دهکده ما
1
دهکده ما بر روی تپه ای جای دارد که بسیار هم خوش آب و هوا نیست،تابستان گرمی دارد مانند جهنم.زمستان سردی مانند زمهریر دارد، اما ویژگی شگفت انگیز دهکده ما اینست که می توان گفت همه چیز دارد. همه چیز منظورم این هست که برف دارد در زمستان ها و بچه ها می توانند برف بازی کنند و آدم برفی درست کنند.در بهار همه جور گل در زمین های پیرامون ده ما می روید و چشم انداز و منظره شگفت انگیزی را می سازد که کمتر کسی از دیدن آن شگفت زده نشود و نخواهد که در آن گلزار و چمنزار لختی نیاساید و دراز نکشد و بازی نکند. آبادی ما همانگونه که بهار دل انگیزی دارد و شاید نزدیک یک و ماه و نیم بهار دارد، تابستان گرمی هم دارد. بسیار گرم، من یادم میاد آن روزگار که من در دوره اول دبیرستان که آنروز دوره راهنمایی می گفتند، درس می خواندم و برای دروکردن گندمها که از خرداد در دسترس درو کردن بود، ساعت های نخستین بامداد، شما از گرما دنبال سایه میگشتی ،اما مردان دهکده با آغوش باز در زیر گرمای شاید 40 درجه همه روز را با کمری خمیده گندم درو میکردند.افزون بر مردان دهکده کسانی مانند من و برادر بزرگترم هم که پدرمان ناخوش بود و نمی توانست گندم درو کند، ما دو تایی تنها و با قدرت گندمها را درو میکردیم و خرمن می نمودیم و با افتخار و سر بلند با اینکه به قول امروزی ها تین ایجربودیم ولی از مردان چیزی کم نداشتیم. دهکده ما خواهان هم بسیار دارد.همه روی دهکده ما نظر دارند و میخواهند که مانند یک گاو شیرده آن را بدوشند و به گاو هم نه آب بدهند و نه علف. میخواهند غارتش کنند ولی آتشش نمی زنند تا سال دیگر هم بتوانند غارتش کنند.خاینین روستای ما خاین ترین مردمان جهان هستند اگر بنا باشد روزی به خاینین جایزه نوبل بدهند،همه جایزه ها به خاینین آبادی ما خواهد رسید. می گویند در اینجا خاک خیانت پاشیده اند. بارها غارت شده و شده و شده و همیشه یکی مانند سهراب بوده که به چپوچی ها خبر میداده ،سهراب یکی از این خاینین بود و سالها مانند سگ زیست و مانند سگ هم مرد. او شاید سد سال زنده ماند تا رنجهایی را که بر دیگران بار کرده بود، پس دهد.در سالهای پیری شاید ده سال آخر زندگیش مانند سگ ،ایستاده پی پی میکرد.
روستای شگفت انگیز ما از شمال به یک کوه بسیار بلند و سیاه می رسید که پشت کوه بهشت بود، باغ خدا بود، آب داشت، چمن بود،آوای خوش پرندگان را همیشه می شنیدی. این بهشت خدا و باغ خدا هم ظاهرا مال مردم بود ،اما نبود چون تنها در یک زمانهای خاص می توانستیم از آن استفاده کنیم.
ویژگی شگفت انگیز آبادی ما داستان چندین گورستان بود. آبادی ما جمعیت زیادی نداشت ولی چهار تا گورستان داشت که از یکی از گورستان ها کوزه های بسیاری پیدا شده بود و مردان و زنان زرنگ اهالی همه سکه های آن را برداشته و فروخته بودند اما هیچ تفاوتی در زندگی آنها دیده نمیشد شاید هم فقیرتر شده بودند.نمی دانم چرا؟من از آن روز دیگه از واژه زرنگ بدم آمد.تا آن روز گمان میکردم که زرنگ به کسانی که کار و کوشش بیشتری میکنند و به هال همه سودمندند، هست.اما نبود
یک گورستان ویژه بچه ها بود و اگر بچه ای می مرد در آن جا خاک میکردند. شاید این هم دلیل کهن بودن روستای ما بود. پدرم به من جایی را نشان داده بود که کارگاه شیره انگور سازی و آن سوتر کارگاه شراب سازی بود و ابزارهای شکسته آنان را به من نشان داده بود که شاید برمیگردد به دوهزار سال پیش، شاید هم بیشتر و پدرم گفته بود که شاید کیومرت گرشاه نخستین خانه را در کوه روستای ما ساخته باشد، کسی چه میداند .من هم باور کردم و هنوز هم باور دارم.
یک قبرستان دیگری دارد که با اینکه بچه ها از گورستان و قبر می ترسند،جای بازی ما بچه ها بود. ،چون کهنه بود البته نه به کهنگی قبرستانی که کوزه از آن در میامد،و نه به تازگی قبرستانی که مرده های کنونی آبادی را در آن خاک میردند و به تازگی کدخدای مرده را با شکوه در آنجا خاک کرده اند و برایش یک آرمگاه از بتن مانند پاسارگاد(آرامگاه کوروش هخامنشی که در کتاب تاریخ دیدم) ساخته اند. ما بچه های آبادی در کودکی در این گورستان بازی می کردیم.یادم هست که گوری بود که روی آن ساختمان کوچکی ساخته بودند و درون ساختمان که آن هم به شکل آرامگاه کوروش بود، سنگی تراشیده بودند که در آن مردی با اسب نشان داده میشد و میگفتند که از سرداران زمان ساسانیان بوده است. یادم رفت از بابام بپرسم و همیشه این برایم آرزو شد. چون من تنها چیزهایی را که پدرم میگفت باور میکردم و باور دارم. شاید بقیه درست نگویند.
از دو سوی آبادی ما دو تا رود میگذرد که هر دو هم در سراسر سال آب دارند البته آن سالها بیشتر آب داشتند و این سالها خشک خشک نشده ولی امیدی هم نیست که بتوان در زیر آن گوجه ای کاشت و تنباکویی برداشت نمود. بنابراین آبادی ما رود هم دارد. البته شاید آبش تلخ باشد ولی از چشمه باغ خدا آب شیرین میاریم و در مشک ها ذخیره میکنیم و با آن خورد و خوراک و چای درست میکنیم. پدرم میگفت ،حیف است چای به این گرونی با آب شیرین باید دم کرد.
دنباله دارد...
درود