دست بر چَشم گذاردند، چَشمی گفتند و خروشیدند. شاهنامه را برگ زدند، برگ زدند، برگ زدند و آنها كه تاكنون نقلها از شاهنامه بازگفتهاند، اينبار به نقل رستم و تهمينه رسيدند، نقلي دلبرانه. 
نقلي كه با رستم دستان آغاز شد، خروشهاي رستمي كه به مرز ايران و توران، به نخچيرگاه شده بود در پيِ شكار: به تير و كمان و به گرز و كمند/ بيفكند بر دشت، نخچير چند/...يكي نرهگوري بزد بر درخت/كه در چنگ او پر مرغي نَخَست... اردوان بيرگاني كه خروشهاي رستم شده بود، پس از شكار، بخفت و برآسود از روزگار. اما آن هنگام كه آسوده بود، سواران توراني، رخش را كه چمان و چران بود در مرغزار، در بند كردند و بردند به شهر. 
و داستان آغازي ديگر گرفت آنگاه كه رستم در پيِ رخش به شهر سمنگان رسيد و تهمينه، دخت شاه سمنگان، از اين آمدن، آگاه. اردوان بیرگانی و مهرانگیز قلاوند، «نخستین زوج نقال» ایرانی هستند، نخستین زوج شاهنامهخوانی که راویان قصههای رفته از یادند.٥ بهمنماه در دومين جشنوارهي سفرنامهنويسي ناصرخسرو، اردوان و مهرانگيز، داستان رسيدن تهمينه به رستم را نقل كردند، داستان سور رستم و تهمينه را، از هنگامهاي كه تهمينهي ماهرو ، شبانه بيامد به بالين رستم ، رستمي كه در سرزمين بيگانه، نه خواب است؛ چشم بسته اما بيدارست. 

ايندو از زبان شاهنامه گفتند، ناليدند و خروشيدند. اردوان و مهرانگیز، همه، رخشِ اندیشه را زین کردند، جهان را به شهنامه آذین کردند و بر صحنه چنين فرياد كردند: هرکس که شهنامهخوانی کند/ چه مرد و چه زن، پهلوانی کند. اردوان، چوقا به تن داشت و مهرانگیز، پوشش رنگ به رنگ زنان بختیاری را. «مهرانگيز» نالههاي دلبرانهي تهمينه شد، تهمينهاي كه از رستم دستان، پهلوان ايران شنيده بود اما او را نديده بود. و آرزويش ديدن رستم بود كه بازي روزگار گويي بر آن بود تا اين آرزو را برآورده سازد. و «اردوان»، رستم شد.  و شبهنگام: چو یک بهره از تیره شب درگذشت/ شباهنگ بر چرخِ گردان بگشت/ سخن گفتن آمد نهفته، به راز/ درِ خوابگه، نرم، کردند باز/ یکی برده شمعی معنبر به دست/ خرامان بیامد به بالینِ مست/ پسِ پرده اندر یکی ماهروی چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی/ دو ابرو کمان و دو گیسو کمند/ به بالا به کردارِ سروِ بلند/ روانش خرد بود و تنْ جانِ پاک/ تو گفتی که بهره ندارد زِ خاک/ از او رستمِ شیردل خیره ماند/ بر او بر جهان آفرین را بخواند. 
«بپرسید رستم که نامِ تو چیست؟/ چه جویی؟ شبِ تیره کامِ تو چیست؟» 
«چنین داد پاسخ که تهمینهام/ تو گفتی که از غم به دو نیمهام/ یکی دختِ شاهِ سمنگان منم/ زپشت هژبر و پلنگان منم. » 
«به کردارِ افسانه، از هر کسی/ شنیدم همی داستانت بسی/ که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ/ نترسی و هستی چنین تیز چنگ/ شبِ تیره،تنها، به توران شوی/ بگردی بر آن مرز و هم بغنوی/ به تنها، یکی گور بریان کنی/ هوا را، به شمشیر، گریان کني/ هر آن كس که گرزِ تو بیند به جنگ/ بدرٌد دلِ شیر و چنگِ پلنگ/ برهنه چو تیغِ تو بیند عقاب/ نسازد به نخچیر کردن شتاب/ نشانِ کمندِ تو دارد هزبر/ ز بیمِ سنانِ تو، خون بارد ابر/ چو این داستانها شنیدم ز تو، بسی لب به دندان گَزیدم ز تو.»
 « بجستم همی کِفت و یال و برت/ بدین شهر کرد ایزد آبشخورت/ توراام کنون، گر بخواهی مرا/ نبیند جز این مرغ و ماهی مرا/ یکی آنکه بر تو چنین گشته ام/ خِرَد را، ز بهرِ هوا، کُشتهام/ دو دیگر که از تو مگر کردگار/ نشاند یکی شیرم اندر کنار/ مگر چون تو باشد به مردی و زور/ سپهرش دهد بهرِ کیوان و هور/ سه دیگر که اسپت به جای آورم/ سمنگان، همه، زیر پای آورم.» 
« چو رستم بدان سان پری چهره دید/ ز هر دانشی نزدِ او بهره دید/ دو دیگر که از رخش داد آگهی/ ندید ایچ فرجام جز فرٌهی/بفرمود تا موبدي پرهنر/ بيايد بخواهد ورا از پدر.»

« چو انبازِ او گشت، با او به راز/ ببود آن شبِ تیرۀ دیریاز/ چو خورشیدِ تابان ز چرخِ بلند/ همی خواست افگند رخشان کمند/ به بازویِ رستم یکی مهره بود/ که آن مهره اندر جهان شهره بود/ بدو داد و گفتش که این را بدار؛ اگر دختر آید، بدان روزگار/ بگیر و به گیسوی او بر، بدوز/ به نیک اختر و فالِ گیتی فروز/ ور ایدون که آید از اختر پسر/ ببندش به بازو نشانِ پدر»
 و نَقل با مويههاي تهمينه پايان گرفت، تهمينهاي كه سهرابش را از دست داد. سهرابي كه به بازو داشت نشان پدر اما نبودش اين نشان كارگر.
|