یک چوپانی در دهی زندگی میکرد.این چوپان هر پگاه گوسپندانش را میبرد دشت و دامن میچراند و شب هم برمیگردند.در این آمد و شد همواره دل نگرانی هایی برای چوپان بینوا بود.یک روز گرگی به گله میزد.یک روز دزدی یک بره از گله می برد.
یک سالی سال خشک بود.خشکسالی شد.نه آبی و نه علفی و نه گلی و نه گیاهی...
آن دورتر ها کوه بسیار بزرگ و پر شکوه و جبروتی بود. چوپان از کوچکی همواره آرزو دشت که به بالای آن کوه برود و آن کوه بزرگ و پور ابهت را از نزدیک ببیند..
هر چند بهانه خوبي نبود اما خشکسالي بهانه شد.چوپان از اين در و آن شنيده بود که کوه آب فراوان دارد. چمنزارهاي پهن آور و پر از گل و گياه دارد.بسيار زيبا و خرم است همه چيز دارد.اگر کسي پایش به آنجا برسد، هیچ غم و غصه ندارد...
چوپان با خود در گیر بود چه کند؟....درست است که آنجا از غم وغصه و دلشوره و نگرانی هیچ نشانی نیست اما رسیدن به آنجا چی؟ گویا هزاران پیچ و خم دارد.دره و پرتگاه دارد. گرگ و شغال دارد. راهزن و دزد بسیار دارد و ......
چوپان صد دل عاشق، با خود بد جوری درگیر بود.گرفتار چه كنم بدی شده بود.اما دل خوشی های آن کوه بلند و سر سبز هم رهایش نمیکرد. خودش را گم کرد بود.گاه از تصور اینکه در آن کوه دیدنی هست از خود بی خود میشد.خودش را گم میکرد.فراموش میکرد،کجاست؟ و میرفت در پندار و انگار های زیبا و دوست داشتنی............
سر انجام رویای رفتن او، بر به ماندن چیره شد.....به اینجا رسید از امروز که بدتر نمیشه..................اگر بهتر بشه که واویلا میشه....
بار و بنه را بست و بار خرش کرد. پگاه زود راه افتاد.گوسفندان از پیش و اون هم از پشت سر.دیگه بد گمانی را هم به دلش و کله اش راه نداد........
رفت و رفت و رفت و رفت. بسیاری از چیزهایی که شنیده بود راست بود...گرگش بدتر از گرگهای ده بودند... ..دزدهاش نامرد تر بودند................................................ ................................................ .................
روزها آمدند و شب شدند و سپری شدند. چوپان و گله هاش به کوه نزدیکتر میشدند و همان اندازه هم به آرزوها.........
اما چوپان ساده دل زمانی از کوه چیزهای میدید که جور دیگری بود.......... اما چوپان دل باخته کوه بود.چیزی مگر سر سبزی و آسایش و آرامش نمیدید.هر چه میدید خوبی بود و بس.........
چند جا گرگها حمله کرده و چند تا از بره ها را خورده بودند. شبی دزد نابکاری، یکی از گوسفندان را به زور برده بود.هرچند سگها واق واق کرده بودند، افاقه ای نکرده بود.اما چوپان راه برگشتی نداشت.
رفت و رفت و رفت.روزها راه میرفت، تاریک شدن هوا اطراق میکرد و شب ها می خوابید. ...سر انجام یک بامداد که بیدار شدند. دیشب تاریک بود ندیده بود که کجاست و به کجا رسیده است. در روشنایی آفتاب دید به آرزووووهاااااااایش رسیده است.
و دیشب را در دامنه کوهی خوابیده که همه زندگی در آرزوی رسیدن به آن بود و وای چه هیجانییییییییییییی
آن روز را خسته بود. گوسفندانش هم خسته بودند. خستگی در کردند، چند روز نخست را هم.................................
چون از دامنه تا رسیدن به خود کوه یک روز بیشتر نبود. روز دوم پگاه راه افتادند، پسین و آفتاب غروب نکرده رسیدند و اما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چوپان سر انجام به اینجا رسید که...
داستان اصلی در این برگ هست.
http://dadaran.blogfa.com/post/311
کوروش دادار هفتم اسفند 2581 هخامنشی(بازنویسی داستان 19 فروردین 1390)
درود