سید حسین نصر
استاد مطالعات اسلامی دانشگاه جرج واشنگتن
[...] ما اصولاً دو نوع نیروی فرهنگی در دنیا داریم و در گذشته هم داشتهایم. بهویژه در دنیای کنونی که کشورها زبان خود را وسیلهی گسترش نفوذ خودشان قرار میدهند. از جملهی اینها، کشورهایی هستند که زبان را وسیلهای میدانند برای اینکه فرهنگ خودشان را مستولی کنند. مثال بارز اینگونه موارد، کشورهای فرانسه، انگلستان و... هستند که هر سال مخارج هنگفتی را متحمل میشوند که مدارسِ آموزش و گسترش زبان خود را در سراسر دنیا داشته باشند. عامل دیگری هم وجود دارد، مثلاً زبان ایتالیایی هیچ دلیلی برای گسترش زبان خود در سراسر جهان نداشته و ندارد بهجز یک نوع سودای جهانگیری.
زبان فارسی در هیچیک از این دو مقوله قرار نمیگیرد، آنچه باعث میشود همهی ما فارسیزبانان و فارسیدوستان، علاقهمند به اشاعهی زبان فارسی باشیم، یک نوع سودای جهانگیری و یک نوع استعمار فرهنگی نیست، بلکه بازیافتن یک فضای زبان فارسی است که از دست رفته است، یک فضای برونی و یک فضای درونی. اما فضای برونی؛ از دست رفتن سرزمینهای ایران در دورهی قاجاریه و تسلّط روسها بر آسیای مرکزی و سیاست حیرتآوری که کمونیستها برای از بین بردن حوزهی زبان فارسی بهکار بردند و تقسیمبندی عجیب و غریب میان ازبکستان و تاجیکستان که بر اثر آن، مراکز بزرگ زبان فارسی یعنی سمرقند و بخارا را خارج از حوزهی تاجیکستان قرار داد. از طرف دیگر از بین رفتن امپراتوری عثمانی که تقریباً منجر به تحریم زبان فارسی توسط آتاتورک و از میان رفتن آن در بالکان شد. و بالاخره سیاست جایگزینی زبان انگلیسی به جای زبان فارسی در هندوستان که باعث شد این زبان، قلمرو چند صد ساله و بلکه هزار سالهی خود را از دست داد. این احساس گسترش در واقع یک نوع سرفصل جدیدی نیست، بلکه بازیابی یک نوع «فضای برونی از دست رفته» است.
اما فضای دیگری هم هست و آنهم فضای درونی ماست که در اثر تحوّلات سدهی گذشته، آن رابطهای که میان فکر و روح ایرانی و زبان فارسی وجود داشت تا حدودی در میان بعضی از افراد از میان رفته است. در واقع فضای زبان فارسی، تقسیم شده است میان زبانهای دیگر؛ هم زبان به معنای صوری و هم زبان به معنای اندیشه، و به همین جهت در آموختن زبان فارسی به فرزندان خود، یک نوع نیاز به گسترش درونی زبان فارسی هم هست. در واقع برگرداندن دوبارهی زبان فارسی به عنوان زبان اصلی فکر و اندیشه برای کسانی که فارسیزبان هستند. و این خود، امری منطقی و طبیعی است.
عدم همگونی میان زبان فکر و اندیشه و زبان محاوره از دوران قاجاریه به اینسو ادامه داشته است. بسیاری از افراد فوقالعاده باهوش مملکت ایران بودهاند که فقط زمانی که به چلوکباب فکر میکردند، دربارهی زبان فارسی فکر میکردهاند؛ ولی در بقیهی موارد زبانهای فرانسه، انگلیسی، آلمانی و... جایگزین آن شده بود. در واقع گسترش زبان فارسی نه تنها یک گسترش برونی است، بلکه مربوط به گسترش درونی و یک نوع احیای زبان فارسی است که بتواند مَرکبِ اندیشهی افرادی بشود که زبانشان زبان فارسی است ولی با قلمروهای مختلف فکر و اندیشهی خارج از قلمرو سنتی ایران و فرهنگ ایران.
