«باختر زمینیها در دهههای گذشته بود که دریافتند که توسعهی جامعه در گرو برابری زن و مرد است و زنان نیز میباید در کارهای مدیریتی همتراز مردان باشند. این نکتهای است که ایرانیان، از چند هزار سال پیش، آن را میدانستند. در گلنبشتههای پیدا شده در تختجمشید از زنانی یاد شده است که پستهای کلیدی را در اختیار داشتند و مردان بسیاری زیردست آنان کار میکردند. در آن روزگار، زنان از حقوق برابر با مردان برخوردار بودند. زیرا ساختار جامعهی باستانی ایران، زن و توانمندیهای او را میشناخت.»
آنچه بازگو شد بخشی از سخنان بابک خزایی، پژوهندهی فرهنگ ایران، در بنیاد جمشیدجاماسیان بود. او که دربارهی «زن و جایگاه آن در فرهنگ ایرانزمین» سخن میگفت، گفتار خود را زمینهای برای شناخت جایگاه زن در جهان توسعهیافتهی کنونی و نگاه فرهنگ باستانی و کهن ایران به زن دانست و راهی برای پاسخ دادن به این مساله برشمرد که چگونه میتوان با شناخت بینش زنان ایرانی که در روزگار باستان میزیستند، به رشد و توسعهیافتگی افزونتر زن جامعهی امروز ایران یاری رساند.
«اسكندر» و نظام مردسالارانهي سرزمينش
خزایی با اشاره به زمینههای تاریخی چنین شناختی گفت: «باید در آغاز از روزگاری یاد کرد که انسان هنوز شهرنشین نشده بود و ناگزیر بود که زندگی دشواری را پشتسر بگذارد. در آن روزگاران، زنان دوشادوش مردان کار میکردند. مرد به شکار میرفت و زن، کارهای کشاورزی را انجام میداد و مدیریت خانه را بردوش میکشید. در این هنگامهي باستانی است که برای نخستینبار در ایران نظام زنسالاری شکل میگیرد و تا روزگار مادها ادامه مییابد. نشانههای تاریخی به ما میگویند که در زمان "آستیاگ"- واپسين شاه ماد- هنوز هم چنین سامانهی اجتماعی در ایران بوده است. در آن روزگار، زن ایرانی میتوانست به شاهی برسد و قدرت را بهدست گیرد. در زمان هخامنشیان نیز زن جایگاه برجسته و نمایان خود را نگاهداشت. از اینرو ایران، از دید برابری زن و مرد، هنگامهاي آرمانی را سپری میکرد. اما با آمدن اسکندر به ایران، چنین برابریی برهم خورد و جامعهی ایرانی رو به تباهی گذارد. چرا که اسکندر در فرهنگ مردسالار یونان پرورش یافته بود که زن در شمار دارایی مردان بود. اما با به قدرت رسیدن ساسانیان، زن ایرانی بار دیگر جایگاه والای خود را بهدست آورد. چرا که ساسانیان زنان را دارای حقوقی برابر با مردان میدانستند. در این زمان، حقوق اجتماعی و مدنی در ایران چنان رشد یافته بود که زن در کنار مرد جای میگرفت. در این سامانهی پیشرفتهی مدنی، کودکان، چه دختر و چه پسر، حق آموزش داشتند و هرکس به اندازهی هوش و استعدادش رشد میکرد و به آنچه شایستهی او بود، دست مییافت.»
چارهانديشي باختريها براي نظام خانواده
به سخن خزایی، اروپاییهایی که در دهههای شصت تا هشتاد میلادی دریافته بودند نهاد خانوادهی مردمان باخترزمین رو به سستی گذارده است، دست به پژوهش گستردهای زدند تا چارهای برای فروپاشی فرهنگ باختری بیابند. از خود میپرسیدند که چرا به چنین پرتگاهی رسیدهاند و چارهی رهایی از آن چیست؟ آنها از اینکه میدیدند که برخوردار از امنیت و پیشرفت و تمدناند، اما گرفتار تباهی فرهنگی شدهاند، شگفتزده بودند. جستجوها و کندوکاوهای دانشمندان باختری تا بدانجا پیش رفت که به ریشههای فرهنگ خاورزمین پی بُردند و دریافتند که در جامعهی باستانی ایران، زن و مرد در کارهای اجتماعی برابر بودهاند. پس دست به الگوبرداری زدند و جایگاه زن باخترزمینی را فزونی(:ارتقا) بخشیدند. تا آن زمان بیش 65 تا 70 درصد جایگاههای شغلی در اختیار مردان سفید پوست بود و 30 درصد در اختیار اقلیتها. تنها 5 درصد از زنان فرصتهای شغلی را در اختیار داشتند. اما با رویکردهای خاورشناسی و شناخت زندگی مردمان باستانی این سوی جهان، به یکباره در دههی 90 میلادی، بیش از 55 درصد موقعیتهای کاری از آن زنان شد. باختریها در پژوهشهای خود، دانش و فرهنگ باستانی ایرانی را شناختند. آنها دریافته بودند که چرا ایران باستانی جامعهای توسعهیافته بوده است. راز آن توسعهیافتگی در برابری زن و مرد ایرانی بود.
