داستانک:
اندر زاده شدن رستم:
درود و آرزوی شادمانی ؛ سالها پیش در یک سرزمین قشنگ و سرسبز به نام زابل خانواده ای زندگی میکردند که همدیگر را بسیار دوست داشتند.
پس از دل دادگی شگفت انگیز که بی اینکه همدیگر را دیده باشند، دلباخته و عاشق همدیگر می شوند،و سپس بستن پیمان زناشویی زال و رودابه زمان درازی نگذشت که رودابه که نام دیگر او آزاده سرو است، و در زبان گروهی از مردم روداوه نامیده شده است، باردار شد.
بارداری رودابه چون کودک درون بدن و شکم او بسیار درشت اندام بود،با درد و غم و رنج زیاد یاد شده است.
چون شکم رودابه فربه و تنش سنگین شده و رخ زیبای گل اناری او به زردی و رنگ زعفران می گراید. شکم گشت فربه و تن شد گران / شد آن ارغوانی رخش زعفران. مادر رودابه ،سیندخت ،بانوی خردمندی است که نگران فرزند خود است. روزی به دیدن او رفته و از او می پرسد : بدو گفت مادر که ای جان مام چه بودت که گشتی چنین زرد فام؟ رودابه پاسخ میدهد:من اگر از دردی که دارم روز و شب فریاد بزنم کم هست ،انگاری شکمم پر از سنگ است و آهنی است که همه تن و بدنم را فراگرفته است وجان من پر از درد است.
هنگام زاده شدن کودک در شکم رودابه رسید .اما به شوند درشت اندامی رستم او ناتوان در زادن کودک بود ،نه خواب داشت نه خوراک. زایمان به درزا کشید ولی کودک به گیتی نیامد تا اینکه رودابه از درد از هوش رفت.پرستندگان زال را آگاه کردند ، زال گریان و دردمند خود را به بالین رودابه رساند. سیندخت هم ،خروشان و نالان و موی کنان ، رخ خود از درد فرزند خراشیده بود بر بالین رودابه رسید. مادر دست به دامان زال شد و از او کمک خواست. زال هراسان و سراسیمه بود.ناگهان در این زمان به یاد پر سیمرغ افتاد که هنگام جدا شدن به زال داده بود و فرموده بود که هر گاه نیاز به یاری من داشتی ،پر در آتش انداز.بی درنگ پر را در آتش انداخت. چاره جویی سیندخت مادر رودابه از زال به در خورد.و یاد زال امد و پر سیمرغ را در آتش دود داد و سیمرغ بر بالین رودابه آمد و دستورهای پزشکی به زال برای زادن کودک از پهلوی رودابه داد.
سیمرغ ،مرغی که پرورانده زال و آموزگار او هست ،همواره پاینده و مراقب اوست و به او هنگام جدایی قول و زبان داده است که در روز تنگی و سختی و دشواری ،پری از پرهای او را به آتش بیندازد تا او به فریاد برسد، بی درنگ و پس از دریافت پیام نیازمندی زال ،از بزرگی بالهای او آسمان تیره و تار شده و مانند بارانی که با خود رحمت و آرامش و آسایش می آورد ،فرا میرسد.زال به پیشواز او رفته و در برابر او کرنش نموده و سر فرو آورده و سپاس بسیار او به جای می آورد.سیمرغ از زال می پرسد: چرا غمگینی؟ ای پهلوان ،برای چی گریانی؟ هیچ اندوه به دل راه مده چون از رودابه پسری زاده خواهد شد که پهلوانِ پهلوانان خواهد بود. از ترس غرش او پلنگ جنگی فراری شده و از بیمش پوست بر تنش چاک چاک خواهد شد.از خردمندی جای سام جهان پهلوان را خواهد گرفت. به شما بگویم که این کودک از راهی که دیگر کودکان زاده میشوند پا به گیتی نخواهد نهاد و به فرمان خداوند بخشنده باید به یک شیوه دیگر زاده شود.
