3
او با ناامیدی رو به وکیل کرد و گفت:
-آه در بساط ندارد. تنها دارایی او، یک پراید قراضه هست که او هم به نام خودش نباید باشد.
وکیل رو به او کرد و گفت:
-فاکتورهای طلاها و لیست جهیزیه را شنبه بیار تا دادخواست بدهم. کارهای مهریه هم گفتم، انجام بده. تلفن از خانم شایسته بگیر که اگر جایی گیر کردی، زنگ بزن تا راهنمایی تان کنیم.
-چشم
-من کمک میکنم، که بتوانی جهیزیه را پس بگیری، طلاها را بازپس بگیری، دادنامه برای مهریه تان خواهم گرفت. دادناه برای واداری به پرداخت هزینه زندگی که در قانون همان نفقه گفته میشود را هم برای شما رای خواهم گرفت. برای طلاق باید کمی شکیبا بشاید.
-چشم.
وکیل از جا برخاست، پرونده های فردا را درون کیف گذاشت، او خیره به کیف شده و مانند این بود که گنگ شده است یا می خواهد چیزی را بگوید ولی زبانش نمی چرخد، پشوتن نگرانی را در چشمان او دید، لبحندی زد و گفت:
-نگران نباشید، کمک خواهیم کرد تا درست بشود. درست است که هیچی ندارد ولی باز کارهایی می شود، کرد. به خودتان سختی ندهید، هم بیماری تان را بدتر خواهید کرد هم اینکه پسرتان رنجورتر خواهد شد.
-جناب وکیل، می خواستم، حقیقت- راستش- من- ...
سرش را پایین اندخت و از لرزش شانه هایش میشد دانشت که گریه میکند. وکیل دلش سوخت، آرام از پشت میز بیرون آمد در را باز کرد و منشی را صدا زد، به او اشاره کرد که کنار موکل بنشیند و او را دلداری بدهد تا برایش آب بیاورد. منشی آمد درون اتاق و وکیل برای اوردن لیوان آب به آشپزخانه رفت..
درود