بخش دوم:
مادر، فرانک، گوهر جانش را به مرد پاک دین می سپارد، البته خودش هم از دید سربازان دهاک پنهان است چون هنگامی که برای بردن فریدون به مرغزار می اید به مرد کشاورز چنین میگوید:«بِبُرَّم پی، از خاک جادوستان». شاید جایگاه فرمانروایی دهاک را میگوید و میگوید که«شوم تا سر مرز هندوستان».واژه«شوم» در اینجا«روم» هست.چرا به ایران جادوستان میگوید؟ شاید چون جایگاه فرمانروایی دهاک ماردوش است.
«شوم ناپدید از میان گروه برم خوب رخ را به البرز کوه.»
.......سیزده سال سپری میشود، چون فریدون سه ساله است که از کشتزار به دماوند برده میشود و هنگامی که ۱۶ ساله هست، فرانک برای برگرداندن او به دماوند، برمیگردد.در این سیزده سال بر فرانک چه میگذرد در شاهنامه چیزی نیست.بی گمان سرکشی به فرزند و دیدار او پی در پی بوده است. اما برای جلوگیری از شناخته شدن جایگاه او، بسیار کهن بوده است.
فرانک هم خود زندگی پنهانی و نیمه پنهانی باید داشته باشد، فرانک نمی توانسته است، پنهان باشد، گمان میرسد او از خاندان بزرگی است که نگاهبان گنجینه پنهانی جمشید و خاندان ایرانی باید باشد یا اینکه خود دارایی ها و زمین هایی دارد که باید مدیریت شوند و دارایی برای پسر پس از شاه شدن مهیا باشد.چون همانگونه که در شاهنامه هم هست، چند کار بسیار ارزشمند از سوی فرانک پس از پیروزی فریدون انجام میشود، فرستادن همه نیازهای یک شاه برای او پس از برگزاری جشن و سفارش به بزرگان شهر و کشور که «باید از فریدون پشتیبانی کنید»
کاربزرگ فرانک«بازگرداندن فریدون از دماوند برای آغاز مبارزه» هست. فریدون شانزده ساله شده و این زمانی است که دیگر کودک نیست و به خوانی رسیده و می تواند رهبری مردم را بر دوش بگیرد.این وظیفه و خویشکاری و کار فرانک در جایگاه مادر هست که باید او را برای آغاز مبارزه بیاورد.ارزشمندترین نقش و جایگاه زن ایرانی این هست.فرانک به البرز کوه میرود و فریدون شانزده ساله را برای رهبری مبارزه جنبش مردم برمیگرداند:
چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشت ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهید و گفت که بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟ کیَم من؟ ز تخم کدامین گهر؟
چه گویم؟کیَم؟ بر سر انجمن یکی دانشی داستانم بزن
فریدون، از مادر می پرسد که کی هست؟پدرش کیست؟نژاد و گوهر من کیست؟ هنگامی که نزد دوستانم هستم و می پرسند، از نام پدر گوهر و نژادم چه بگویم؟
فرانک بدو گفت که: «ای نامجوی بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بُد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود خردمند و گرد و بیآزار بود
ز تهمورث گرد بودش نژاد پدر بر پدر بر همی داشت یاد
پدر بد ترا و مرا نیک شوی نبد روز روشن مرا جز بدوی
چنان بد که ضحاک جادوپرست از ایران به جان تو یازید دست
ازو من نهانت همی داشتم چه مایه به بد روز بگذاشتم
پدرت آن گرانمایه مرد جوان فدی کرده پیش تو روشن روان
ابر کتف ضحاک جادو دو مار برست و برآورد از ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند همان اژدها را خورش ساختند
سرانجام رفتم سوی بیشهای که کس را نه زان بیشه اندیشهای
یکی گاو دیدم چو خرم بهار سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
نگهبان او پای کرده به کِش نشسته به بیشه درون شاه فش
بدو دادمت روزگاری دراز همی پروردیدت به بر، بر به ناز
ز پستان آن گاو تاووس رنگ برافراختی چون دلاور پلنگ
سرانجام زان گاو و آن مرغزار یکایک خبر شد سوی شهریار
ز بیشه ببردم ترا ناگهان گریزنده ز ایوان و از خان و مان
بیامد بکشت آن گرانمایه را چنان بیزبان مهربان دایه را
وز ایوان ما تا به خورشید خاک برآورد و کرد آن بلندی مغاک»
فریدون خود پرسیده بود، و فرانک داستان کشته شدن آبتین و برمایه و دیگر مردم ایران را برای او واگویه میکند، فریدون برافروخته شده و می گوید که باید به کشتن او بروم، او را باز می دارد. و او را نیایش میکند و می گوید که باید شکیبایی کنی. چون همانگونه که در شاهنامه هم هست، چند کار بسیار ارزشمند از سوی فرانک پس از پیروزی فریدون انجام میشود.
