یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ - 10 PM - کوروش طاهري(دادار) و گروه نویسندگان -
| ||
| ||
|
| ||
| سورنا لطفی نیا : | ||
آوردهاند كه در جزيره بوزينگان، بوزینهای شهر را ترك و به ساحل دريا كه جنگل بزرگي داشت رفت. در آن جا يك درخت انجير پيدا كرد و بر روي آن خانه ساخت. در زير آن درخت، سنگپشتي هميشه براي آنكه خستگي از تن بيرون كند، مينشست.روزي بوزينه از درخت انجير ميچيد كه ناگهان يكي از آنها در آب افتاد. آواز افتادن انجير در آب، به گوش بوزينه خوش آمد و يك شادي در او پديد آورد. پس هراز گاهي انجيري در آب ميانداخت، تا با شنيدن آواز آن خوشحال شود. در اين ميان، سنگپشت به خوردن آن انجيرها ميپرداخت و باخود ميانديشيد كه بيگمان، بوزينه، اين انجيرها را براي او مياندازد. لاكپشت ميپنداشت كه اگر بوزينه بدون هيچ آشنايي، اين كار را ميكند، اگر بين آنها دوستي باشد، چه خواهد كرد. پس بوزينه را آواز داد و هرآنچه را در انديشهاش گذر كردهبود، به او گفت. بوزينه نيز به سوي او دست دوستي دراز كرد و دوستي آنها آغاز شد. روزگار بر دوستي آندو گذشت و چون سنگپشت هر روز اندكي ديرتر به خانه ميرفت، همسر او دچار نگراني و دلتنگي شد و در اين باره با خواهر خواندهي خود به گفتوگو پرداخت. خواهرخوانده، شوند دير آمدن بوزينه را دوستي وي با بوزينه دانست و گفت كه سنگپشت آتش دوري تو را با آب دوستي بوزينه خاموش و سرد ميكند. آندو چارهي اين كار را در نابودي بوزينه دانستند، بنابراين همسر سنگپشت، خود را به بيماري زد. هنگامي كه سنگپشت به خانه برگشت، همسرش را بيمار ديد. پس به دنبال چارهاي شد، اما چيزي نيافت و همسر هر روز بدتر از روز پيش شد. سنگپشت شوند بيماري را از خواهرخوانده پرسيد، خواهرخوانده گفت؛ كسي كه از درون بيمار و نوميد باشد، چگونه ميتواند درمان شود، كه او گرفتار نا اميدي شده است. پس سنگپشت زار بگريست و گفت، اين چه دارويي است كه در اين ديار يافت نميشود، نام آن را به من بگوييد تا هركجا باشد آن را پيدا كنم؟ خواهرخوانده گفت؛ اين دارو ويژه زنان است و آن چيزي نيست مگر دل بوزينه. پس سنگپشت، هرچه انديشيد چيزي نيافت مگر آنكه تنها دوست خود را نابود كند. هرچند اين كار را بهدور از مردانگي و دوستي ميدانست، اما مهر به زنش او را به اين كار واداشت تا شاهين وفا را سبك سنگ كند. پس به نزد بوزينه رفت و از او خواست تا به خانهاش بيايد. بوزينه نخست از رفتن خودداري كرد، اما درپايان پذيرفت. بوزينه به سنگپشت گفت؛ من چگونه بايد از اين دريا بگذرم تا به خانهي تو برسم؟ من تو را بهآنجا كه جزيرهاي پر از خوردنيهاست ميبرم. پس سنگپشت او را بر پشت خود سوار كرد و رو به خانه گذارد.سنگپشت چون به ميان آب رسيد، كمي ايستادبا خود انديشيد كه؛ بدترين كار همانا نامردي با دوستان است؛ نكند كه گرفتار فريب زنان شدهام؟ بوزينه از او شوند ايستادنش را پرسيد؟ سنگپشت گفت؛به اين ميانديشيدم كه به شوند بيماري همسرم، نتوانم از پس آن همه مهر و خوبي تو بيرون بيايم و آيين مهماننوازي را بهخوبي انجام ندهم.بوزينه گفت؛ هرگز چنين انديشهاي را به دل راه نده. سنگپشت، پس از اينكه كمي ديگر رفت، باز دچار همان انديشه شد و ايستاد. بوزينه اينبار دچار بدگماني شد و بارديگر شوند را از سنگپشت پرسيد. سنگپشت گفت؛ ناتواني و پريشاني زنم مرا نگران ساخته است. بوزينه پرسيد، بيماري زنات چيست؟ و راه درمان آن چهچيز است؟ سنگپشت گفت؛ پزشكان درمان او را دارويي ميدانند كه دست من به آن نميرسد. بوزينه پرسيد؛ آن دارو چيست؟ سنگپشت گفت: دل بوزينه.
ناگهان دودي از سر بوزينه برخواست و جهان پيش چشمانش تاريك شد و با خود گفت، افزون خواهي و آز، مرا در اين گرداب انداخت؛ پس راهي مگر نيرنگ، براي رهايي از اين دام نماندهاست. اگر به جزيره برسم، چنانچه از دادن دل خودداري كنم، در زندان باشم و از گرسنگي بميرم و اگر بخواهم كه بگريزم، در آب خفه شوم.
بوزينه گفت؛ پزشكان درست گفتهاند و زنان ما نيز از اين بيماري زياد ميگيرند و ما در دادن دل به آنها، هيچ رنجي نميبينيم. اما ايكاش زودتر اين سخن را به من ميگفتي تا دل را با خود ميآوردم؛ زيرا در اين پايان عمر، مرا به دل نيازي نيست و از بس غم بر او باريدهاست، كه آرزويي مگر دوري و نابودي آن را ندارم. سنگپشت گفت؛ چرا دل را با خود نياوردي؟ بوزينه گفت؛ آيين ما چنين است كه هرگاه به ديدار كسي ميرويم، براي آنكه روز بر وي خوش بگذرد، دل را با خود نميبريم، زيرا كه دل، جاي اندوه و رنج است. اما اگر بازگردي من آن را برداشته و با خود ميآورم. سنگپشت به تندي بازگشت و بوزينه را به كنار آب رساند. بوزينه بر شاخ درخت پريد. سنگپشت، ساعتي در زير درخت چشم بهراه ماند، سپس بوزينه را آواز داد. بوزينه خنديد و گفت:
اي دوستي نموده و پيوسته دشمني/ در شرط من نبود كه با من چنين كني |
آوردهاند كه در جزيره بوزينگان، بوزینهای شهر را ترك و به ساحل دريا كه جنگل بزرگي داشت رفت. در آن جا يك درخت انجير پيدا كرد و بر روي آن خانه ساخت. در زير آن درخت، سنگپشتي هميشه براي آنكه خستگي از تن بيرون كند، مينشست.
درود