نوشتار دوم:
5
ببراز شل آرام آرام به جایی رساند کار را که کسی نمی توانست بدون نظر او دخترش را شوهر دهد یا برای پسرش زن بگیرد.
او دستور داد که هنگام عروسی ، هیچ مردی نمی تواند در جایی که عروس نشسته است، برود حتا برادر و پدرش و کسی نمی تواند آواز بخواند و کسی نمی توانست مانند قببل نی لبک بزند. کسی نمی توانست در کوهستان هنگام چرای گوسفند هم آواز بخواند،چون او را غمگین میکرد. شگفتی داستان اینجاست که مردم هم گوش میدادند.به همین روی هست که سالهاست آواز خواندن در آبادی ما از میان رفته است.در رفتار مردم آبادی ما،شادی کردن،گناه است و کار زشتی شمرده میشود.
یادم هست برادر بزرگتر من در یک تابستان همراه دایی خورشید،چندماهی برای کارکردن به جاهای نفت خیز رفتند.هنگامی که برگشتند،برادرم یک دستگاه ضبط و صوت ناسیونال خریده بود که خیلی هم قشنگ بود،رادیو داشت و رادیو ترانه های قشنگ پخش میکرد.نوارهای ترانه هم چند تا خریده بود که خواهر و برادرها ،هنگامی که پدر خانه نبود،گوش می دادیم.البته مادر مخالف نبود یا اگر مخالف بود،بخاطر ما که از شنیدن موسیقی خوش میگذشت،را دوست داشت.شاید بخاطر ما چیزی نمی گفت.
اما پدر سخت مخالف بود.البته میدانست که داداش ضبط و صوت خریده است. سفارش کرده بود.هیچکس نباید خبردار شود که ما رادیو داریم. گاهی هم اخبار گوش میداد. اما هرگز به ترانه و آواز از رادیو گوش نداده بود و گوش نمی داد،چون برپایه دستور لازم الاجرای ببراز،نباید ترانه شاد گوش داده میشد.این یک فرمان و دستوری بود که مردم باور کرده بودند که براستی شنیدن آواری خوش گناه است و این دستور غیرقابل پذیرش از سوی یک آدم با خرد معمولی ، در آبادی ما غیرقابل تغییر بود.
سالها بود شادی رفته بود.از قضا در یک روز آدینه زمستان بود،هوا سرد و تابش آفتاب نیمروز تن آدمی را می نواخت و حس بسیار خوشایندی به آدمی میداد.خواهرجان یکی از قالی های دستباف مادر را در حیاط خانه و در سینه کش آفتاب پهن کرده بود. همه دور سفره نشسته و سرگرم ناهار خوردن بودیم.پدر هم از شخم زدن برگشته بود،پسین آدینه خانه بود.پس از پایان خوراک،من سرگرم نوشتن مشق بودم.داداش با رادیو و صدای بسیار پایین اخبار گوش میداد.گوینده اخبار زن خوش صدایی بود که برای من ،این داستان تا سالهای بعد که بزرگ شدم،رازی بود که این زن چگونه درون این جعبه به این کوچکی جاگرفته است،بماند که چه می خورد؟چجوری می خوابد؟و دهها پرسش دیگر...اخبار را که گفت، شنوندگان را که نمی دانستم کی هستند را دعوت به شنیدن یک ترانه زیبا کرد. من و دادش شاد شدیم. پدر رفته بود اتاق کاری داشت.ترانه خواند و خواند.ما هم غرق در کیف.من سرم روی دفتر مشق بود و گوشم به ترانه که با صدای فریاد و زمین خوردن چیزی سنگین بر زمین از چا پریدم.آری قانون تغییر ناپذیر ببراز بود که ضبط داداش را برای همیشه خاموش کرد و او یکساعت تمام گریه میکرد و مادر دلداریش میداد.من هم مات و مبهوت از اینکه چرا خوشی و شادی گناه هست؟ و تا این اندازه خشن،در خیالات سرگردان بودم.ضبط سوت داداش با دستان قدرتمند پدر بر زمین کوبیده شد.هزار تکه شد و از میان رفت.نمی دانم چرا پدر با اینکه از کدخدا و ببراز دل خوشی نداشت و شاهنامه می خواند،چرا این کار را کرد؟ دانستم که در باور مردم،فرمانی که از بالا آمده باشد،چه خوب چه بد، بخشی از زندگی مردم میشود.