فریدون، چو بشنید بگشادگوش ز گفتارِ مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین به ابرو ز خشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ به مادر که: «شیر نگردد مگر ز آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم به فرمان یزدان پاک برآرم ز ایوان ضحاک خاک»
بدو گفت مادر که: «این رای نیست ترا با جهان سر به سر پای نیست
جهاندار ضحاک با تاج و گاه میان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار کمر بسته او را کند کارزار
جز این است آیین پیوند و کین جهان را به چشم جوانی مبین
که هر کاو نبید جوانی چشید به گیتی جز از خویشتن را ندید
بدان مستی اندر دهد سر به باد ترا روز جز شاد و خرم مباد.»
در جهان بینی ایرانی که بیشتر بر پیروی و همراهی با طبیعت بنیان دارد و با آن می چرخد، باور بر این است که هر پدیده اجتماعی نیز مانند یک پدیده طبیعی، زمانش برسد تا انجام شدنی باشد و فرانک بر همین پایه، فریدون را از آغاز مبارزه باز می دارد. فرانک یادش آمد هنگامی که برای بازگرداندن فریدون رفته بود و در راه برگشت از او درباره پدر خود پرسیده بود، و فرانک داستان کشته شدن آبتین و برمایه و دیگر مردم ایران را برای او واگویه میکند، فریدون برافروخته شده و می گوید که باید به کشتن او بروم، او را باز می دارد.
هنگام مبارزه رسیده است:
کی ؟
زمانی که مردم به رهبری کاوه آهنگر بر ضحاک شوریده اند و خواهان کنار رفتن او هستند. فرانک به همه دانش ها اگاه هست و میداند که بی مردم کاری پیش نخواهد رفت. فرزندش را به شکیبایی فرا می خواند تا هنگامش برشد. کاوه با بستن پیشبند چرمینش بر سر نیزه، مردم را به مبارزه با دهاک فرامی خواند و می گوید که :
خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بیزیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم
که گر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست
درخواست آزادی فرزندش را میکند و پسرش را آزاد کرده و به او میدهند. ضحاک از او می خواهد که دفتری را گواهی کند که بر آن نوشته شده است«ضحاک، راستگو، نیک کردار و دادگر است»
خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین دفتر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد دفتر به پای
با ترس و لرز با لگد ریز دفتر میزند و از کاخ دهاک بیرون می اید
نکته اینجاست که کاوه هم میترسد اما دست از مبارزه نمیشکد. «لرزان ز جای» ، فردوسی می نویسد که او می ترسد ولی مبارزه را با ترس ادامه میدهد. ماندلا می گوید: شجاعت، نترسیدن نیست، بلکه ادامه دادن مبارزه با ترس است.
سرانجام:
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بیبها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست.بدین سان آن پوست بی ارزش و ناسزاوار،نماد رهایی از ستم و سیاهکاری دهاک گردید و با آن، دوستان فریدون و کاوه از دشمنان جدا شدند و شناخته آمدند.
همی رفت پیش اندرون مردگرد جهانی برو انجمن شد نه خُرد
بدانست خود کافریدون کجاست سراندر کشید و همی رفت راست
کاوه همراه مردم شورش را آغاز میکنندو به فریدون می پیوندند و آنگاه زمان و نوبت فریدون است.فریدون هنگامی که اینگونه می بیند برای دریافت روانامه نزد مادر میرود. نزد فرانک میرود. فرانک هست که باید اجازه آغاز جنگ و مبارزه را بدهد.
فریدون چو گیتی برآن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر برمیان به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنیام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست ازو دان بهر نیکی زور دست
فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش بد جاودان بپرداز گیتی ز نابخردان
دوم:«بگردان زِ جانش نهیب بدان.....بپرداز گیتی ز نابخردان» هنگامی که فرانک به دیدار مادرش میرود و از او روانامه آغاز جنگ با دهاک را می خواهد، بینش جهانی و گستره نگاه فرانک شگفت انگیز است.نخست اینکه مادر است و برای فرزند خویش نیایش میکند «بگردان زِ جانش نهیبِ بدان» و از خدا می خواهد فرزندش از نهیب بدکاران دور باشد.برای همه جهان و مردم جهان نیایش میکند: «بپرداز گیتی ز نابخردان»
فریدون سبک ساز رفتن گرفت سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون تا اینجا دو مرحله را پشت سر میگذارد.کودکی و نوجوانی ، آغاز جوانی....
