33
زن ، رنج های زنان وکیل
خانم خستو ،مدیر دفتر دادگاه ،جلوتر وارد شد، پشت سرش گردآفرید و منیژه دخت و سپس مدیر دفتر کل وارد شدند، همکار خانم خستو از روی صندلی بلند شد و به مدیر سلام کرد. خانم خستو در اتاق رییس را زد ،که وارد شود، منشی گفت:
-آقای رییس رفتند بیرون . فرمودند تا آخر وخت اداری هم شاید نیایند
- کی رفتند؟
-پشت سر شما
گردآفرید آه بلندی کشید و افتاد روی صندلی ،انگاری همه دنیا بر سر گردآفرید آوار شد. سکوتی غمبار بر اتاق چیره شد. مدیر پشت میزش رفت و نشست ، منیژه دخت کنار گردآفرید ایستاد و مدیر دفتر کل هم با کاغذهای روی میز خودش را سرگرم کرد.
مدیر پس از لختی که شاید یک دقیقه بود، رو به بانوان وکیل کرد، سکوت را شکست و گفت:
-خانم رستمی ، شاید خیریتی بود که قاضی بیرون رفت ، اجازه بدهید رییس برگردند ،من کاملا با ایشان گفتگو خواهم کرد .فردا بناست که یک دادرس علی البدل برای دادگاههای حقوقی بیاید و احتمالا خواهم کوشید که پرونده شما را بگیرم و به ایشان بدهم ، یعنی از جناب رییس خواهش خواهم کرد این کار را بکنند و یک کار دیگر هم اینکه شاید خود رییس دادگستری هم بتوانند رسیدگی کنند. خواهش میکنم شما آرام باشید و به خودتان هم فشار نیارید، خوشبختانه بانو شاهپور هم اینجا هستند و من خبرشان میدهم یا خودشان پیگیر خواهند شد. شما با خیال آسوده به کارهای دیگرتان بپردازید.
-چه خیریتی جناب مدیر، بیچاره زن با یک بچه آواره خانه یک غریبه هست ، حالا از خوش شانسی ، غریبه یک انسان شریف و یک پزشک مهربان و یک آموزگار فداکار ، از آب درآمده ، بماند، اگر اینگونه نبود و این زن بایستی به خانه شوهری برمیگشت که معتاد هست، فروشنده مواد مخدر هست و سابقه زندان هم دارد،و این زن هیچ کسی نبود از او پشتیبانی کند مانند هزاران زن دیگه، چه سرنوشتی در انتظار خودش و طفل معصوم دختر هفت ساله اش بود؟!
-چاره ای نیست ، باید شکیبایی کرد. شما راه حلی می دانید. بفرمایید تا انجام دهیم. البته شاید بیرون رفتن جناب رییس خیر باشد ، چون با شناختی که من از ایشان دارم، هیچ بهره ای نمی گرفتید و آزردگی هم بیشتر میشد. به فال نیک بگیرید و برید دست خدا. رو به منیژه دخت کرد و گفت: شما نزدیک ساعت دوازده به من سر بزن ، من کارها را درست میکنم.نگران نباشید . متاسفانه کار اداری همین هست ،کمی آرام باشید.
-خانم رستمی فرمایش ندارید؟
-ببخشید جناب مدیر، شما را هم آزرده کردیم. از جای خود بلند شد
-نفرمایید،ما وظیفه و خویشکاری داریم. مهربانی فرمایید کارهایی را که باید انجام شود به همکارتان بفرمایید تا من لنجام وظیفه کنم و شرمنده شما بیشتر از این نشوم . و رو به مدیر دفتر دادگاه خانواده کرد و با اندکی خشم و کنایه گفت:
خانم خستو شما که نمی خواهید برید بیرون ؟ حدود یکساعت دیگه پرونده خانم رستمی را برای من بیار تا ببریم پیش رییس
از همگی پدرود کرد و بیرون رفت.
گردآفرید هم که نفس تازه کرده بود و تازه حالش جا آمده بود، از مدیر دفتر پدرود کرد ، از روی میز وسط اتاق کیف پرونده را برداشت و راه افتاد به سوی در.یادش به دختران مدیر افتاد که می خواهند وکیل شوند،خواست به او بگوید که می بینی این بازار وکالت را... اما نگفت ،چون میدانست هیچ اثری ندارد. از در اتاق پا به راهرو شلوغ گذاشت که مانند امام زاده پر حاجت مردم را به خود می کشد و هیچ حاجتی هم نمی دهد و فقط در پایان جیب هایشان را خالی می یابند و وخت هایشان را کشته شده. یادش به ضرب المثل ،دو دستی کلاهت را بچسب تا باد نبرد، افتاد. با خودش گفت اگر هم باد برد ، رها کن برو یک کلاه دیگری بخر...
او جلو می رفت و منیژه دخت هم دنبالش می آمد ، یهو به خودش آمد،چرا اینجوری میکنم من؟ در جا ایستاد و برگشت به سوی منیژه و با او چهره به چهره شد .
-ببخشید منیژه جان ،من تند رفتم ، هوشم نبود.
-منیژه خنیدید، نام خدا راه رفتن شما از دویدن من هم تندتر بود ، نفرمایید ،ما عادت داریم .جناب کهن هم اینجوری راه میروند .
گردآفرید با خنده منیژه آرام شد و دنبال نیمکت میگشت که بنشیند ،اما نیافت.گفت:
-بریم بیرون هم هوای پاک بفرستیم توی شش ها ، هم برنامه ریزی کنیم و من برگردم.
کوروش دادار ،گوش روز(روز نبر) از بهمن ماه 1401 خورشیدی (هشتم بهمن) بهمن ماه 1401 برابر با 1390 یزدگردی
....دنباله دارد ...رنج های ما...
درود