بخش سوم:
سرانجام:
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بیبها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست.بدین سان آن پوست بی ارزش و ناسزاوار،نماد رهایی از ستم و سیاهکاری دهاک گردید و با آن، دوستان فریدون و کاوه از دشمنان جدا شدند و شناخته آمدند.
همی رفت پیش اندرون مردگرد جهانی برو انجمن شد نه خُرد
بدانست خود کافریدون کجاست سراندر کشید و همی رفت راست
کاوه همراه مردم شورش را آغاز میکنندو به فریدون می پیوندند و آنگاه زمان و نوبت فریدون است.فریدون هنگامی که اینگونه می بیند برای دریافت روانامه نزد مادر میرود. نزد فرانک میرود. فرانک هست که باید اجازه آغاز جنگ و مبارزه را بدهد.
فریدون چو گیتی برآن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر برمیان به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنیام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست ازو دان بهر نیکی زور دست
فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش بد جاودان بپرداز گیتی ز نابخردان
دوم:«بگردان زِ جانش نهیب بدان.....بپرداز گیتی ز نابخردان» هنگامی که فرانک به دیدار مادرش میرود و از او روانامه آغاز جنگ با دهاک را می خواهد، بینش جهانی و گستره نگاه فرانک شگفت انگیز است.نخست اینکه مادر است و برای فرزند خویش نیایش میکند «بگردان زِ جانش نهیبِ بدان» و از خدا می خواهد فرزندش از نهیب بدکاران دور باشد.برای همه جهان و مردم جهان نیایش میکند: «بپرداز گیتی ز نابخردان»
فریدون سبک ساز رفتن گرفت سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون تا اینجا دو مرحله را پشت سر میگذارد.کودکی و نوجوانی ، آغاز جوانی....
فریدون، به جنگ میرود. در این مرحله فرانک در خانه و چشم براه فریدون هست. فریدون در هنگام جنگ با دو زن دیگر به نام های ارنواز و شهرناز که دختران جمشید هستند، روبرو میشود. گاهی هم از آنان به نام خواهران جمشید نام برده شده است که از بررسی سال ها هم که شده نمی تواند اینگونه باشد.
به هر روی دختران جمشید طلسم شده اند، فریدون طلسم را میشکند و آنان را آزاد میکند و
دختران جمشید هم به او کمک میکنند و اطلاعات میدهند. فریدون دهاک را شکست میدهد و بنا به فرمان سروش او را نمی کشد، چون کشتن نکوهیده است، تا زنجیره کشتار بریده شود و نیز تخم بدی با کشتن او پراکنده نگردد و برپایه جهان بینی ایرانی، خود به مرگ طبیعی بمیرد و بدست خود بمیرد، چون مارهای روی دوش ضحاک، بازگشت و بهره و بازخرد کار خود او مانند پدرکشی هستند، (نگر تا چه کاری، همان بدروی=جهان بینی ایرانی و جهان بینی فردوسی)
به هر روی فرانک از پیروزی پسر آگاه میگردد.
دو سخن ارزشمند از فردوسی درباره فرانک هست:
یکم: «نهانش نوا کرد و کس را نگفت» هنگامی است که از پیروزی فریدون آگاه میشود و همه درویشان را خوراک و پوشاک و اسباب زندگی میدهد. باید داشته باشد که بدهد. پس دارا هست. از خاندادن بزرگ ایرانی است. یا اینکه انجمنی از بزرگان و دارایان هستند که این سرمایه را تهیه و پرداخت میکنند و فرانک هزینه میکند.
دوم:«بگردان زِ جانش بد جادوان.....بپرداز گیتی ز نابخردان» هنگامی که فرانک به دیدار مادرش میرود و از او روانامه آغاز جنگ با دهاک را می خواهد، فرانک یادش آمد هنگامی که برای بازگرداندن فریدون رفته بود و در راه برگشت از او درباره پدر
سوم: فرستادن همه نیازهای یک شاه برای او پس از برگزاری جشن و سفارش به بزرگان شهر و کشور که «باید از فریدون پشتیبانی کنید»
چند کار برجسته ای که فرانک میکند:
1. بردن فریدون به مرغزار
2. بردن فریدون از مرغزار به دماوند
3. برگرداندن فریدون برای آماده شدن برای مبارزه با دهاک و رهبری مردم
4. نیایش برای او :«بگردان زِ جانش بد جادوان.....بپرداز گیتی ز نابخردان»
5. نذری دادن و کمک به درویشان یکم: نذری کردن و کمک کردن به درویش«نهانش نوا کرد و کس را نگفت»
6. مهمانی دادن به بزرگان شهر و خواستن از آنان برای پشتیبانی فریدون، مهمان کردن بزرگان و تایید و ابرام پادشاهی فریدون و وادار کردن یا پیشنهاد یا راهنمایی کردن بزرگان به پذیرش پادشاهی فریدون و همراهیی او و یاری رساندن به او در ساختن و بازسازی ایران. فرانک پیش از پیروزی به مردم و بزرگان که همه خاندان بزرگ ایرانند و کدخدایان سراسر کشور هستند، چیزی برای کمک کردن به فریدون نمی گوید. مردم را ازاد میگذارد که هرکسی دلخواهش بود به کمک فریدون بیاید. اما پس از نشان دادن فریدون، توانایی و هنرش را و امطمینان فرانک از توان او در بازسازی کشور و رهبری سرزمین به بزرگان فرمان میدهد که از فریدون پیروی کنند و همراه او باشند.
7. فرستادن گنج و همه ابزار شاهی برای فریدون.
دو سخن ارزشمند از فردوسی درباره فرانک هست:
یکم: «نهانش نوا کرد و کس را نگفت» هنگامی است که از پیروزی فریدون آگاه میشود و همه درویشان را خوراک و پوشاک و اسباب زندگی میدهد. باید داشته باشد که بدهد. پس دارا هست. از خاندادن بزرگ ایرانی است. یا اینکه انجمنی از بزرگان و دارایان هستند که این سرمایه را تهیه و پرداخت میکنند و فرانک هزینه میکند.
درود