داستان کاوه آهنگر در شاهنامه فردوسی:
کاوه آهنگر در شاهنامه
جمشید جم ،شاه ایران هست.
ضحاک پسر مرداس، پادشاه دشت نیزهوران (سوریه امروزی) شده ، که با فریب اهریمن و کشتن پدر خود به شاهی میرسد. اهریمن بدیدار ضحاک می آید .ضحاک برای سپاسگزاری از کمک او در شاه شدن ش و البته چیرگی اش بر ایران ،هرچند در شاهنامه چیری نیست ،اما نباید پنداشت که اهریمن یاری نرسانده باشد، و پیرو درخواست اهریمن که می خواهد آشپز شود ،مانند همیشه و نادانی فرمانروا ، البته ضحاک شکم پرست بوده است.اهریمن آشپز و خوالیگر ضحاک میشود.
می گویند ایرانیان پس از چیره شدن ضحاک بر ایران ،گوشتخوار شدند.
پس از ۷۰۰ سال پادشاهی به شوند خودبینی، فر ایزدی شاهان را از دست میدهد.
منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
ایرانیان مانند همیشه به جای پند دادن شاه و پاییدن او ،جمشید را رها کرده و به سوی ضحاک روی می آورند.
از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید گسستند پیوند از جمّشید
بر او تیره شد فرّه ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلُوی
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
یکایک ز ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگفتند راه
شنودند کانجا یکی مهتر است
پر از هول شاه اژدها پیکر است
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
، از این آشفتگی در فرمانروایی جمشید شاه در ایران بهره برده و به ایران میتازد.
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
پس از چیرگی ضحاک ، جمشید می گریزد. سد سال از او هیچ آگهی نیست.سال سدم در دریای چین ضحاک او را می یابد .که او جمشید را به دو نیم میکند و برتخت شاهی مینشیند.
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
ضحاک برای بهدست آوردن فر ایزدی، دختران جمشید را به همسری میگیرد.
چو ضحاک شد بر جهان شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد بر این روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانه جمّشید برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان بر آن اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن جز از کشتن و غارت و سوختن
ضحاک هزار سال با هزاران ستم بر ایران فرمانروایی میکند. هزاران جوان ایرانی را میکشد و مغزش را خوراک مارانش میکند.
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
بسیار ستم میکند و هر جور ستمی که دل خواهش بوده را درباره مردم روا می دارد.
پس آیین ضحاک وارونه خوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
ز مردان جنگی یکی خواستی
به کشتی چو با دیو برخاستی
کجا نامور دختری خوبروی
به پرده درون بود بیگفتگوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
دو میهن پرست به نامهای ارمایل و گرمایل برای رهایی جوانان ایرانی به نام آشپز به خورشخانه ضحاک میروند.از دو جوان ،یکی را میشکند و یک مغز گوسفند آمیخته میکنند و جوانان زنده مانده را به الوند میفرستند تا برای مبارزه اماده شوند. کنون مردمان کرد از آن گروه هستند.
چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
که ز آباد ناید به دل برش یاد
چهل سال پیش از پایان فرمانروایی اش خواب می بیند که؛
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به فرّ کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار
به چنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
موبدان و خوابگزاران را از سراسر جهان فرامی خواند که خواب را برایش بگزارند.می ترسند که انچه روی خواهد داد را برای ضحاک بگویند. سرانجام پس از سه روز یکی از خوابگزارن بنام زیرک ترس را کنار مینهد و میگوید که :
درود