برای زادن کودک نخست باید یک کارد برنده آماده کرده و به دست یک پزشکی که دانا و توانا در کار درمانگری و درمان باشد ،داده و سپس رودابه را با می مست و بی هوش کنی تا درد را حس نکند. سپس پهلوی او را شکافته و به تندی بچه را بیرون بیاورید.
پس از آنکه کودک را از پهلوی رودابه بیرون آوردی پهلوی او را که چاک زده ای با دقت بدوز و ترس را از خودت دور کن و با گیاهی که به تو می گویم چیست و کجا پیدا خواهی کرد،با شیر و مشک آمیخته کن و آن را در سایه و به دور از نور خورشید خشک کن و بکوب .سپس کوبیده شده آنرا درست بساب و بر جای زخم رودابه بمال و در همان روز جای زخم بهبودی خواهد یافت و تو بهبود یافتن زخم و بر هم آمدن زخم و به هم پیوستن پوست چاک خورده را خواهی دید.
من هم یکی از پرهایم را به تو می دهم که بر روی زخم بمالی تا زودتر خوب شده و دل همه را شادمان نماید.به هیچ روی غمگین نباش و اندوه را از خود دور کن ، چون همه آرزوهایت برآورده شده و خواهد شد. مرغ خردمند و فرمانروا ، این را بگفت و یک پر دیگری به زال داد ، پر کشید و رفت.
همه مردم که در کنار رودابه بودند از این سخن بسیار شگفت زده شدند و نخستین کسی که از این شگفتی لب گشود ،سیندخت بود که گریان و نالان گفت: چگونه ممکن است که کودک از پهلوی مادر زاده شود. این کار تا کنون نشده و ناشدنی است.تنها کسی که باور داشت ،زال بود که دست به کار شد و کسی را دنبال پزشکی که با او موبد میگفتند،فرستاد تا برای شکافتن پهلوی رودابه بیاید
زادن رستم از پهلوی رودابه:
بنا به فرمان زال ، یکی موبدی چرب دست بیامد و با می رودابه را مست کرد ،سپس همان گونه که سیمرغ ،مرغ فرمانروا ، گفته بود پهلوی ماه(رودابه) را شکافت. تابیدن سر بچه از آن روی بوده است که بچه در روال زایمان طبیعی ،رو به پایین تن و بدن مادر هست ولی هنگامی که باید از شیوه رستمزاد(سزارین)زاده شود باید روی بچه به بالا تابیده شود تا خفه نشود. پزشک بنا به فرمان سیمرغ ، برای نخستین بار ، بچه را از پهلوی مادری زایاند.باستان شناسان می گویند در شهر سوخته که به شهر رستم نامور و شناخته می شود مدارکی از جراحی مغز و جمجمه جراحی شده و چشم مصنوعی در دسترس همگان هست.
رستم زاده شد.بچه ای که مانند شیر بود زاده شد.، رستم را از ان روی پیلتن می گوییم که از هنگام زندگی در تن مادر ، درشت اندام و بزرگ تن بوده است. پزشک جراح چیره دست بی درنگ پس از اینکه کودک را بیرون آورد ، دردگاه و جای زخم را دوخت و با داروهایی که سیمرغ گفته بود درد را از میان بردند. یک شبانه روز مادر بیهوش و خواب بود و پس از ان از خواب بیدار شد. پس از یک شبانه روز بی هوشی و خواب رودابه از خواب بیدار شد.هنگامی که از خواب بیدار شد از مادرش سیندخت بانو ،سراغ کودک را گرفت.مانند امروز ایرانیان که برای مادر بویژه مادری که پسر زاییده باشد، پیشکشی های گرانبها به او دادند.او را ستایش کردند و آفرین و شادباش و خجسته باد گفتند و به شادی پرداختند. رودابه از مادرش خواست تا بچه را نزد او برند. مادر دستور داد که بچه را نزد رودابه بیاورند .رودابه که چشمش به کودک افتاد. بسیار شادمان شد و رستم پهلوانی یگانه است که زاده شدن او هم با دیگران متفاوت بوده است.
درود