| زبان فارسی بر خلاف نظر کسانی که در این چهل پنجاه سال اخیر گفتهاند و نوشتهاند، زبان بسیار آمادهای است برای بیان خرد، منطق و فلسفه اینها اگر بیایند و یک بار «اساس الاقتباس» خواجه نصیرالدین طوسی را بخوانند، دیگر از این حرفها نمیزنند |
اما پس از مقدمه - چون کار بنده فلسفه است - قبل از ورود به بحث زبان فارسی و هویت ملی و ارتباط اینها با یکدیگر، بایستی دو سئوال مطرح شود. اول اینکه مقصود ما از هویّت چیست؟ دوّم اینکه مقصود ما از کلمهی ملّی چیست؟
هویت یا چیستایی، یعنی چیزی که باعث میشود شیء آنچه که هست، باشد. در واقع عامل یا عواملی که باعث میشود چیزی را آنچنانکه هست بشناسیم، و بدون آن شناسایی و ماهیت آن شیء تغییر میکند. این تعریف فلسفی هویّت است. از نظر زبان روزمرهای که بهکار میبریم هویت در اینجا به این معناست که شناسایی را تعیین میکند و باعث شناسایی ما میشود.
اما کلمهی ملی. [...] در اینجا وقتی میگوییم ملی، ما را بر میگرداند به کشور، وطن و چیزی که، افرادی که در داخل کشور هستند، آن چیز متعلق به آنهاست. نکتهی دیگر اینکه اگر این موضوع را موشکافی کنیم میبینیم دو معنای متفاوت، لایهبهلایه بر روی هم قرار دارد. وقتی صحبت از ملی میشود، بحث آن حس گرایش و پیوند افراد جامعه به یکدیگر برای [... دستکم 2500] سال است که در واقع حوزهی فرهنگ ایرانی را تعیین میکرد؛ یعنی اگر ما الان داشتیم دربارهی هویت ملی در دورهی صفویه و یا در دورهی تیموریان بحث میکردیم، مقصود ما از ملی چه بود؟ آیا شهر کاشغر جزو آن ملی بود یا نه؟ قطعاً میگفتیم بله. یعنی آن آگاهی که ما در اصفهان از شهر کاشغر داشتیم هیچ تفاوتی با آگاهی ما از شهر کاشمر نداشت، این «مفهوم ملی» یک خطی نبود که جغرافیدانان بر روی نقشه کشیده باشند، بلکه یک حوزهی فرهنگی، حوزهی اندیشه و حوزهی یک سلسله روندهای هنری، سلیقهها، برداشتها از عالم اطراف خودمان بود، که این مفاهیم را ایرانی میکرد و در دورهی تمدن اسلامی، ما را از تمدن مصر و سودان که عربزبان بودند، جدا میکرد.
معنای دوم ملی، معنای خیلی جدیدتری است و معنایی است که از درون فرهنگ ایران بیرون نیامده است، بلکه از درون انقلاب فرانسه برون آمده و به معنای ناسیونالیسمی است که در سدهی هجدهم متداول شد و بهسرعت در اروپا گسترش پیدا کرده و سپس به خاورمیانه و میان اعراب، ترکها و ایرانیان نیز سرایت پیدا کرد و جزو ایدئولوژیهای بسیار قوی جوامع آسیایی گردید. این ملی به معنای دوم، با معنای اول یک نکات متفاوت - لااقل اگر نگوییم متضاد - دارد. به این مفهوم که این ملی به معنای دوم، تعریفی را از شهروند ارایه میکند در داخل یک واحد جغرافیایی و حوادث تاریخی و یا جنگها و عوامل دیگر که باعث شدند آن حدود و ثغور کشیده شود و این خطوط هماکنون آنچنانکه باید و شاید دایمی و ثابت نیست. گرچه سازمان ملل – که در واقع سازمانی میان دُوَل است - یک نوع نهایتی را به آن خطوط و حدود مرزی داده است، اما تاریخ قرن آینده نشان خواهد داد که اگر در اروپا این خطوط از یکدیگر بپاشد در سایر مناطق دنیا چه پیش خواهد آمد.