فریدون، به جنگ میرود. در این مرحله فرانک در خانه و چشم براه فریدون هست. فریدون در هنگام جنگ با دو زن دیگر به نام های ارنواز و شهرناز که دختران جمشید هستند، روبرو میشود. گاهی هم از آنان به نام خواهران جمشید نام برده شده است که از بررسی سال ها هم که شده نمی تواند اینگونه باشد.
به هر روی دختران جمشید طلسم شده اند، فریدون طلسم را میشکند و آنان را آزاد میکند و
دختران جمشید هم به او کمک میکنند و اطلاعات میدهند. فریدون دهاک را شکست میدهد و بنا به فرمان سروش او را نمی کشد، چون کشتن نکوهیده است، تا زنجیره کشتار بریده شود و نیز تخم بدی با کشتن او پراکنده نگردد و برپایه جهان بینی ایرانی، خود به مرگ طبیعی بمیرد و بدست خود بمیرد، چون مارهای روی دوش ضحاک، بازگشت و بهره و بازخرد کار خود او مانند پدرکشی هستند، (نگر تا چه کاری، همان بدروی=جهان بینی ایرانی و جهان بینی فردوسی)
به هر روی فرانک از پیروزی پسر آگاه میگردد.
دو سخن ارزشمند از فردوسی درباره فرانک هست:
یکم: «نهانش نوا کرد و کس را نگفت» هنگامی است که از پیروزی فریدون آگاه میشود و همه درویشان را خوراک و پوشاک و اسباب زندگی میدهد. باید داشته باشد که بدهد. پس دارا هست. از خاندادن بزرگ ایرانی است. یا اینکه انجمنی از بزرگان و دارایان هستند که این سرمایه را تهیه و پرداخت میکنند و فرانک هزینه میکند.
دوم:«بگردان زِ جانش بد جادوان.....بپرداز گیتی ز نابخردان» هنگامی که فرانک به دیدار مادرش میرود و از او روانامه آغاز جنگ با دهاک را می خواهد، فرانک یادش آمد هنگامی که برای بازگرداندن فریدون رفته بود و در راه برگشت از او درباره پدر
سوم: فرستادن همه نیازهای یک شاه برای او پس از برگزاری جشن و سفارش به بزرگان شهر و کشور که «باید از فریدون پشتیبانی کنید»
چند کار برجسته ای که فرانک میکند:
1. بردن فریدون به مرغزار
2. بردن فریدون از مرغزار به دماوند
3. برگرداندن فریدون برای آماده شدن برای مبارزه با دهاک و رهبری مردم
4. نیایش برای او :«بگردان زِ جانش بد جادوان.....بپرداز گیتی ز نابخردان»
5. نذری دادن و کمک به درویشان یکم: نذری کردن و کمک کردن به درویش«نهانش نوا کرد و کس را نگفت»
6. مهمانی دادن به بزرگان شهر و خواستن از آنان برای پشتیبانی فریدون، مهمان کردن بزرگان و تایید و ابرام پادشاهی فریدون و وادار کردن یا پیشنهاد یا راهنمایی کردن بزرگان به پذیرش پادشاهی فریدون و همراهیی او و یاری رساندن به او در ساختن و بازسازی ایران. فرانک پیش از پیروزی به مردم و بزرگان که همه خاندان بزرگ ایرانند و کدخدایان سراسر کشور هستند، چیزی برای کمک کردن به فریدون نمی گوید. مردم را ازاد میگذارد که هرکسی دلخواهش بود به کمک فریدون بیاید. اما پس از نشان دادن فریدون، توانایی و هنرش را و امطمینان فرانک از توان او در بازسازی کشور و رهبری سرزمین به بزرگان فرمان میدهد که از فریدون پیروی کنند و همراه او باشند.
7. فرستادن گنج و همه ابزار شاهی برای فریدون.
دو سخن ارزشمند از فردوسی درباره فرانک هست:
یکم: «نهانش نوا کرد و کس را نگفت» هنگامی است که از پیروزی فریدون آگاه میشود و همه درویشان را خوراک و پوشاک و اسباب زندگی میدهد. باید داشته باشد که بدهد. پس دارا هست. از خاندادن بزرگ ایرانی است. یا اینکه انجمنی از بزرگان و دارایان هستند که این سرمایه را تهیه و پرداخت میکنند و فرانک هزینه میکند.
درود