منشی، لیوان را دست او داد. کمی از آب را نوشید. هق هق ها کمتر و کمتر شد. او سرانجام آرام گرفت. اندکی آب نوشید. ادامه داد که: «من چه زندگی دارم که باید زنده بمانم.تنها نگرانی من این پسر بینواست که بهره نادانی و ابلهی من بوده که زاده شد، اگر این نبود، یک دم هم زنده نمی ماندم. من زنده بمانم که چه تاج گلی بر سر خودم یا دیگران بزنم. من که توان نگهداری لباس هایم را ندارم. من چه هنری دارم وختی که به سادگی فریب می خورم، به سادگی گول می خورم و هرچه که دارم را در یک چشم بر هم زدن از من می دزدند. من به چه درد می خورم؟. من که نیاموختم که مواظب خودم باشم و از چیزهایی که دارم بخوبی نگاهبانی کنم، به چه درد این زمین می خورم؟ من که دلخوش به بودن یک مرد بالای سرم بود و بی اینکه بیندیشم این مرد که بهترست بگویم«مرگ» دست کم«آدم» باشد و یک رفتار شایسته داشته باشد، به او پاسخ «آری» دادم و در دامش افتادم تا آن مرد معتاد و بی درد، هرچه دارم را با نیرنگ و فریب از من بگیرد و هرچه فریاد هم بزنم نه کسی بشنود و نه کسی به آن اهمیت دهد!. من به چه در این رندگی می خورم؟ من کجای این زندگی هستم؟ من کجای این زندگی اصلا به حساب میام؟
کسی هست آیا که حتا گمان کند من هم آدم هستم. من که حتا در نظر پدر خودم هم «او» هستم و نام من را سدا نمی زند، من کی هستم؟ من چی هستم؟ وختی نامه میبرم نزد رییس کلانتری، ورانداز میکند و انگاری می خواهد، گاو بخرد، با بی اعتنایی داد می زند، سرباز... بی اینکه پاسخ من را بدهد، سرش را برمیگرداند و به کار خود سرگرم میشود، انگار نه انگار که من هستم!
رییس دادگاه، هنگامی که درخواست خود را روی میز می گذارم، با تلفن به منشی می گوید که بیاید و نامه را ببرد، کسی من را آدم حساب نمی کند که بخواهم زنده بمانم، تنها نمی دانم این بچه بیچاره را چه کنم؟
منشی از کنار او برخاست و روبروی او ایستاد، وکیل هنوز در بیرون اتاق هست و به دقت به همه گفته های او گوش میدهد. سخنان او را برید و با لحنی آرام و همراه با اندکی شادی گفت:
-چه گوینده خوبی هستی، کاش من رییس سدا و سیما بودم، ترا برای گویندگی قصه و نمایش بی درنگ استخدام میکردم. وکیل دوباره به پشت میزش برگشت. او که کمی هالش بهتر شده بود و لبخند کمرنگی زد و پاسخ داد که:
-اتفاقا هنگامی که من دبیرستان میرفتم، کارم همین بود جناب وکیل، این بخت سیاه من را به این روز انداخت.
-هیچ هم بخت شما سیاه نیست.کی گفته؟ بخت شما هم مانند هزاران کس دیگر، دست خودت هست که من باور دارم به خوبی میتوانی سپیدش کنی و به جایی برسی که الگوی دهها دختر و زن جوان باشی.
-تا کنون که سیاه بوده جناب وکیل، همیشه از قدیم گفتند: «بخت سیاه هرگز سپید نمیشه»
-من باور دارم که میشود. شما با برنامه و پشتکار میتونی هرکاری را برای سپید بختی خودت انجام دهی و مطمینا نتیجه دلخواه را خواهی گرفت. اگر می خواهی زندگی خودت و پسرت را دگرگون کنی، باید ذهن خودت را درست کنی و تنها به بهتر شدن بیندیشی.شما از امشب راه دیروز را نرو. اگر دیروز صبح که از خواب برمیخاستی، رو به باختر بیدار میشدی، از فردا صبح وارون آن و رو به خاور بیدار شو، چند وختی خودت را آزمایش کن. راه سختی در پیش داری اما من باور دارم که شدنی است. آدم اگر کوشش کند، برنامه داشته باشد و کوتاه نیاید، بی گمان به دلخواه خودش خواهد رسید. بنابراین با هم، از امشب دستور کار «برنامه، پشتکار، هدف» را آغاز می کنیم. ما هم با همه توان در کنار شما خواهیم بود.
شما دو کار بزرگ داری که نخستین آن پرونده دادگاهی و کارهای آن و دومین آن، برنامه ریزی برای آینده هست. از امشب باید تغییر در زندگی را آغاز کنید. راهی جز بهتر شدن ندارید، باید بکوشید تا زندگی بهتری برای خود و پسرتان بسازید. کوشش شما بزودی بهره و نتیجه خواهد داد. برخیزید و دست و رو بشویید و آغاز کنید.
وکیل دستورهای نیاز شده را به منشی داد و به او گفت که از پول دفتر هم برای خودش هم برای او تاکسی بگیرد، چون دیر شده است و خودش نیز آماده رفتن شد.
کوروش دادار، امرداد روز از اردیبهشت ماه، هفتم اردیبهشت 2582
رنج های ما دنباله دارد....
درود