برای درک اینکه هویت ملی چیست، برای ما ایرانیان که در سدهی پانزدهم هجری زندگی میکنیم فوقالعاده مهم است که امتیازی میان این دو قائل شویم؛ و تمام مسألهی زبان فارسی در ارتباط با هویت ملی، بار این معنای دوگانه را با خود حمل میکند. ما هنوز علاقهمندیم بدانیم که در تاجیکستان به زبان فارسی چه میگذرد. شاید سئوال شود که به ما چه مربوط است. ولی ما فکر میکنیم که خیلی هم مربوط است. زیرا پیوند ما به زبان فارسی در خارج از مرزهای کنونی ایران باقی است. پس شایسته است عنوان کنیم که «هویت ملی» از لحاظ ارتباط به زبان فارسی دو بُعد مختلف دارد. در بحث امروز ما، بنده ناچارم به بعد اوّل بپردازم؛ یعنی سرزمین ایران که همهی ما در آن زاده شدهایم و امیدواریم که روزی در آنجا دفن شویم. این سرزمینی که ما به آن اطلاق ملی و ملت میکنیم و آن را ارتباط میدهیم به زبان فارسی، نباید قبض و بسطِ حدود و ثغور مرزهایش را در طول تاریخ از یاد برد. موضوع بسیار مهمی که در مورد همهی ملل صدق نمیکند. مثلاً ملت کهنسال مصر که در طول تاریخاش تقریباً حدود و ثغور مرزهایش با حدود فعلی زیاد تفاوت نمیکند. در حالی که برعکس، ایران در طول تاریخ از لحاظ مرزهای جغرافیایی یک نوع قبض و بسط داشته و این پیوندی را که ما الان با زبان فارسی داریم، در خارج از مرزهایش با اقوام دیگری که در زبان فارسی با ما شریک هستند داشته است. به همین جهت، اهمیت زبان و ارتباط با هویت ملی، مسألهای است که اگر در افغانستان آرامشی حاصل شود مجال طرح و بحث دارد، همانطور که در تاجیکستان چندینبار مطرح شده است.
حتا در مورد پاکستان نیز این، موضوعِ بسیار مهمی است. بدون شک یکی از عوامل هویت ملی پاکستان، زبان فارسی است. کشوری که نُهدهم آثار تاریخیاش به یک زبانی باشد، یقیناً این زبان سهمی در هویت ملی آن خواهد داشت. این مسأله در حال حاضر برای چندین کشور مطرح است، حتا برای کشورهایی که در حال حاضر زبان فارسی در آنجا مطرح نیست، مثل جمهوری آذربایجان. آیا میشود دربارهی هویت آذربایجان بدون توجه به «گنجه» سخن گفت؟ بدون شک نمیشود. آیا میشود از هویت تاریخی آذربایجان سخن گفت، و از نظامی گنجوی و یا خاقانی سخن نگفت. اگر میشد، اینقدر اصرار نمیکردند.
موضوع دیگری که خیلی مهم است، مسألهی زمانی است. در مسألهی ارتباط زبان فارسی با هویّت ملی، یک نوع ضربان زمانی هم وجود دارد. تنها مسألهی جغرافیایی و مکانی نیست. مثلاً در دوران سلجوقی، زبان فارسی مهمترین عامل وحدت شرق آناتولی (ترکیهی فعلی) بوده است، در حالی که فعلاً، نیست. یا بدون شک در دورهی گورکانیان هند، زبان فارسی مهمترین عامل وحدت مسلمانان شبهقارهی هند بوده است، در حالی که الان چنین نیست.
| آنچه که باعث میشد زبان فارسی اینچنین گسترش پیدا کند، آن معانی بلند و والایی بود که این زبان با خودش حمل میکرد، و در بالاترین سطحِ معانی عرفانی بود که حتا الان در این دنیای مادیّات و یا معنویات کاذب، این معانی بر جَوّ اطراف ما حکمفرماست. محتوای این اشعار و معانی زیبایی كه با خود حمل میكنند باعث شده كه هویت ملی ما تداوم پیدا كند |
اگر بخواهیم با دقت و موشکافی به این قضیه بنگریم باید به قبض و بسط حدود جغرافیایی و تحولات تاریخی ایران زمین در طی قرون و اعصار توجه کنیم. نکتهی قابل توجه در اینجا این است که آن سرزمین مرکزی ایران که در تمدن ساسانی به آن «ایرانویج» گفته میشد به معنای کشور مرکزی ایران، کشور به معنای قدیمی ساسانی، اتفاقاً سرزمینی است که همیشه و حتا با توجه به این تحولات زمانی و مکانی وجود داشته است. یعنی این مرزها آنقدر کوچک نشده است که ایران فعلی را در برنگیرد، و هیچ زمانی هم نبوده است که زبان فارسی چه از نظر اجتماعی، فرهنگی و... اهمیتی برای یک یزدی، اصفهانی و یا... نداشته باشد.
