6
کسی نمی تواند هیچی بنویسد حتا در زمانی که تنهاست و خودش هست و خودش، می ترسد که ببراز از آن آگاه شود و او را به دردسر بیندازد. مردم خودشان کاری را که ببراز باید بکنند برای ببراز با خودشان میکنند. به جای او به خودشان زور می گویند و خودشان را زندانی میکنند و مجازات میدهند.مردم آبادی دیوانه شدند.گفته میشد اداره آموزش و پرورش یک رییس دارد که بسیار سخت گیر هست و اگر بداند که آموزگاری کوتاهی کرده یا شاگردی را کتک زده یا از سهمه انجیر و موزی که برای بچه ها فرستاده میشد ، بدزدد، فورا او را به بدترین شیوه تنبه خواهد کرد،اما کسی شکایت نکرد و کسی جرات نزدیک شدن به بازرسان مدیرکل که ماهی یک روز کامل می آمدند و از همه بچه ها پرس و جو میکردند ،نداشت.
هیچ بچه ای هم توان شکایت نداشت. چون پدر و مادر شکایت و اعتراض را بلد نبود ،نمی شناخت و یاد نگرفته بود که فریاد بزند.یاد نگرفته بود اعتراض کند . یاد نگرفته بود از خود و خانواده اش دفاع کند .یاد نگرفته بود که یاد بدهد.یاد نگرفته بود تا به کودکان خود بیاموزد.اگر یادگرفته بود با ایستادن در برابر کدخدا و ببراز اعتراض عملی ،عملا به کودکان خود یاد میداد که اعتراض کنند و حق خود را بخواهند.همه در یک مسخ همگانی گرفتار بودند نه کسی شکایت میکرد و نه کسی به شکایت فکر میکرد و نه کسی راه آن را بلد بود. هرچند پیدا نیست که آیا اعتراض و شکایت سودی داشت یا خیر؟ اما چرا شکایت همیشه سودمند بود و هست ،چرا کسی اعتراض نمیکند؟
-نه گلنار جان ،مردم دیوانه نشدند،مردم مسخ شدند، مسخ ترس ، ترس بیهوده ای که نتیجه آن هرچه باشد از این زندگی رنج آور سخت تر نیست.ولی ترس قوی هست و مردم از ترس هیچ کاری نمیکنند. از گذشته گفته اند:«هرچه ترس من بیشتر ،دشمن من قوی تر»
مردم فقط می ترسند. باید ترس را برایشان معنی کرد و سود و زیان ترس را برایشان آشکار نمود تا بتوانند تصمیم بهتری بگیرند. ترس بیماری بدی است. درد کشنده ای است که یکجا هم نمی کشد و آسوده کند بلکه بتدریج و در طول سالیان میکشد که رنج آورترین مرگهاست. بابک از نگاه گلناز به مسایل خیلی خوشش آمد.
خبر آمدن بابک به ببراز رسیده بود، چون او با یکدستگاه موتور سیکلت یاماها 100 آمده بود که صدا خفه کن اگزوز آن نیز بیرون آورده شده بود و همه هفت آبادی از صدای آن فهمیده بودند، ”کسی می آید”.تصمیم گرفت تا او را مهمان کند. کسی را فرستاده بود شب به خانه بیاورد ،او بسار زرنگتر از آن بود که یک بیگانه همه سود و منفعت او را به خطر بیندازد.هرچند بابک بیگانه نبود،خویشی بود که در اثر فشار کدخدا، بیگانه شده بود. بابک سی سال پیش در همین آبادی زاده شده بود اما فردای چله آن روز پدر و مادرش کوچیده بودند و رفته بودند.او زندگی خوبی داشت و به هیچ روی قابل سنجش و همسنجی با زندگی در آبادی نبود،نام آبادی را او پیش خود دربار می نامید در حالی که دلوار بود.
این سخنان را سالها بعد بابک به من گفت: بابک را من در روزگار کودکی یکبار دیده بودم.در یک نوروز که شاید دو یا سه روز از نوروز گذشته بود و ناچار دسته جمعی با گروهی از همسایگان از ده کوچ کرده بودیم. نوروزی بود که باران بسیار بارید. باران همیشه در نوروز در آن سالها می بارید. به اندازه ای باران بارید که نزدیک بود سیل همه را ببرد. از قضا در یک سه راهی چاده زده بودیم.چهار تا چادر بودیم.دو رودخانه فصلی از بالا می آمد و در اینجا یکی میشد و آبها که به هم می پیوست ، سهمگین و ترسناک میشد. آن نوروز بابک همراه پدر و مادرش آمده بودند و دیدم .او به زبان ما گپ نمیزد و بسیار شیرین بود،همه اهالی از دور و نزدیک برای دیدن او می آمدند.پسران ببراز هم آمده بودند و ناله و نفرین های مادر را شنیده بودند که از آوارگی بدستور ببراز در این وخت سال و بارندگی و بچه های ریزه و دوری از سرپناه امن و نداری و ...شکایت و ناله میکرد. سرانجام به یک پیغام تهدید از سوی ببراز پایان شده بود.پدر گفته بود، زن چه میشه کرد؟ مادر گفته بود:مردن بهتر از این زنده بودن هست.
بابک ، آن شب و پیش از رفتن در مهمانی ببراز، از گلناز خواسته بود که همراه او برود ، گلناز دلش غنج زده بود برای این دعوت ولی خنده بلندی کرده بود که نشان دهنده نادانی بابک بود و به یک جوری میخواست بگوید چطور تو نمی دانی در آبادی هرگز امکان ندارد یک مرد جوان و با یک زن جوان دیده بشوند چه برسد به خانه ببراز بروند. خنده او شاید هم نشانگر دردی بود که کسی نمی دانست.
دردی جانکاه که از ابتدایی ترین حقوق محروم بودند. مردان جوان و زنان جوان نمی توانستند دوست داشته باشند. نمی توانستند دوست داشته شوند. اگر هم دختری یک پسر را دوست داشت در تنهایی خویش و در نهانی دوست داشت.به بابک گفتته بود: مگر دیوانه شدی؟ عقل نداری؟ شرم نمی کنی؟ دیگه نگی ها ،همه مسخره ات میکنند و رفتهبود.
درود