2
آبادی ما کشتزارهای گندم و جو هم دارد. یک مغازه بسیار بزرگ هم هست که مال برادر کدخداست و همه محصولات مردم آبادی روستاهای اطراف را هم گردآوری میکند و میخرد و به شهر می برد و برایشان کالاهای خواسته شده را می آورد. بابام همیشه میگفت وزارت بازرگانی هم داریم.
ما پیشتر در ده یک کسی را داشتیم که کاهن ده می نامیدند، بزرگترها او را کهن می نامیدند،بابام میگفت اصلش کلیمی بوده و به ده ما آمده و ماندگار شده و هرگاه کسی میمرد او می آمد و کارهایش را میکرد. ما که بچه بودیم ،نمی توانستیم بر سر گورستان برویم و خاکسپاری را ببینیم. اما پاره ای از پسرها که نترس بودند، میرفتند و برگشتن برای ما تعریف میکردند.
کاهن آبادی که به او میرزا هم میگفتند،دارایی چندانی نداشت. گاو و گوسفندی نداشت و چند جریب زمین وی هم بدرد نخور بود و محصول نمی داد و با کمک دیگر اهالی گذران زندگی میکرد. از بدبختی روزگار، بچه های بسیاری هم داشت .شاید ده تا بچه خرده و ریزه داشت وقد و نیم قد و مصیبت و بدبختی.میرزا با اینکه هیچ هنری نداشت ،خیلی ناز داشت و باید همه زورکی احترامش کنند و همیشه چشمداشت کمک داشت. کمی پررو بود.چند سال پیش با یکی از اهالی جرش شده بود و کوچ کرده و رفته بود در همان زمین های خودش و چندتا کومه ساخته و نشسته بود با اینکه در روستا خانه داشت و خانه را بسته بود و رفته بود.خبرهای بدی می رسید که گویا خانه شان را جن ها محاصره کرده اند و هر روز به آنها دعوا دارند و گاهی هم آشتی میکنند و به آنها کمک میکنند و خوراک میدهند. البته بچه های میرزا که دبستان می آمدند، چیزهای دیگری میگفتند. از پدر که پرسیدم،گفت: باباجان ،پول نداشت،فقیر بود، خجالت میکشید، با یک بهانه از جلو مردم دور شد. بهش گفتم خوب باباجان، نمی توانست کار بکند؟ گفت :شاید نمیتونه، شاید هنر ندارد،شاید تنبله ،شاید در باور میرزا کار کردن درست نیست و دهها شاید دیگر ، باباجان ، ولش کن ، کار خودتو بکن و من تازه فهمیدم که چرا رفت!!!!
اما پس از مرگ کدخدا ، شورشی در ده افتاد . همه علیه کدخدای درگذشته سخن گفتند و شنیدند.با اینکه کدخدا را باید خان تعیین کند و خان یا فرماندار باید حکم به کدخدا بدهد تا بتواند ده را ریاست کند .اما اینگونه نشد.
هنگامی که کدخدا مرد، پسر بزرگ کدخدا،ببراز که نوجوان بود، نوکرشان را فرستاد دنبال میرزا که برای خاکسپاری کدخدا بیاید.بار اول گویا از آمدن خودداری میکند.
کسی از ریش سفیدان ده برای بار دوم میرود و مقداری خوراک برای میرزا می برد و میرزا با کراهت می گوید که امشب دیگه دیر شده و فردا صبح خواهد آمد ، کی بهرام که برای آوردن میرزا رفته بوده، خشمگین میشود و داد میزند :مرد حسابی ،مرده را توی این هوای گرم تا فردا خاک نکنیم که بوی گندش همه جا را پر خواهد کرد ، این دیگه چه رفتاری هست تو پیش گرفتی، زن میرزا هم به کمک کی بهرام می آید که مرد چرا ادا درمیاری ،پا شو برو ، زشته و به زور میرزا همراه ریش سفید می آید و آن شب هم می ماند و دیگر هم برنمیگردد تا میمیرد.