باخترزمينيها از اين فرهنگ، درس گرفتند
خزایی با اشاره به اینکه در روزگار باستانی ایران زن و مرد از حقوق برابری برخوردار بودند، و این نکتهای بود که برای پژوهشگران باختری درسآموز میتوانست باشد، افزود: «دریافت همین نکته بسنده بود تا باخترزمینیها را به آنجا برساند که بفهمند زن و مرد، از دید هوش و حتا توانایی، برابرند. بهراستی هم زنان ایران تواناییهایی همسنگ مردان داشتند. یک نمونه از آن زنان "آرتیمیس" دریاسالار زمان خشایارشا بود که ناوگان دریایی ایران را از نابودی رهایی بخشید و با شیوهای چیرهدستانه کشتی شاه را به حالت نیمه واژگون درآورد و او و سربازان ایرانی را از مرگ رهایی داد.»
خزایی در ادامه افزود: «در اوستا میخوانیم که اشوزرتشت دختر خویش –پوروچیستا- را در برگزیدن همسر خود آزاد میگذارد و از او میخواهد که همراه زندگیاش را خود برگزیند. باور ایرانی نیز چنین است که نخستین زن و مرد –مشی و مشیانه- از یک شاخهی ریواس سربرآوردند. اما امروزه میبینیم که برخی از پژوهشگران به بيراهه میروند و برای نمونه امشاسپندان را به زن و مرد (مونث و مذکر) دستهبندی میکنند. چنین برداشتی، نادرست و بیپایه است. در اندیشهی باستانی ایران، زن و مرد برابر بودند.»
انديشهاي را بشناسيم كه چنين زناني پرورد
خزایی با اشاره به برخی از زنان نامآور ایرانی گفت: «تنها شناخت سرگذشت زنانی همانند آتوسا و گردآفرید و فرانک و دیگران، بسنده نیست؛ باید جامعه و اندیشهای هم که چنین زنانی را پرورده است، شناخت. در روزگار هخامنشیان، در بندر سیراف کشتیهایی بارگیری میکردند یا کالاهای خود را به ایران میآوردند. شاید شگفتآور باشد اگر بدانیم که ادارهی گمرک چنین بندری، بردوش یک زن ایرانی بوده است. اما مردم امروز سیراف از گذشتهی خود ناآگاهند و نمیدانند که میراثبر چه تمدن کهنی هستند. بهراستی چند درصد دختران و زنان ایرانی، آتوسا و گردآفرید را میشناسند؟ آیا در کتابهای درسی ما دربارهی بابک خرمدین و کاری که او کرد، چیزی نوشته شده است؟ اگر جوان ایرانی بابک را نشناسد، چهگونه میتواند از مرزهای میهنش نگاهبانی کند؟ امانتی هزاران ساله بهدست ما سپرده شده است. کمترین کاری که میباید انجام دهیم این است که دریابیم چگونه میتوان از آن نگاهبانی کرد و به آیندگان سپرد.»
راز بيمرگي ما در فرهنگمان نهفته است
خزایی گفت: «هنگامی تمدنی روبه شکوفایی خواهد گذاشت که زنان و مردانش برابر باشند. اگر یکی از آنها از چرخه، کنار گذاشته شود، جامعه رو به تباهی خواهد گذاشت. نگاه ما نیز باید به فرهنگ خودمان باشد، نه آنچه دست ساخت باختریهاست. اما اینگونه نیست و بسیاری از شیوههای زندگیمان تقلیدی از باخترزمینیها شده است. یک نمونهاش چیدمان خانههای ماست و ساخت و سازهایی که همه تقلید از باختر است. همین است که بیمار و خسته و سست شدهایم. اما اگر به چهرهی زنان و مردان کوچنشین ایرانی نگاه کنید، خوشبختی و شادی را در چهرهی تکتک آنها میبینید. چون هنوز فرهنگ گذشتهی خود را از دست ندادهاند.»
بابک خزایی در پایان گفت: «ما فرهنگ بزرگی داشتهایم و زنان و مردان بزرگی در این سرزمین زیستهاند که چه بسا حتا نامشان را هم نمیدانیم. اما نباید آن مردمانی را که فرهنگ این کشور را زنده نگهداشتهاند و سربازانی را که از مرزهای ایران نگاهبانی کردهاند، از یاد ببریم. باید به فرزندانمان درس فرزانگی بدهیم تا بدانند زنان و مردان ایرانی چه دلاوریها و از خودگذشتگیها کردهاند تا ایران بهجای بماند و از میان نرود. راز امردادی و بیمرگی ما در فرهنگ ما نهفته است. این راز را باید شناخت و به نسل آینده سپرد.»