچید، بلند داد زد:
-بریم
پسر برآشفته شد و تا کنون چنین رفتار و چنین سدایی از او نشنیده و ندیده بود، رو به سوی او برگرداند و با نگرانی پرسید:
-کجا بریم؟ مادرجان چیزی شده، هالت خوبه؟
-آره پسرم، چرا بد باشم؟ بسیار هم خوبم. تو را دارم. اندکی پول توی جیبم هست. خانه پدری هست. زندگی در گذر و روان است. همه چیز داریم ازیزم. همه چیز خوبه. چیزهایی هم که نداریم، بزودی به دست خواهیم آورد. پا شو بریم خیابان. دلم میخواد امشب با پسرم جشن بگیرم. از این همه چیزی که دارم می خواهم سپاسگزاری کنم و می خواهم خوش بگذرانیم.
- مامان! این وخت شب کجا بریم؟
-بریم پیتزا فروشی
-اینجا ها که پیتزا فروشی نیست!
-نزدیکترین پیتزا فروشی که پیدا کردیم، میریم داخل. امشب واپسین روز کاری هفته هست و فردا همه مردم بی کارند، چون نمی خواهند سر» کار بروند، بیردون هستند و مغازه ها هم برای فروش باز خواهند بود، بنابراین پیتزا فروشی ها تا دم صبح بازند، پا شو بریم. نق نزن.
-باشه مامان، چشم، بذار برم و شلوار بپوشم.
-اون یکی شلوار خوشگله که پیش از نوروز برات خریدم، بپوش با پیراهن همرنگش، من هم میخام لباس مهمونی بپوشم.می خواهم با پسرم برم بیرون باید خوش بپوشم و خندید. برخاست و برای نوکردن جامه درون اتاق رفت.
این گونه بود که او دانست که باید زندگی کند، امشب با پولی که در جیب دارد، خوش خواهند گذراند و با پسرش به خوش خواهند پرداخت. او می داند شاید فردا روز سختی باشد، اما به هیچ روی نمی خواهد به ان بیندیشد. امشب روز خوش گذراندن است. فردا اگر آمد، راهی برایش خواهم یافت.
کوروش دادار، دی به مهر روز از اردیبهشت ماه، پانزدهم اردیبهشت 2582
رنج های ما دنباله دارد....