چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ - 7 AM - کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان -
| ||
| ||
|
| ||
| آناهيتا كاوياني : | ||
«زندگي كوتاه است و راستي(حقيقت) دورتر ميرود و بيشتر زندگي ميكند، بگذار تا راستي را بگويم»*«جنبش مشروطه»، بزرگترين جنبشِ بهبودبخشي و برتريخواهيِ(:اصلاحطلبي) تاريخ همروزگار(:معاصر) ما است. اين خيزش بر پايهي «قانون» و بر سركار آوردن «مردم» استوار بود. انديشمندان مشروطه نخستين بار كوشيدند تا «رعيت» را به «ملت» دگرگون و «هويت ملي» را زنده كنند. «احمد كَسروي» از اين روز با نام «جشن فرمان مشروطه ياد ميكند و مينويسد: « چون روز ١٤جماديالثاني[١٣٢٤ مهي] كه روز داده شدن فرمان مشروطه ميبود نزديك ميشد، دارالشورا چنين نهاد كه آنروز را به نام «روز نخست مشروطه» يكي از جشنها كند و در آن روز در همهي شهرهاي ايران جشن گرفته شود و اين نهادهيِ خود را با تلگراف به همه جا آگاهي فرستاد.»آرمانِ دادخواهي، برابرخواهي و نوخواهيِ(:تجددطلبي) ايرانيان با جنبش ١٢٨٥خورشيدي برابر با ١٩٠٦ميلادي خود را پايدار كرد. به ديگر سخن اين مردم بيدارشده بودند كه «مظفرالدينشاه قاجار» را وادار به نوشتن فرمان مشروطه در كاخ صاحبقرانيه كردند. اگرچه اين جنبش از آنرو كه دچار كاستيها، تنگناهاي تاريخي و ناتواني نيروهاي اجتماعي بود، نتوانست به برخي از خواستها و آرمانهاي پيشگامان آن دست يابد و سرانجام در پي يك همكاري سياسي پنهان ميان نيروهاي گذشته(سنتي) و برخي از رهبران جنبش، پارهاي از خواستههاي مشروطهخواهان برآورده نشد! ساختار تيرهاي(قبيله) و ايلي برجا مانده از گذشته و نبود گروههاي اجتماعي(:طبقات) در يك روند چندين ساله پس از اسلام، مردم را واداشته بود تا براي پيشبرد خواستههاي سياسي يا اقتصادي خويش در دستههايي ويژه خود را به فرمانروا (حكومت و دولت) وابسته كنند؛ به گونهاي كه شاه در جايگاه سايهي خدا و نگهبان جان و مال بود و در اينميان درباريان، بزرگان و گاه بازرگانان نيز آسوده و ايمن نبودند و چه بسا با برچسبي يا فرماني جانشان و مالشان بر باد بود. بنابراين روشن است كه چرا نخستين خواستههاي رهبران و روشنانديشان جنبش مشروطه، برپايي قانون و كم كردن از تراز(:ميزان) كاركرد شاه بود. بافت اقتصادي ايران در آستانهي مشروطه، يك بافت پيشسرمايهداري و از پايه ايلي و روستايي بود. در پايان سدهي ١٩ميلادي كوششهايي براي برپايي كارخانههايي چون بلورسازي، پارچهبافي، كبريتسازي، قندسازي و... در پارهاي از شهرها انجام شد. هرچند سياستهاي روس و انگليس و افزايش ابزار و دستاوردهاي فرنگي، به ناتواني و ورشكستگي كارخانههاي ايراني انجاميد. بايد افزود كه تودههاي شهري از گستردگي و آگاهيهاي بسندهي سياسي برخوردار نبودند. شكست ايران در دو جنگ با روسيه در آغاز سدهي١٩ كه پيامد آن به دو پيماننامهي ننگين انجاميد چون باروتي بود كه گرايشهاي ميهندوستي و دلبستگيهاي نهفته را بيدار كرد و نخستينبار، جامعهي ايران و روشنانديشان را با پرسشهايي چون «چرا» و «چهبايد كرد» روبهرو ساخت. آنها دريافتند كه تنها با نيايش و باورهاي خيالي و آسماني نميتوان به جنگ توپ و تفنگهاي دشمنان رفت، آنان پي بردند كه بيخردي، ناشايستگي سلطانهاي قاجار و كجانديشي برخي از بزرگان ديني كه با هر گونه نوآوري و نوسازي اجتماعي– سياسي سرجنگ داشتند، آنها را تا آن پايه از فرومايگي پيش برده بود. «فريدون آدميت» دراينباره مينويسد: «گروه روشنانديش و باورمند به مردمسالاري(«دموكراسي) غربي، تنها كساني بودند كه بينش درستي از مشروطه داشتند.» او آنها را نمايندهي خردورزي و گسترشدهندهي نهاد پارلماني ميدانست. به هر روي اين دگرگوني در انديشههاي برخي از مردم و نيز گرايش به