داستان گویی:
رسیدن پیام فریدون به سرو، شاه یمن:
جندل پس از گشتن همه ایران و نیافتن دختران شایسته همسری برای پسران فریدون، شنیده بود که شاه یمن سه دختر نامزد ناکرده دارد،به فریدون گزارش داد و راهی یمن شد. شنیده بود که در آنجا، شاهی به نام سرو هست که سه دختر نامزد نکرده دارد و دخترانی شایسته برای پسران فریدون هستند. بار و بنه را برای رفتن به یمن بست. برای پدرود کردن، نزد فریدون رفت. فریدون پیام خود را به او گفت تا برای شاه یمن ببرد. جندل با همراهان خود راه افتاد. روزها و شبهای بسیاری را پشت سرکذاشت و از بیابانها و دشت ها ها و کوهها و رودها گذشت. خستگی او و همراهان را از دنبال کردن راه باز نداشت. راه خود را دنبال کردند تا به یمن رسیدند. خبر رسیدن پیامبر فریدون به گوش شاه یمن رسید. گروهی از افسران خود را برای پیشواز نمایندگان شاه ایران فرستاد. جندل پس از پذیرایی و خستگی در کردن به دیدار شاه یمن رفت و پیام فریدون را گذاشت. مهمانی آغاز شد. جندل به دیدار شاه یمن رفت و پیام مهرآمیز فریدون را برای او بازگو کرد. جندل گفت که : «فریدون برای تو آرزوی شادی و زندگی جاوان و بی رنجی و پرگنجی نموده و از خدا خواسته است که ترا آسایش همیشگی دهاد. همچنین در باره ازیز بودن و گرامی بودن فرزندان گفته است که هیچ پیوندی ارجمندتر از پیوند فرزند نیست و هنگامی که دیدار ما به دیدار فرزند روشن میشود، چشم از ما سپاسگزار است.من که فریدون هستم و شاه ایران می باشم، پادشاهی بزرگی دارم که سپاه و ارتش و مردان جنگی دارم. سرزمینم آباد هست و همه گونه اسباب آسایش برای مردمانم فراهم نموده ام. سه پسر دارم که هنوز نامزد نکرده اند. شنیده ام که تو در خانه نیز سه دختر داری که هنوز نامزد ننموده اند. بنابراین من پیشنهاد میدهم که سه پسر فرخ نژاد من با سه دختر پاکیزه خوی تو با همدیگر پیوند زناشویی برگزار کنند تا بتوانند زندگی خوبی برای خودشان بسازند و من و شما هم شادمان شویم و پیوند میان کشورهای ما نیز استوار گردد.»
جندل در اینجا پیام فریدون را به پایان برده و از سرو. شاه یمن می خواهد که پاسخ فریدون را بدهد.
درود