داستانک دیدار فریدون و ارنواز دختر جمشید
در روزگار فرمانروایی ضحاک ستمگر ،هنگامی که فریدون از البرزکوه برمیگردد،برادران خود را دستور می دهد،که همه جوانان کشور را گردآوری نماید تا او از ستم ضحاک برای آنان سخن بگوید و از آنان بخواهد که به یاری او بشتافند تا بتواند کشور را از ضحاک پاک کنند. پس از آنان به دیدار فرانک مادر خود می رود و از او راهنمایی می خواهد که به جنگ با ضحاک برود.فرانک برای فریدون نیایش میکند و از خدا می خواهد که فرزندش را نگهداری نماید و جهان را از بیخردان پاک کند. فریدون دستور ساختن گرزه را میدهد که به پاسداشت و گرامیداشت گاو برمایه که سه سال در کودکی دایه او بود و او را شیر داد،سر گرز مانند سر گاو باشد. هنگامی که گرزه ساخته شد با برادرانش و همراهانش راه افتاد از اروند رود گذشت و به کاخ ضحاک یورش آورد،طلسم او را شکست و همه نره دیوان که نگهبان جادو بودند را زندانی کرد و به جای ضحاک بر تخت نشست. دستور داد دختران جمشید به نامهای ارنواز و شهرناز را آزاد کنند.سر و تن شان را بشویند و از جادو نمادهای جادویی انها را پاک کنند و به دیدن او بیاورند.
هنگامی که ارنواز و شهرناز را به دیدن فریدون آوردند، ارنواز با نگاهی ترسان و دستانی لرزان به فردون می گویند: که:(( نو باش تا هست گیتی کهن! و از فریدون می پرسد که :«تو کیستی؟» پدرت کیست؟ از کدام گوهر و نژادی هستی که چنین نترس و بی باک هستی و چگونه نترسیدی و به جنگ با ضحاک آمدی؟این مرد ستمگر بسیار آدم خطرناکی هست و سالهاست که ما را رنج داده و ازار بی شماری به ما رسانده است.از این جادوگر بی خرد زیان ها و آزارهای فراوانی به ما رسید و جهان بر ما بسیار بد گذشت.تا اکنون و در همه زمان هایی که اینجا بودیم،ندیدیم کسی این چنین زهره داشته باد و نترس بوده و به جنگ دهاک بیاید؟چگونه شد که تو به جنگ چنین ستمگر خونخواری آمدی؟
فریدون با شنیدن دردهایی که دختران جمشید کشیده بودند،دلش سوخت و اهی کشید و پاسخ داد: من پس آبتین هستم،مرد نیک نامی که بهترین آموزگار بود و شوربختانه ضحاک ماردوش او را به زاری و درد کشت و از ما گرفت .من اکنون برای کین خواهی او گام در این مبارزه و رزم نهاده ام و تا انتقام پدرم و مردم ایران را از او نگیرم آرام نخواهم نشست.همچنین من یک دایه ای داشتم ،گاوی بود که سه سال مرا شیر داد و این ستمگر او را هم کشت،چارپایی که هیچ زیانی به کسی نرسانده بود.آمده ام به جنگ و می خواهم او را از ایران بیرون کنم و گرزه گاو سر خود را نشان داد و گفت که می خواهم با این گرزه گاو سر ، او را از میان بردارم.
در این هنگام ،ارنواز و شهرناز فریادی از سر شادی کشیدند که : شاه فریدون توهستی؟ تو کسی هستی که نابودی ضحاک بر دستان تو خواهد بود؟ یادت باشد که ما دو تن که دختر جمشید شاه شاهان بوده ایم و از خاندان شاهان بوده ایم،چگونه از سوی این ستمگر به رنج و سختی افتاده ایم. او بارها ما را جفت مار نامید و مانند خودش که بر روی شانه هایش مار روییده اند، مار می نامید.ژگونه میتوان این همه درد را تحمل کرد؟تو باید انتقام ما و همه ایرانیان را بگیری
فریدون با شنیدن رنج هایی که دختران جمشید در زندان ضحاک کشیده بودند، بسیار آزرده شد و خونش به جوش آمد و پاسخ داد:اگر خدا مرا یاری برساند و مردم هم یاری کنند و شما هم هرچه می دانید به من بگویید،من پای او را از ایران خواهم برید و او را دربند و زندانی خواهم کرد تا دیگر نتواند به مردم آسیب برساند.من جهان را از گند او پاک خواهم کرد... دنباله دارد
درود