1...
او کمی دیر رسید. دفتر وکیل بسیار شلوغ شده بود. البته او همیشه دیر می رسد. به بخت هم دیر رسید.خودش همیشه این را واگویه میکند: ”زمانی که من رسیدم خدا همه بخت ها را تقسیم کرده بود،حتا بخت های بد هم تمام شده است.یک بخت هم به من نرسید.”دفتر وکیل در بزرگترین خیابان شهر که یکی از قدیمی ترین خیابان های شهر هم بود،سر نبش یکی از خیابان های شلوغ و گران شهر جای دارد. در طبقه دوم یک ساختمان پنجاه ساله با نمای آجری و بدون آسانسور سر نبش هست. در هر طبقه دو دستگاه آپارتمان هست که تابلو نام وکیلی که دنبالش میگردد، بالای در آپارتمان دست راستی چسبانده شده است.
منشی در گوشه سمت چپ تالار به گونه ای که بر همه سالن و در همه اتاق ها دید داشته باشد، پشت یک میز چوبی نشسته است. مانیتور کامپیوتر روی میز در سمت راست و تلفن در سمت چپ میز که نشان دهنده این است که منشی چپ دست می باشد. او جلو میز منشی میرسد و نفس زنان سلام کرده و چشم می گرداند که یک صندلی پیدا کند و بنشیند.بخت یاری میکند و نزدیکترین صندلی به میز منشی را می بیند که کسی روی آن ننشته است.نفسش بریده و بالا نمیاید:
-ببخشید ، یک دقیقه بنشینم، نفسم بالا بیاد. خیال او آسوده هست که دفتر وکیل را پیدا کرده است. خانم منشی که دختر جوانی است که شاید نزدیک بیست و دو یا سه سال دارد. شال زیبایش در دور گردن خودنمایی میکند. موهایش پوشیده نیست. به گمان می رسد،از پوشاندن موهای سرش بیزار هست، شال را دور گردنش انداخته است که اگر کسی مزاحم شد و چیزی گفت، روی سرش بکشد تا موهاش پنهان شود،لیوان آب خنکی با یک پیش دستی بلور روی میز جلو او گذاشت.
-بفرمایید، آرام باشید. هرگاه نفس تازه کردید،من در پیشگاه شما خواهم بود.
- دست شما درد نکند.سپاسگزارم. من با جناب پشوتن کار دارم.از سوی یکی از دانشجویان ایشان معرفی شدم.نامه هم دارم.به خود جناب پشوتن هم زنگ زده شده و نامه و پیام نوشته شده است.این هم نامه، بفرمایید. نامه را که درون یک پاکت نامه دربسته بود، از کیف خود درآورد و به سوی منشی دراز کرد.جرعه آبی نوشید و پشت را به صندلی داد و نفس ژرفی کشید.
منشی با اینکه می دانست او موکل جناب پشوتن نیست باز پرسید:
-موکل ایشان که نیستید؟
-او پاسخ داد: خیر، من بار نخست هست که به دفتر شما می آییم.
دفتر شلوغ است. از گفتن گرفتاری که دارد، خودداری میکند.شرمش می شود. منشی نامه را بررسی میکند و آنرا درون یک پوشه ای چرمین به رنگ چوب که در سمت چپ روی میز هست،میگذارد. به ساعت نگاه میکند. از درون کشو دست راستی میز کار خود که بیرون آن به زیبایی آراسته شده و پیداست که میز کار یک دختر جوان هست، پوشه ای چرمین را بیرون می آورد از کشو دست راست برگه ای که نشان میدهد.فرم هست را درون پوشه نهاده و با یک خودکار به سوی او راه می افتد. پوشه و برگه فرم را به سوی او درازکرده و می گوید:
- این فرم را پر کنید و چند دقیقه باشید تا موکل بیرون بیاید، نامه شما را ببرم نزد ایشان و دستور بگیرم.
نفس او جایش آمده است. بارها با خودش گفته است، باید بیست کیلو لاغر کنم تا هم بهتر بتوانم راه بروم.هم بهتر بتوانم زندگی گی گی کنم.در دلش خندید، زندگی ...
سرگردان بود که چه باید بنویسید؟چه باید بکند. پوشه را باز کرد. با دقت فرم را برانداز کرد. فرمی بود که با دو برگ پشت و رو داشت.چهار برگ فرم بود، که با یک سخنی از حافظ آغاز میشد.«چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد/من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک». با خودش گفت: چه آدم جالبی هست.با شعر حافظ آغاز کرده، بایدآدم خوبی باشد. حالا من چجوری این فرم را پر کنم؟ ناچار روی میز دولا شد.خودکار را برداشت.آغاز کرد. برای نوشتن شماره میهنی نیاز به پرسش داشت.
-ببخشید، شماره میهنی چی هست؟
-شماره ملی هست. منشی سرگرم تایپ نامه ای بود، از همان پشت میز پاسخ داد. پرسش های دیگری را هم پرسید و منشی پاسخ داد. سرانجام پس از بیست دقیقه فرم پر شده و امضا شده دست منشی بود که همراه نامه به اتاق وکیل رفت. چند دقیقه ای گذشت، منشی با دو تا پوشه برگشت و رو به او گزارش داد و گفت:
-چون شما از جلوتر نوبت نگرفته بودید و معرف و شناس شما هم به جناب وکیل دقیقا نگفته بودند که چه روز و ساعتی می آیید، باید بنشینید که اگر کسی از موکلین که نوبت دارند،نیامدند، شما را به جای ایشان بفرستم نزد جناب وکیل یا اگر همه آمدند، باید بمانید تا پس از واپسین موکل که ساعت هشت شب هست. اگر میتوانید بمانید. اگر نه، یک نوبت به شما برای پایان همین هفته میدهم که بیایید.
او نمی تواند. باید کار امروز آغاز شود.کار را می خواهد یکسره کند. توان رنج کشیدن بیشتری ندارد. رو به منشی می گوید:
-می مانم. چاره ای ندارم. هم راه دور هست.هم آمدنم سخت هست. هم اینکه می خواهم زودتر کارهای دادگاه آغاز شود. او پاسخ داد.
منشی، نوشته ای را جلو او نهاد. او کاغذ را برداشت، نگاه کرد. خواند: آیا توان پرداخت حق مشاوره دارید یا خیر؟ شگفت زده شد.یادش آمد با دانشجوی وکیل درباره هزینه ها گفتگو نکرده بودند، بی گمان او هم چیزی نگفته است.با خودش گفت: چرا از من نپرسید؟ صدایم میزد و می پرسید، چرا این کار را نکرد؟ندانست چرا؟ نوشت: خیر از جا برخاست و یادداشت را روی میز منشی نهاد. منشی لبخندی به او زد.
-بفرمایید بنشینید تا صدا بزنم.گوشی را برداشت، گفتگوی کوتاهی کرد .گمان کرد که در باره او هست. واپسین موکل که از اتاق وکیل بیرون آمد و جلو میز منشی رفت، منشی گفت بنشیند تا کارهایش را انجام دهد و منشی سینی لیوان قهوه را برداشت و برای وکیل برد. زود برگشت و او را به درون اتاق وکیل راهنمایی کرد...
که از دریچه اتاق وکیل هر دو خیابان را میشود دید.او شنیده بود وکیل سرشناسی هست.
کوروش دادار، دی به آذر روز از اسفندماه 2581
رنج های ما دنباله دارد...
درود