آزادي، دادخواهي(:قانونگرايي) و مشروطيت، چنان فراگير بود كه «ناظمالاسلام كرماني» كه خود دلبستهي انديشههاي نوين بود در يادداشتهايش مينويسد:« بنا بر اين شد كه در اين چندروزهي دههي عاشورا انجمن(:مجلس) بسته باشد و هر يك بتوانيم نوشتههاي «مَلكمخان» و زندهياد «مستشارالدوله» را بخوانيم.» در اينميان با افزايش دادوستدهاي بازرگانان، رهسپار شدن شماري از ايرانيان به كشورهاي ديگر و آگاهي از پيشرفتهاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي آنها؛ خواستهها نيز گسترش يافت: «كاستن از نيروي شاه، كوتاه كردن دست برخي از سختگيران ديني از نهادهاي داوري(قضاوت) و آموزشي، برپايي قانون و نهادهاي دادگري از آرمانهاي مردم شد.» رهبران جنبش مشروطه در پي سرنگوني حكومت و بهدست آوردن نيروي سياسي نبودند، به ديگر سخن، مشروطهخواهي آغازگر فرگشتي(:تحول) هم در پهنهي انديشه و جهانبيني و هم در پهنهي زبان چون سُرايش و نوشتارهاي ادبي بود. همانگونه كه يادآور شديم به شوند فراگير بودن پيوندهاي ايلي و زمينداري، جدا نشدن اقتصاد شهري و روستايي، نبود سرمايهداري صنعتي، همبهره بودن زمينداران و بورژواهاي بازرگاني ميانجي و ناتواني نيروهاي نوين اجتماعي (گروه شهرنشين، پيشهور و كارگر)، سرانجام در يك همانديشي سياسي ميان بزرگان درباري و بازرگانان شهري و بزرگان ديني(آشتي مشروطهخواهان و مشروعهخواهان) جنبش مشروطه نتوانست به بسياري از خواستههاي آرماني خود دست يابد! مشروطهخواهان خواستار گونهاي از رنسانس( بازگشت به روزگار باستاني ايران) بودند. روشنانديشان اين روزگار (چون ميرزا آقاخان كرماني، ميرزا فتحعلي آخوندزاده، ميرزا ملكمخان، میرزا عبدالرحیم تالبوف) همچون انديشمندان روزگار رنسانس اروپا بر اين باور بودند كه راز رهايي تودهها از درماندگي و تيرهبختي تاريخي، آگاهي و گسترش آموزش و پرورش نوين و رهايي از خرافه و باورهاي بيخردانه است. براينپايه، سُرايندگان و انديشمندان مشروطه داراي سه ويژگي بودند: ا- ارزشگزاري براي بازماندههاي مليميهني و رويكرد به تاريخ و تمدن ايران باستان(ناسيوناليسمگرايي) 2– مبارزهي بيپروا برابر آيينهاي خرافهپرستي 3– باور به پذيرفت تمدن(:شهريگري) و پيشرفت دانش اروپاي آنروز اين 3 ويژگي را در نوشتههاي «ميرزافتحعلي آخوندزاده»، «ميرزاآقاخان كرماني»، «ميرزادهعشقي»، «عارف قزويني» ميتوان يافت. «عارف قزويني» ترانهسراي بزرگ مشروطه در مبارزه با خرافههاي ديني، پاسداران و نمايندگان آن، سرودههاي بسياري گفت. او دراينباره مينويسد: «صحبتِ كفر من اندر سرِ منبرها شد...» و در جايي ديگر ميگويد: «آنچنان به ايران دلبستهام كه حتا تمامت بهشت را به يك وجب خاك ايران معاوضه نميكنم»(كليات ديوان عارف قزويني، رويهها ٢٦٧-٢٦٦) به گفتهي «ناظمالاسلام كرماني» برخي از روحانيون مشروطهخواه نيز برپايي اين جنبش را در سايه افزايش آگاهي و بالارفتن سواد و دانايي تودهها ميدانستند. ناظمالاسلام از يادادشتهاي «سيد محمدطباطبايي» اينگونه ياد ميكند:... «بايد تلاش كرد كه ملت آموزش ببينند، چه پس از آنكه همهي مردم بيدار شوند آنگاه حقوق ملي خود را ميدانند و ديگر هرگز زير بار ستم و بيداد نخواهند رفت...» زيرنويس: * از آغاز ديباچهي دفتر (آسيب شناسي يك شكست)- علي ميرفطروس- گويندهي اين سخن روشن نيست. يارينامه: 1 – کرمانی، ناظمالاسلام- تاریخ بیداری ایرانیان، بخش اول، تهران، نشر پیکان، ١٣٧٦ 2 – كسروي، احمد- تاريخ مشروطهي ايران- پوشينهي نخست- اميركبير- چاپ١٦- تهران ١٣٦٣ 3 - ميرفطروس، علي- دكتر محمد مصدق؛ آسيبشناسي يك شكست( از انقلاب مشروطه به انقلاب اسلامي)- چاپ خارج از كشور |
«زندگي كوتاه است و راستي(حقيقت) دورتر ميرود و بيشتر زندگي ميكند، بگذار تا راستي را بگويم»*
درود