3
چهل روز سوگواری ،همه آبادی را تحت شعاع قرارداد. من و داداش از فردای آن روز بی توجه به رویدادهای دور و بر برای دروکردن گندمها از پیش از برآمدن آفتاب می رفتیم و با غروب آفتاب برمیگشتیم. برداشت ها به درازا کشید و خرمن کردن گندمها و پایان سوگواری هم زمان شد. چله برگزار شد و خانواده میرزا به خانه خودشان کوچانده شدند و وصیت نامه ای که آخرش هم معلوم نشد از کیست،در چهلم میرزا خوانده شد که ببراز پسر بزرگ کدخدا از زن دوم ،جانشین اوست و همه مردم و فرزندان باید از او پیروی کنند.
از سالیان دور تا یادم هست و پیش از آن هم بابام میگه ،همه اش محدودیت های گذاشته شده بر همه چیزهاست.که هر چه هم زمان میگذرد این محدودیت ها بیشتر و بیشتر میشود. برای نمونه بگم: ما تا پانزدهم آذر نشده نمی توانیم اسباب و بار و بنه را به ده بیاوریم.از دوم فرودین که از ده بار کردیم نمی توانیم برگردیم و گوسفندان را بیاوریم ده تا آخر آذر ماه. خوب آخه آدم با انصاف این چه زندگی شد؟ خانه مال خودمان وگله دانی هم مال خودمان. علوفه توی انبار مال خودمان. همه چیز مال ماست اما هیچ بر هیچ. امروز که یادم میاید به آن روزهای تلختر از زهر یادم می افتد به ترانه داریوش که می خواند : همه چیز مال تو ، بوی خاک مال من
بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من، هر چی میکارم مال تو
بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من، هر چی میکارم مال تو
نمی دانم چرا داریوش این ترانه را خواند؟ شاید هم به آبادی ما سر زده باشد، باید از بابام می پرسیدم. هوا از نیمه آبان شب ها رو به سردی می نهاد و ما و گوسفندان و بویژه گاوها و بزها که همیشه با سرما میانه ای نداشتند ، گاهی گوساله ها و بزغاله ها تلف میشدند اما اجازه نداشتیم به ده برگردیم که آغل سرپوشیده داشتیم و جا برای گوساله ها ،طویله برای گاوها داشتیم . نمی گذاشتند به ده برگردیم و به جای امن بیاییم. ما را یک سپر نامریی باز می داشت که بیاییم. من بارها اندیشیدم اما راه به جایی نبردم که چرا ما به خانه روستایی خود نمی آمدیم؟ و ناچار بودیم در یک چادر در برابر سرما و گرما سختی بکشیم و تاب بیاوریم.ما خود اهالی سربازان بی مزد و مواجب کدخدای ده بودیم.چون او هر چه می خواست بی هیچگونه زحمتی اهالی براش انجام میدادند.مردم ده به ده نمی آمدند تا کدخدا آسوده باشد، نیازی به هیچ گماشته یا ماموری از سوی کدخدا نبود که با نهیب از مردم چیزی بخواهد یا سربازی که تفنگی داشته باشد و مردم را بترساند، غولی هم نبود که بیاید و جلو مردم را بگیرد. مردم خود مامور کدخدا بودند. ترس! ،پدر گفته بود، ترس درد بدی است، بدتر از ترس هیچ نیست. ترس مردم آبادی را به هر کاری وا میدارد. مردم هیچ آسایش و آرامشی ندارند ولی از بدتر از این می ترسند! چرا نمیانیم.کسی هم تا کنون پاسخ نداده است. پدر در شاهنامه دنبالش گشت، تنها در یک جایی از زبان ارنواز دختر جمشید که چرا با اینکه پدرتان را ضحاک کشته است ولی به او کمک میکنید؟ نوشته شده بود:«ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک //شده رام با او ز بیم هلاک». پدر گفته بود شاید دلیل این همه بدبختی این باشد. داداش گفته بود: این چه سخنی است،پدر؟ آدم بخاطر ترس از فردای بدتر ،امروز را در جهنم سپری کند؟ پدر هم پاسخی نداده بود .پسان به من گفت: دادشت چه می داند که من چه می کشم؟ نگرانی از آسایش شما و خواهرانتان،نگرانی از تندرستی مادرتان،البته که امیدواریم شاید سال آینده بهتر شود.من امروز پاسخ ان پرسش داداش را میدانم.«مردم می ترسند،آن اندازه هم شجاعت ندارند که برخیزند،شاید هم توان ندارند،چون افزون بر ترس ،کدخدا در ذهن آنان، غولی است که هیچ کس را یارای جنگیدن با او نیست، چه بخواهد شکستش بدهد. به سخن دیگر مردم غیرقابل شکست بودن کدخدا را باور کرده اند و به همین دلیل هیچ کاری نمی کنند.امید دارند کسی از آسمان بیاید و شر او را از سر آنان کم کند. که آن هم ناشدنی و غیرممکن هست.»
