24
زن ، رنج های زنان وکیل
گردآفرید نگران بود که این گفتگوها را بهشید دختر موکل بشنود و مایه نگرانی اش بشود ، چشمش را دور تالار چرخاند و نشانی از بهدخت و بخشید نیافت. بانو بهرامی دانست که او دنبال چیست ،گفت:
-نگران نباشید ، بهدخت خانم و دخترشان در آن سوی ساختمان یک مهمان خانه داریم که امروزی ها به آن سوییت می گویند، همه چیز دارد، یک اتاق برای خواب و آشپزخانه کوچک و گرمابه و تلویزیون و بخاری و کولر دارد و گفتیم برای اینکه آسوده باشد در آنجا باشد تا ببینیم چه خواهد شد. رفته دخترشو بخوابونه و بیاد که با شما برای فردا هماهنگ کند.
-خدا به شما دلخوشی و تندرستی بدهاد و این پشتیبانی و کمک کردن شما ، ستایش برانگیز هست و من سپاسمندم.
-وظیفه همه ما هست که تا آنجا که می توانیم به همدیگر کمک کنیم.اینها هم فرزندان این سرزمینند و حق دارند یک زندگی خوب داشته باشند.
دکتر که برای آوردن یک کتاب رفته بود، برگشت و کتاب را دو دستی به سوی گردآفرید دراز کرد.
-دنبال یک کتاب دیگه میگشتم ، پیدا نکردم. این کتاب را برای چندمین بار هفته پیش خواندم ،بی گمان شما خواندید.
- آری من خواندم. هر سه کتاب روژه ساراماگو را خواندم. اما این یکی را بیشتر از همه می پسندم و باور کنید من هم چندین بار خواندم. بار نخست که با این کتاب آشنا شدم ،از قضا از سوی انجمن ادبی شاهنامه کانون وکلا روز سپندارمزد را که روز زن و زندگی هست را جشن گرفته بودند و از من هم در جایگاه یکی از زنان وکیل کوشا سپاسگزاری کردند،این کتاب را به من پیشکش دادند و دو کتاب دیگرش را دیگه خودم خریدم، کتابی را انجمن ادبی شاهنامه به من پیشکشی دادند که به سفارش یکی از همکاران بانو به گمان رویا بانو هم پیشنهاد خرید داده شده بود را خواندم تا پایان شد، به اندازه ای برایم گیرایی داشت که نتوانستم زمین بگذارمش تا خواندم و پایان شد.چه داستان زیبایی است.
-نویسنده بزرگ پرتقالی است،یگانه است و جایزه نوبل را برنده شده است.
-دلم میخواد ایران را بکنم کتابخانه ، من مانده ام حیران ،چرا مردم کتاب نمی خوانند؟ مگر میشه یک روز بدون کتاب خواندن سپری کرد؟
-آرزوی من هم همین است که ایرانیان به جایی برسند که تا کتاب نخوانند ، خوابشان نبرد.
بهدخت هم رسید و کنار گردآفرید نشست رو به گردآفرید گفت :
- من آماده هستم که برای فردا هر کاری باید را انجام بدهم. گردآفرید پاسخ داد:
-داشتیم درباره چگونه برخورد کردن با بچه ها در روزهای سخت با جناب دکتر گپ می زدیم.
-بله ، خدا دلخوشی به آقای دکتر و بانو بهرامی و بچه هاشون بدهد،به من چیزهایی یاد دادند که بهشید را چجوری پیش ببرم که آسیب نبیند که خدا را سپاس بسیار بهتر از سه ماه پیش شده و هر روز که میگذره من می بینم که این بچه چجوری فهمش بالا میره و بسیار خرسندم.
-خوب جایی آمدی بهدخت بانو و من چه اندازه شادمانم که با بانو بهرامی و جناب دکتر آشنا شدم و چه چیزها که آموختم.
-بخت تنها در این باره و وکالت شما با من و دخترم یار بود
-نگو ازیزم.همه چیز درست خواهد شد.برای فردا همه چیز آماده هست. من صبح زود دور و بر ساعت هفت بیدار میشم. دوباره بررسی دیگری میکنم و آماده میشم تا دوشیزه شاهپور بیاید و بریم دادگاه ، شما هم گوش به زنگ باش که اگر نیازی شد زنگ میزنم که بیایی یا بیاییم دنبالت. امیدوارم کارها فردا سامان بگیرد .دادخواست مطالبه نفقه را دادم. فردا فرستاده میشه به دادگاه خانواده و ما میریم و اگر اشکالی داشت برطرف میکنیم تا در نوبت دادرسی بگذارند.
بهدخت سرش پایی بود و با چیزی که در میان انگشتانش پنهان کرده بود و در شک و تردید که چیزی را که بر زبان دارد بگوید یا نه ،خانم رستمی من برای پرداخت هزینه دادگاه پول گرفتم و هرگاه خواستید تا بریزم کارت شما
-نیازی نیست،من خودم پرداختم.
-نه بخدا ، پول دارم.
شما پول را نگه دار ،کارهای دخترت هست خودت هستی ،نگران نباش
-وای خانم وکیل، بخدا من خیلی ناراحتم ، شما دستمزد که نمی گیرید، پول هزینه ها را هم خودتان بدهید، من شرم زده میشم اینجوری.
-نفرمایید، نگران نباش ، شما درس های دخترت را هوشت باشد برای من همین کافیست
-کارشناس که برگزیده شد به شما زنگ میزند و من راهنمایی مکینم.امیدوارم فردا رای مسکن جدا را بدهد. بریم بخوابیم تا برای فردا آماده شویم.
-شب بخیر
-شب همگی بخیر
گردآفرید به اتاق برگشت تا بخوابد
کوروش دادار ، اردیبهشت روز از(بهمن) دیگان 2581 ، 27 دی 1401 خورشیدی
دنباله دارد... رنج های ما....
درود