بدبختی اهالی ده هم از همانجا آغاز شد. میرزا ماند و وصیت نامه ای از جیبش بیرون آورد و پدر میگفت در اولش هم می ترسید و ترس از چشمانش و لرزش دستانش پیدا بود .ولی وختی دید که مردم با دهن باز فقط نگاه کردند و هیچی نگفتند و پس از پایان افاضات میرزا هر کسی به خانه خودش رفت و میرزا بر جای کدخدا لم داد و کیفشو کرد، ترسش هم ریخت.بنا بود موقتا باشد ولی همیشگی شد تا مرد.
آری آن شب میرزا با ادا و اصول آمد و کدخدا را خاک کرد و خودش جای کدخدا نسشت. از پدر پرسیدم:پاسخ داد: میرزا که چیزی برای ازدست دادن نداشت ، گفت یک حرکتی میکنم ، اگر گرفت که نون خودم و بچه هام توی روغن هست ، اگر هم نگرفت دوباره برمیگردم سر جای اول.من شگفت زده شدم و آن روز نفهمیدم یعنی چی ،ولی امروز میفهمم.
کدخدا با همان وصیت نامه تقلبی ،چهار سال از جای خودش جنب نخورد و مانند کدخدا خورد و خوابید و گشت و زندگی کرد.اهالی ده هم هیچ کاری نکردند ،تازه گروهی هم بدیدنش رفتند و از او حاجت خواستند و حاجت گرفتند. بچه های همکلاسی من با هم گه میرفتیم دنیال گوسفند با هم می خندیدم و ادای میرزا را در می آوردیم.
من کلاس پنجم هستم و همکلاسی های ما که شش تن هستیم. من ،بهزار، پایان، گلزار، البرز و نیاکان ،همگی برای شرکت در امتحان نهایی باید به بخش سپید گل می رفتیم. فردا آدینه امتحان هست. ما ظهر پنجشنبه با معلم پیاده راه افتادیم تا به خانه کسی در ده سپیدگل برویم تا فردا صبح زود در آزمون شرکت کنیم. شب را خوابیدیم. فردا هم آزمون دادیم. از سوی اداره آموزش و پرورش، ناهار هم به ما دادند. پسین راه افتادیم که به آبادی برگردیم.
ده ما در یک جلگه و گودی جای دارد . از هر طرف که بیاییم، تپه ای هست که باید سرازیر شویم نرسیده به آبادی، به یک رودخانه می رسیم که باید به آب بزنیم و از آن بگذریم تا به خانه برسیم ،ماه خردادهست، راه از سپیدگل تا آبادی ما با پای پیاده یک ساعت و نیم راه هست ما حدود سایه چهار از دور آبادی را دیدیم.گورستان شلوغست. خدایا چخبر شده؟ کسی که ناخوش نبود.آیا کسی ناخوش بوده و ما خبر نداشتیم؟تا خود آبادی دویدیم.دور تا دور آبادی ما بجز یک راه که آن هم به مشیل بندر میرسد، مانند ونکور جزیره هست و دور تا دور آن آب هست. باید برای رسیدن به آبادی اط اب باید گذشت. البته بجز آذر ماه و سه ماه زمستان آمد و شد مشکلی ندارد ولی زمستان و آذر راه بسته است ، هیچ پلی هم نیست .شاید شما چند رو باید بایستید تا راه باز شود.دور و بر هم آبادی نیست یا باید به سپیدگل برگردی یا به خانه قدیمی میرزا که هیچکدام در دسترس آسانی نیست. برای رسیدن به آبادی از شرق باید از آب بگذری و یک سربالایی دویست متری را سپری کنی تا برسی به قبرستان تازه در سمت راست و گورستان میانه در سمت چپ ، و پس از آن سمت چپ خانه کدخدا و بخش اداری ده و سپس در سمت چپ بخش توده روستا که بر روی یک تپه جای دارد. مجموعه روستا که بر روی یک تپه جای دارد و جزیره مانند هست ،سه بخش عمده دارد.
میرزا مرده است.
رنج های ما دنباله دارد...کوروش دادار
درود