8
-راستش پدر و مادر از گذشته چیزی به ما بچه ها نمی گویند.ما هم بسیار دوست داریم بدانیم. ولی پدر می گوید گذشته تلخ گفتن ندارد.مادر هم چیزی نمی گوید.سرگرم زندگی خودشان هستند. چند تا مغازه هست که همه را باید اداره کنند و سرکشی کنند،باید خودشان بالای سر کار باشند. ما هم کمک می کنیم ولی کار خودشان و بودن خودشان در تصمیم گیری ها بسیار مهم هست.
-شنیدم شکر خدا روزگار بسیار خوبی دارد،گویا شما هم در آلمان درس خواندید؟ خواهرت هم رفته پاریس ؟ من این خبرها را که می شنوم بسیار شادمان میشوم و دلخواه دیدار شما هستم و به شما افتخار میکنم.
بابک خواست بگوید؛ اورای عمه ات!اما جلو خودش را گرفت. با خودش اندیشید که بیهوده نباید وخت تلف شود، باید ببینم چه در چنته دارد؟ چه در سر دارد؟ چرا اینجوری شدست؟ بگذار من او را پرسش پیچ کنم ،چرا او همه اش بپرسد؟پاسخ داد: سپاسگزارم.شنیدم بچه های شما هم بیشترشان در خارج از کشور هستند و رفت و آمد میکنند؟تجارتخانه دارند و داد و ستد میکنند، درستست؟
-آری بچه های ما که دنبال درس مانند شما نرفتند،بلکه تجارت میکنند ،دلم میخواست درس بخوانند. مهمانان دیگری هم آمدند و روی زمین نشستند.از اهالی آبادی بودند که چند تای آنان را بابک خانه عمه جانش دیده بود.نیامدند روی مبل بنشینند یا پذیرایی از آنان نشد. مانند گداها دم در نشستند و پاسخ گرفتند و رفتند. یکی از آنان آمده بود پول قرض کند و برای زنش که مریض شده و دو ماه هست روی جا افتاده دارو بخرد،ببراز به او گفت دعاهای که دادمت بردی ،خوب دستورها را انجام داد؟ باید دستورها دقیق انجام دهد تا اثر کند.اگر جابجا انجام داده باشی،فایده ای ندارد.بابک از شنیدن این سخنان از دهن ببراز بسیار شگفت زده شد.باورکردنی نیست که این مردم بدبخت با چه خرافاتی در بلاهت و نادانی نگه داشته میشوند.دعا و ثنا آن هم در این روزگار،خیلی مسخره است.از او کاغدی امضا گرفت و صد تومان پول به او داد. کسی بیرون از تالار سر و صدا میکرد،ببراز ناچار شد برای ساکت کردن بیرون رود،بابک کاغد را دید و آه بلندی کشید،خوش شانس بود کسی در تالار خانه نبود و گرنه غوغا میشد از آخ بلند او، نوشته بود من مبلغ سیصد تومان به ببراز بدهکار هستم و چنانچه تا پایان تابستان آن را پرداخت نکنم ، زمین هایم متعلق به ببراز خواهد بود. ببراز با این نامه همه هستی او را گرفته بود.
دوباره همه به تالار برگشتند و میز شام که چیده شد، در همین هنگام دختر جوانی درون تالار شد، بابک به احترام او از جایش برخاست. دختر جوان یک راست به سوی بابک آمد،دستش را به سوی بابک دراز کرد،دست داد و نشست.
-بونژو
-بونژو مادام
-چا وا؟
-چا وا بیینی؟مرسی ، ات توای؟
-پاس مال؟
دختر جوان زیبایی با موهای بلند مشکی و دامن کوتاه مشکی و کفش های پاشنه بلند و با بوی عطر که در فضا پیچید و کلا فرانسوی زبان بود با لهجه فرانسوی، بابک را شگفت زده کرد. باورش نمیشد که در آن بیرون فقیر فلک زده گرسنه و چرک و قرون وسطایی ، در این ده ویرانه غارت زده یک خانه ای با یک چنین ساکنینی باشد.سراسیمه شده بود و هاج و واج به دختر جوان خیره شده بود. ببراز گمان کرد که کلک که زده بود ،گرفت و بابک دلباخته دخترش شده و با خودش گفت :
-آخی آسوده شدم. این دیگه چه بلایی بود نزدیک بود سرم بیاید و در دژ استوار منافع من و حماقت مردم ده رخنه کند و بدبخت شوم، خدا را شکر که حقه و کلک گرفت. با خودش گفت، با یک تیر چند نشان زدم.هم این پس گستاخ را که از آگاهی دختران روستا می گوید سرگرم خواهد شد .هم اینکه دختر خودم با آشنایی با پسر دست از سر من برخواهد داشت و از آن سو برایم خبرهای بیش تری از وضعیت پسرک خواهد آورد. هم چنین دست از من برخواهد داشت.
از آن سو،دخترک که در فرانسه بزرگ شده بود با این بازی ها میانه ای نداشت ولی دل در گرو پولهای پدر نیرنگ باز و توطیه گر داشت. در دل ببراز عروسی و غوغا بود.
رنج های ما دنباله دارد...
درود