من جوانه زده ام،
سالهاست.
کنون که بهار رسیده،
نوبت روییدن دوباره
شاخه های خشکِ از زمستان گذشتهِ من، دوباره سبز خواهد شد.
جوانه های گذر کرده از زمستان، دوباره خواهند رویید.
من دوباره سبز خواهم شد.
شاخ و برگ های ستبرِ من
دوباره بر زمین خشک سرزمینم، سایه خواهند افکند.
من نوید زندگی ام.
من چشم براه بهارم.
زندگیِ دوباره من، از بهار است.
من جوانه های شاخه ای خشکم
من غنچه های در انتظار رویشم.
کنون که بهار مژده آمدن داده است، از هیچ تبری نمی ترسم
شاید، تبرِ تشنه فروانداختنِ
شاخه های جوانم را از دیدن دوباره بهار باز داشت!
چند شاخه جوانم،
جوانمرگِ کینه های خوراک ماران دهاک شد،
اما من آماده رویش دوباره ام
جون بهار، همراه همیشگی من
یار جاودان نام من، فرا رسیده است.
او مهمان سرزمین من شده است.
او با خود نوروز، را آورده است که پیام آورِ رستاخیز است.
پیامبر جنبش و فریاد و رویش دوباره و نو زایی و مهربانی و عشق است.
جنبشِ نوشدنِ بهار، رستاخیز است.
نوروز، چشم و جراغِ بهار است، بهاری که ایستایی ندارد، بر نمی گردد به دیروز
بلکه خیز برمی دارد برای فردا
فردا،
فردایی سرشار از شور زندگی و شکفتن گل های سرخ و ارغوان
به رنگ خون شاخه های بریده شده
به نام جوانه های خشکیده در زمستان دهاک!
بهانه مهیاست
برخیز
بهتر تو را به جنبش بهاری نوشدن فرا می خواند
شاید کفر باشد اگر از بهار پیروی نکنی
شاید
درود