به همین لحاظ از نظر منطق علمی میتوانیم بگوییم که رابطهی میان زبان فارسی و هویت ملی در مقابل ممالک دیگر که این مسأله برای آنها هم مطرح بوده است، مهمترین مسأله بوده و هست. پس اگر ادعا کنیم که زبان فارسی یکی از ارکان - یا یکی از دو رکن - اساسی هویت ملی ایران است، سخن گزافی نخواهد بود.1
در مقابل این ادعای ما ممکن است اعتراضاتی مطرح شود. یکی از مهمترین آنها این است که در داخل ایران، افرادی هستند که ایرانیاند و احساس هویت ایرانی میکنند ولی زبانشان، زبان فارسی نیست. اینها به زبانهای دیگر سخن میگویند؛ مانند زبان کردی، ترکی، بلوچی، عربی و تا حدی سمنانی، و بعضیها هم به لهجههای مختلف که برای ما فارسیزبانان تهران فهم آنها چندان آسان نیست. اینها چه میشوند؟ مگر ممکن است زبان فارسی را محور هویت ملی ملتی دانست در حالی که زبانهای دیگری هم در آن کشور وجود دارد؟ پاسخ به این سئوال چندان مشکل نیست. البته این هم درست نخواهد بود اگر بخواهیم در داخل ایران یک استعمار زبانی نسبت به سایر زبانها حاکم کنیم. من در اینجا و بدون هیچ واهمهای میتوانم بگویم که در قرن سیزدهم هجری اسم ایران، ممالک محروسه بود. تمام تمبرها و فرمانهای دورهی قاجاریه دلالت بر این دارد؛ در عین حال هیچ مانعی وجود نمیداشت که اقوام مختلف با زبانهای مختلف در یک واحد سیاسی زندگی کنند. آنچه آنها را به یکدیگر متصل میکرد قشون و تا حدی حکومت مرکزی و بیشتر از همه، این بود که با وجود تکلم به زبان محلی خودشان، و با توجه به اینکه آنوقت مدرسه هم وجود نداشت، معهذا ارتباط اینها با زبان فارسی، یک ارتباط معنوی، ادبی، محاورهای و همچنین علمی بود. به زبانهای دیگر، مثلاً زبان کردی، شعر بسیار گفته شده بود. اتفاقاً زبان کردی از نظر شعر بسیار غنی است ولی آیا تا به حال چند کتاب منطق، فیزیک، فلسفه و... به زبان کردی نوشته شده است؟ یا در آذربایجان که بزرگترین ریاضیدانهای ایران از آنجا برخاستهاند - که عمدهی آثار اینها به زبان فارسی است؟ البته شعرهایی هم به ترکیآذری هست، ولی در فلسفه، کلام و نجوم شاید یک تا دو رساله بیشتر به زبان آذری موجود نباشد. پس زبان فارسی با توجه به اینکه زبان محاورهی تمام ایران نبود ولی یک نوع زبانِ سرچشمهی اندیشه و سرچشمهی ادب بود. من دوستانی در آذربایجان داشتم که در خانه به زبان آذری صحبت میکردند ولی زمانی که برای من نامه مینوشتند به زبان فارسی، آن هم فارسی ادبی، نامه مینوشتند و افتخار هم میکردند که استاد زبان فارسی هستند. واقعآً شعری نابتر از اشعار «گلشن راز» شبستری به زبان فارسی وجود ندارد.2 گویا شعر بشری نیست، بلکه یک الهام الاهی است. چرا الهام شده است به آذربایجان و نه به کاشان – شهر بنده – که در آن زمان شاید بیشتر نیاز به شاعر داشت تا آذربایجان. و این نیست جز حضور گستردهی زبان فارسی در قلمرو استانهایی که در آنجا زبان محاوره نبوده است. بنا بر این، انتقادی که میشود قابل قبول نیست و پذیرفتن اینکه زبان فارسی یکی از ارکان مهم هویت ملی ایرانیان بوده، هیچگاه ناقض وجود زبانهای دیگر نیست و وجود آن زبانها، ناقض این نظر نیست.
درود