9
آن شب برای او و برای بنیاد یکی از به یادماندنی ترین شب ها شد.
او یاد گرفت که میشود هر چیز را ساخت. او دانست که میتوان زمان را به هر گونه که بخواهی، خوش یا ناخوش، کرد. او دانست که همه چیز را میشود درست کرد. همان گونه هم همه چیز را می شود ویران کرد. او آموخت که بنا به آنچه «دادبان» گفته بود، همه چیز دستِ خودِ ماست. می توانیم شاد باشیم و شادی کنیم، یا می توانیم غمگین باشیم و سوگواری کنیم.
او، دانست که شادی و شاد زیستن، گزینش او می تواند باشد، دانست که او هرگاه خواست، می تواند شادی را برگزیند یا غم را برگزیند. او آزمود و پی برد که سخنان «دادبان» کاربردی است و می توان با آن برنامه ریزی کرد و زندگی نمود.
او آن شب تا نزدیک بامداد که چشمانش سنگین شد و خواب او را در ربود، به آنچه امروز روی داده بود، اندیشید.
به سخنان «دادبان» اندیشید، به رفتار خودش با رانندهِ تاکسی اندیشید، به واکنشِ راننده تاکسی اندیشید، به تصمیم و رایی که گرفت و با بنیاد به شادی و جشن پرداختند و بسیار خوش گذشت، اندیشید.
با خودش گفت: «براستی من در گذار از دیروز به فردایم؟»، « من در دگرگون شُدَنَم»، «من دارم راهی که دیروز می رفتم را فراموش و رها میکنم. من به سویی دیگر میروم که دادبان گفت؟»
او، اندیشید و اندیشید و اندیشید.
دانست که جز «او »کسِ» دیگری زندگی اش را بر دوش نمی کشد. او آموخت که باید بکوشد. بسیار بکوشد. سخت کار کند. شادی را برای خودش و پسرش بیافریند. او همچنین آموخت که هنوز مردمان مهربانی در این سرزمین هستند که به دیگران کمک میکنند و یاری می رسانند و راه درستِ زندگی کردن را به آنان می آموزند. او با لبخندی بر لب برای بیدار شدن در جهانی بهتر و پر از امید به خواب رفت...
کوروش دادار، سروش روز از اردیبهشت ماه، هفدهم اردیبهشت 2582
رنج های ما دنباله دارد....
درود