4
مادرم زنی بی باک و نترس بود. از داستان آگاه شد و جلو رفتن ما را گرفت نگذاشت ما به دبستان برویم. خبر نرفتن ما به دبستان در همه جای جهان پیچید و روز سوم بود که در یک پسین گرم ، کدخدا سوار بر اسب کهرش در گوشه سمت چپ چادر ما، از جنوب غرب. که ما همیشه بیشترین آسیب را از همین جا دیده ایم، پیدا شد.
یک چیز دیگر اینکه هیچ سگ چوپان و هیچ سگ گله ای به کدخدا واق واق نمیکرد. آمدن و رفتن کدخدا رازآلود ترین آمد و شده بود .نمی دانم چرا؟
مادر تا دیده بود، از جلو رفته بود و سلام کرده بود و همراه با ترس و احترام تعارف کرده بود که بفرمایید. در روزهای گرم مهرماه یک لیوان آب خنک از مادر خواسته و نوشیده بود. حال پدر را پرسیده بود، مادر گفته بود که بامید خدا بزودی میاید. این هم از سیاست مادرجان بود.پرسیده بود چیزی کمبود ندارید، مادر هم مانند همیشه اگر هم گرسنه گرسنه بود، نشان داده بود که” شکر خدا و دولتی سر شما همه چیز هست.”
از من و داداش پرسیده بود،پاسخ داد مادر که : بچه ها رفتند دنبال گوسفندان تا شب برمیگردند.گفته بود : نه کاریشون ندارم فقط میخواهم که فردا بفرستی بیایند مدرسه تا از درس هایشان عقب نمانند. اگر هم تا شوهرت بیاید کاری داشتید بگو تا دستور بدهم بیایند انجام بدهند. بچه ها فردا بیایند دبستان!
اختلاف ا ز همینجا آغاز شده بود. مادر گفته بود: خیر
او پافشاری و تهدید
مادر گفته بود به یک شرط که بچه ها بر اساس کارنامه به کلاس بالاتر بروند
قول داده بود.
مادر هم خوشحال و خرم ، نزدیک شب که ما برگشتیم خانه، گفت: کدخدا آمده بود قول داد که شما دو تا را معلم به کلاس بالاتر ببرد فردا صبح باید به مدرسه بروید.
ما خوشحال خوابیدیم. فردا صبح برخواستیم و تشنه دانش رفتیم.
اما....شب که برگشتیم خانه مادر پرسید کتاب های جدیدتان را ببینم. ما سر به زیر افکندییم.
مادر مخالفت کرد که فردا صبح به دبستان برگردیم اما داداش گفت که خواهیم رفت. به مادر گوش نده. امروز یادم می آید که همیشه بیشتر بدبختی از خود ما هست.چرا ما فردای آن روز به دبستان برگشتیم؟ چرا برادرم به سخن مادر گوش نداد؟ با اینکه می دانست رفتنش به دبستان بیهوده است و یکسال زندگی را از دست خواهد داد و چه بسا آینده اش را بیران کند؟!آینده اش بیران شد. چرا؟ یادم میاد در شاهنامه اینجور نوشته شده بود و ما هم یاد گرفتیم. در آبادی تنها خانه ما و خانه کدخدا شاهنامه داشتیم. نمی دانم چرا؟
-نمی شود با دانش هم در افتاد .کدخدایی که جلو آموختن و پیشرفت بچه ها را بگیرد سزاوار گوش دادن به حرفهاش نیست. ما از مادر پیرئی نکردیم. من گناهگارم. از این کار خودم هنوز شرمسازم و از خودم بیزارم. بیزار!
اما من ساده دل پیرو داداش بدون فکر و او هم کمی تنبل و برای فرار از رفتن پی گله و علیرغم جنگیدن مادر او پیروز و هم آواز با کدخدا شد و سرانجام هم پس از سالیان دراز با آنان خویشاوند شد و من مانده ام چکنم؟ قهر یا آشتی؟
می گویند اما من باور ندارم ببراز مرد خوبیست،اما یک پای او از بچگی شل بوده است و گاهی بچه های آبادی او را ، ببراز شله صدا میزنند و میخندند.
همیشه ما بچه های آبادی تا چشم باز کردیم با نمی شود ،نکنید، نروید،نیایید،نخورید،نپوشید،نگویید
، نبینید ،نخواهید و نفهمید درگیر بودیم. همه اش نه نبود. نه نه نه نه،نمی دانم بچه های دیگر آبادی هم اینجوری هستند؟ نروند؟ نخورند؟ نکنند؟ نشنوند؟
شهریور ماه نتیجه امتحان نهایی آمد ، تنها من قبول شده بودم پدر مرا با یک بنه مختصری همراهی کرد تا مرکز بخش که روستای بزرگتری بود و بعدها شهر شد و بابا پیران نام دارد و آرامگاه بلند مردی است که در روزگاران گذشته مرده و کسی نمی داند که که بوده است.می گویند مرد خدا بوده است. اما مردان خدا چندان دارایی و مالی ندارند که این همه گنبد و بارگاه بر روی آرامگاهشان بسازند.آرامگاه باباپیران مانند نیایشگاه زیگورات و پله پله هست.کسی نمی داند شاید هم مانند زیگورات هفت هزار ساله باشد که نیایشگاه مردمان پیشتر بوده است. اما بنایش زیباست و شاید کسی دلش سوخته و برای جلوگیری از ویرانی این نام را روی آن نهاده است. پدر خویشاوندی داشت که مرا به خانه اش برد و مرا در کلاس اول راهنمایی نام نویسی کرد و سفارش لازم کرد و گفت: باباجان : درس بخوان ، قوی شو و هرگز به آن آبادی برنگرد. کاری کن که خواهر و برادرت را هم ببری. امید همه ما تو هستی و رفت...من هم هرگز به آن آبادی برنگشتم،دلم تنگ شده است. و با سختی دوری از پدر و مادر و خواهران و برادران ساختم و درس خواندم و ثلث اول رتبه اول شدم.
کوروش دادار..... رنجهای ما دنباله دارد...
درود