دوچرخه ای داشتم، هر آدینه پسین، پسرکم را سوار میکردم و چند خیابان آن سوتر، پارک بود. پسرم چهار سال داشت. مادرش مرده بود. ما دوتایی زندگی خوبی داشتیم. تنها نگرانی من ترس های پسرم بود که از کودکی همراه او بود، هرچند هنوز کودک بود.
از سرسره می ترسید، تا کنون سرسره بازی نکرده بود. هرچه برای او از خوبی های سرسره و خوشی هاش گفتم، باور نکرد.
از سوی دیگر، چاره ای هم نداشتم، باید او بازی های کودکانه را می آموخت و تجربه میکرد.
یک روز بهاری که با همرفته پارک بازی بودیم، یکی از سرسره ها را که چندان بلند نبود و جایی هم که بچه ها فرود می آمدند، ماسه نرم ریخته بود، نگرانی از آسیب خوردن نبود.
بچه را بردم بالای سرسره و رهایش کردم.
معجزه روی داد:
او تا آن روز نمیدانست سرسره چه اندازه خوشی دارد. یکساعت پر سرسره بازی کرد و یکی از علاقه های او سرسره بازی است.
یادم می آید، استاد حقوق اساسی میگفت؛ گاهی ناچاریم مردم را با زور به نظم اُخت دهیم و با فشار آنان را با دموکراسی آشنا کنیم.
شاد باش دیر زی.
درود