داستان به دراز کشید ، یکی از اهالی خویشاوندی داشت که سالها پیش به شهر رفته بود ،پسرش بابک نام داشت .برای نوروز به آبادی برگشته بود تا شاید دخترعمه اش را که در کودکی ناف بسته اش کرده بودند ، ببیند و اگر پسندید ، او را به همسری بگیرد. نام دختر عمه اش گلناز بود، دختر مهربانی بود اما نتوانسته بود درس را تا کلاس پنجم ادامه دهد چون پول نداشتند که امتحان نهایی بدهد وانگهی باید میرفت شهر و عکس میگرفت و مادر بزرگش گفته بود که چه معنی دارد ، دختر عکس بگیرد و بی پولی بهانه اصلی و سخنان مادر بزرگ بهانه ظاهری شده بود و او درس نخوانده بود. اما هنر داشت. قالی می بافت.مانند نقاشی.اما بی پولی و نداری و مادربزرگ زندگی دختر را جور دیگر خواستند.خودش اختیاری در گزینش آینده خود نداشت.
گلناز برایش تعریف کرده بود:
کدخداهای آبادی ها دور و بر و خان بزرگ که فرماندار هم هست ،با اینکه ستم های ببراز به اهالی آبادی ما را می بینند، هیچ کاری نمی کنند .البته حرفش را میزنند. خیلی هم حرف های قشنگ میزنند و با رنج کشیدن اهالی حتا گریه هم میکنند ولی هیچ کاری نمیکنند. چون منافع خود برایشان مهم تر از هر چیزی است . کدخداهای دور و بر با ببراز در آبادی ما منافع شان کاملا تامین هست. چرا باید کاری بکنند. اگر بیایند و به مردم کمک کنند و ببراز را از انجام کارهای زشتش باز بدارند فردا باید در برابر مردم خود پاسخگو باشند. اگر هم کاری نکند شاید از طرف اهالی شهر که برای تفریحات به آبادی این کدخداها میایند و برایشان سود و منفعت اقتصادی هم دارند، نکوهش شوند که چرا کاری نمیکنند، همین گریه و زاری و همدردی دهان آنان را هم خواهد بست. آخه اعتراض شهری ها هم در همین اندازه است و بیشتر از این نیست. آنان هم دنبال خوشی های خودشان و تفریحات و مفت خوری های خود در خانه خان و کدخدا هستند. خیلی کاری به اصل رویدادها ندارند تنها ظاهر قضیه درست بشود، کافیست.
نگرانی از سوی شهر و فرماندار و استاندار هم به گمان میرسد ، خیلی جدی نباشد ، چون ببراز سالیانه روغن خوب و بره پرواری و خروس کشتاری را به موقع میفرستد و جای نگرانی نداشت و میدانست تا زمانی که بتواند اینها را به هنگام بفرستد جای هیچ نگرانی نیست.
تنها نگرانی همه این طرفین درگیر در ماجرا، از ببراز گرفته تا پسرش کامبیز که؛ ”در شهر به او پیشنهاداتی شده است” و کدخدای شش ده پیرامونی و خان و فرماندار و حتا مدیر کل و جناب استاندار در همین اندازه هست که مردم آبادی ما بترسند و ارزان خریده شدن گندم هایشان را به تقدیر بسپارند و مانند سالیان دراز بگویند این هم بخت و اقبال ماست.
مردم آبادی می پرسندکه چرا هیچ چوبداری به آبادی نمیاید تا گوسفندها را با قیمت دلخواه به چوبدار بفروشیم؟بعدها دانستند که سود ببراز جلو آمدن چوبدارها را میگیرد.
چرا هیچ معامله گر دیگری نمیاید تا ما اهلوک و بادام و کتیرا را که با هزار زحمت گردآروی میکنیم به بهای عادله روز بفروشیم؟
چرا اگر هم ما با بدبختی توانستیم با پای پیاده و پس از دو روز پیاده روی به شهر برسیم باز بدانند که ما اهل این آبادی هستیم و گوسفند و محصول مان را به نصف قیمت بازار بخرند و ما دست از پا درازتر برگردیم؟چرا؟
دخترهای آبادی می گویند که چرا هیچ کدام از ما نباید بتوانیم درس بخوانیم؟ چرا نباید برویم شهر؟ چرا نمی توانیم یک عکس بگیریم؟
چیزی که در آبادی همه گیر شده،خرف شدن همه اهالی هست. همه اهالی مانند اینکه مسخ شدند ، هیچ واکنشی در برابر رفتارهای زورگویانه ببراز نمی کنند. هیچ کسی هیچی نمی گوید. کسی نمی تواند فرار بکند. کسی هم که فرار بکند باز از ترس خانواده اش برمیگردد و در تاوان فرار، یکسال مفت و مجانی برای ببراز، که تازگی از سوی بعضی از اهالی ببراز خان لقب گرفته ،کار بکند.
درود