روز عرفه که روز مردگان هست در ده ما و یک روز پیش از نوروز هست و میتوان گفت که همه اهالی خانه هستند و کسی برای هیچ کاری بیرون نمی رود و شب نوروز و فردای روز نوروز یا روز یکم فروردین(اورمزد روز)را همه در خانه می ماندیم ،جشن می گرفتیم،شادی می کردیم.شب نوروز بهترین خوراک را مادر می پخت،حتما پدر اگر توان بریدن سر بره ای را نداشت. یک خروس قربای میکرد.مادر باور داشت،شگون خوش دارد.شب نوروز همه اهالی در خانه روستایی بودیم و از فردا ی روز نخست باید حداکثر تا یک هفته بار کنیم و از روستا که تازه سبز میشد و شقایق ها در می آمدند بار کنیم و به یک دره بیغوله دورتر از روستا برویم.مانند دزدها پنهان و قایم بشویم.
تازه دبستان تعطیل شده بود روز خوشی بنا بود باشد اما به دستور کدخدا جهنم ما بود . از دوست های خود جدا میشدیم و تا چهارده فروردین دیگه هیچکدام را نمی دیدیم.
هر چادری هم درون یک دره ،اجازه هم نداشتیم کنار هم چادر بزنیم.
چرا؟ نمی دانستم.اما تازه فهمیدم. منافع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی کدخدا و میرزا و ببراز و ....خانم بزرگ تازه مصیبت بعدی دوباره با پای پیاده این همه راه را صبح آمدن دبستان و پسین برگشتن هم بود. نفرین بر این فرمان های زورگویانه. گاهی بچه که بودم از بابا می پرسیدم باباجان : چرا تو نشدی کدخدا تا ما امروز آسوده باشیم؟ او فقط لبخند میزد و برای قصه میگفت. قصه های قشنگ ، شاید هم شیوه تربیتی اش بود که آنجا که از توان فهم من بیرون بود یا من توان شنیدن پاسخ را نداشتم یا شکست های بابام یا بابابزرگ یادش می آمد و رنج میکشید و داستان های جسته و گریخته ای از مبارزه بابابزرگم در زمان هایی را شنیده بودیم. اما داستان روشن نبود.
یک سال بارندگی کم بود و بابام همراه دایی مردانشاه به شهر رفتند که کار کنند و پول بیاورند و هم خرجی خانه هم بستانکاری ها کدخدا را بدهند. راستی یادم رفت بگویم: همیشه همه اهالی در همه سالها به کدخدا بدهکار بودند،نمی دانم چرا؟ ؟؟؟با صلاحدید و سفارش کدخدا باید میرفتند.در آن سال که بابا در خانه نبود. بابا و مردانشاه نیمه های امرداد بود که رفتند و تا نیمه های آبان نیامدند و ما حسابی دلتنگ شده بودیم که یک روز صبح بیدار شدیم دیدم بابا دیشب آمده است. بابا که رفت ما توی چادر بودیم. برگشت هم چادر بودیم.
من کلاس سوم بودم و برادرم گیلانشاه کلاس چهارم بود. ما خرداد ماه امتحان دادیم و آمدیم مزرعه از ده دیگه خبری نداشتیم تا مهرماه شد و خوشحال و خرم باید برویم دبستان.آموزگار پارسالی یک آموزگاری بود که کدخدا چندان مهربان نبود با او و مرد عیالواری بود و چند تا بچه خرد داشت و از یک شهر بسیار دوری آمده بود و یک دختر همداد من داشت که مهرنوش نامش بود و بسیار زیبا به چشم می آمد، پوست خیلی سفیدی داشت. دختر و پسرهای آبادی چون بیشتر روز را زیر آفتاب بودند، پوستشان تیره شده بود اما مهرنوش مانند ما که روستایی نبود که بخواهد دنبال گوسفند یا گاو برود که پوستش تیره شود. برای همین پوست سفید همه پسرهای ده خواستارش بودند و براش اهلوک شیرین شده و سقز و گمپل می آوردند. آن سال معلم را چون دلپسند کدخدا نبود و کدخدا هم ناخوش بود و بیشتر میرفت شهر برای درمان ، یک معلمی آمد که سرانجام هم داماد کدخدا شد.پیش از مرگش. رویداد وحشتناکی که روی داد برای همه با وجود اینکه همه بچه ها قبول شده بودند و نمره آورده بودند در راستای خوشایند کدخدا و پسرش که کسی با او رقابت نکند یکسال در کلاس پارسالی نگه داشته شدند.
کوروش دادار...... رنج های ما دنباله دارد...
درود