7
در خانه ببراز که وارد شد، شگفت زده شد، انگاری از یک جهان وارد یک جهان دیگر شده بود. از زمین به فضا رفته بود مانند این بود.درست مانند یک بهشت در میان جهنم. یک کاخ سرسبز در یک بیابان و کویر ، هرچند داستان هایی شنیده بود اما باور کردنش بسیار سخت بود. به هر روی در چوبی بزرگ خانه پشت سر بابک بسته شده بود.کسی او را راهنمایی کرد که درون هشتی خانه شود و شد.
مبلمان خانه ببراز او را یاد مبلمان قاجاری می انداخت که در فیلم .ناصرالدین شاه ،اکتور سینما دیده بود. شگفت زده شد،یک دم گمان کرد ،خواب می بیند، روی یک صندلی دسته چوبی که با پارچه مبلی خارجی ،بسیار زیبا تودوزی شده بود، نشست.چند دقیقه ای به درازا کشید تا در تالار باز شد و مردی که میان سالی را پشت سر گذاشته است با موهای پر پشت مشکی رنگ و عصایی چوبی در دست چپ پا به هشتی گذاشت. بابک دانست که او باید ببراز باشد. از جای برخواست و سلام کرد.
-به به بابک خان . بابک خرمدین ، از چه دیار دوری به خانه پدری برگشتی ، عین خود جانبخش هستی،کپی خود جانبخش هستی ،خوش آمدی باباجان ، شنیدم دو روزی است آمدی آبادی ،چرا یک راست نیامدی خانه من؟ من همیشگی چشم براه شما و پدرت هستم.چرا بری خانه کسی دیگر؟ مگه خانه من نباشد! خوش آمدی. کاش بابات هم آورده بودی!چخبر؟ و فرصت پاسخ ندادن به بابک داده نشد. البته بابک هر پرسشی را با سدای یواش و گاهی هم در دل خود پاسخ داد.
بابک از دیدن ببراز بدش نیامد ، اما یک حس بسیار قوی بر او چیره شد که بازار معامله و بده و بستان در این خانه بسیار گرم است. این باید یک چیزی بدهی و در عوض چیری بگیری!پیدا نیست که چیزی که میدهی با چیزی که میگیری آیا برای بابک هم مانند دیگران سد بده یکی بگیر هست یا چون بابک تضاد منافع چندانی با ببراز ندارد، جور دیگر باشد. پیرو او راه افتاد تا به تالار اصلی خانه رسیدند که با سر بریده و تاکسیدرمی شده جانداران گوناگونی مانند آهو ، بز،کل و قوچ کوهی و مانند آن همه دیوارها پر بود. ببراز تعارف کرد ،روی مبل کنار هم نشستند، کسی آمد و یک سینی در دست و دوتا شربت خنگ تعارف کرد و رفت.ببراز از پدر ش پرسید و از درسش پرسید و خانه دارند یا خیر و سرانجام رسید به اینکه :
-خوب خیر باشد، پس از سالیان به آبادی برگشتی؟ من چه میتونم برای شما بکنم که زودتر خواسته ات انجام شود و شما برگردی سر خانه و زندگی ات، زندگی اینجا برای ما سخت هست برای شما که دیگه بچه شهر هستی بسیار سختتر هست. باید هرچه زودتر کارهاتو بکنم تا برگردی و زیاد نمانی ، ممکن است ناخوش بشوی! اینجا پر از بیماری و ناخوشی است. مانند نیم ساعت گذشته، بابک دانست که ببراز به کسی مهلت سخن نمی دهد.در دلش گفت:چه بیماری بدتر از ترس،من به تو کاری ندارم. سخن من با مردم ترسویی است که تو هر کاری میخواهی بر سرشان میاوری و هیچ کسی نیست که در برابر تو بایستد و بپرسد،چرا؟
-راستش من تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و فوق لیسانس حقوق گرفتم و کارآموز وکالت هستم و میخوهم در دانشگاه تدریس کنم و بنا دارم دیگه یواش یواش زندگی را برای خودم بهتر کنم و زن بگیرم. دختر عمه ام ،گلنار هست که تا کلاس پنجم هم درس خوانده و دختر خوبی هم هست.من هم تازه دیدمش و باهاش گفتگو که کردم .خوب دختر روشنی هست.
ببراز شگفت زده شد که دختر روشنی در آبادی هست و چگونه توانسته است همچنین ویژگی بدست آورد؟ وختی یک دختر در همه عمر 22 ساله اش اجازه نداشته است از چارچوب این آبادی بیرون رفته باشد و تلویزیون و رادیویی هم در دسترس نداشته است و روزنامه هم نمی خواند و سفر هم نرفته است،چگونه توانسته است با ممنوعیت های ببراز باز به جایی برسد در اندازه ای که یک وکیل از او خوشش آمده باشد. سخت نگران شد و نگرانی اش با یک پرسش بروز داد.
-مبارکست ،ولی چجور تو میتونی یک دختر روستایی را روشن اندیش بدانی در حالیکه از آبادی پا بیرون ننهاده است؟
-نمی دانم ،ولی باهاش گپ زدم ،بسیار چیزها می داند.از همه چیز که در دور و بر میگذرد آگاه هست.
ببراز چینی در ابرو انداخت،سکوت حکمفرما شد. لختی گذشت، از اینکه دختری از اهالی روستا که از فرمانبران ببراز شمرده میشوند،بسیار چیزها را میداند،تنش لرزید و بر بیخبری خود از پیرامون خود نگران شد و بیمناک شد،اما نمیخواهد که این را نه بابک و نه هیچ کس دیگری بداند،خود را به کوچه علی چپ زود و از بابک پرسید:
-برای من از پدر و مادرت بگو، بگو ببینم چه میکنند؟ سالهاست دیگه ده نیامدند، چرا نمی آیند؟ ما دلتنگشان هستیم. دلمان می خواهد آنان را دوباه ببینیم.
بابک با خودش اندیشید،چه رنج هایی که به آنان دادی و آنان شبانه گریختند،مگر امکان فراموش شدن آن همه رنج و بی احترامی و تحقیر هست،هرگز نمیشود آنها را فراموش کرد؟ تازه آن چیزی که من شنیدم بی گمان از آنچه روی داده است ، بسیار کمتر هست .اجبار مرد و زن جوانی با کودک ده روزه در چله سیاه زمستان آن هم بدون هیچ و دست خالی و بدون پول و خوراک و پوشاک کافی به فرار از خانه و کاشانه ،به بهانه اینکه زن جوان به خانه ببراز برای کار نیامده و زن جوان بیم آن داشته که به هنگام ورود به خانه کدخدا به او تعدی و تجاوز بشود . شوهر زن جوان پی برده بود که کار بهانه هست و شبانه با زن خود گریخته بود و از بیم برگردانده شدن تا صبح در تاریکی و سرمای زمستان دویده بود تا از دسترس او دور شود،هرگز فراموش نخواهد شد. بابک هم نخواست رازهای گشوده شده را بر زبان بیاورد،خود را به بی خبری زد که از رویدادهای گذشته چیزی نمی داند و گفت:
درود