7
بنیاد
گفتگو با پسر
او، پسری دارد که از همسر نخستش می باشد، در باره همسر نخست او چندان نمی دانیم، تنها اینکه از خویشان نزدیک پدری بوده و تا همین چند سال پیش نامی نداشته و کسی نمی دانسته که چی سدایش میزنند و می زدند! هنگامی که کاری دارند. اما به هر روی مرد بیماری بوده که در غبار بدبختی ها گم شده و تنها یادگاری که از او برجاست، پسری است که با او زندگی میکند و بنا به گفته او،نفس او به آن بسته است.
آنجوری که خودش می گوید: «نفسم به نفس پسرم بسته است، اگر او بیمار بشود، من هم میمیرم.»البته می دانیم که همه این سخنان برگرفته از آموزه های کهن و از مادر بزرگان به او رسیده است، چون خود او هم می داند که کسانی بوده اند که با درگذشت نزدیکترین کسان خودشان، سالها پس از مرگ او زیسته اند و شادی ها کرده اند و خنده های بسیار بلند قهقه زده اند. اما شاید بدلیل تنهایی است که به او وابسته است. شاید بتوان گفت که از دید او که همه جهان او را رها کرده و تنها گذاشته اند، بهانه برای ادامه دادن زندگی او، پسرش باشد، اما این گونه نیست.
راستش را بخواهم برای شما واگویه کنم، ما بجز برای خودمان برای هیچ کسی زندگی نمی کنیم. اینها همه دروغ و تعارف هست. اگر مادری برای خودش خوشایند نباشد به بچه اش شیر نخواهد داد، با همه عشقی که به او دارد، خوشی کودک در خوشی مادر است. مادر چون از شیر دادن خوشان خوشانش میشود، به او شیر میدهد وگرنه مانند بسیاری از مادران امروزی که برای نگهداری از اندام خود و نگهداشتن زیبایی اندام خود، برای بچه دار شدن شکم زنان دیگر را کرایه میکنند.
ترس و آمختگی، همیشه جلو نوشدن و تازه شدن و دگرگون شدن را می گیرد. به هر روی او از امروز می خواهد جور دیگری رفتار کند که تا دیروز انجام نمی داده است. پسرش را سدا زد و در آغوش گرفت و پوزش خواست که پسر را تنها گذاشته و دیر برگشته است چون دفتر دادبان بسیار دور بوده و باید از جلوتر نوبت می گرفته، چون نوبت نداشته، ناچار پس از همه دادخواهانی که نشسته بودند و پیش از او رفته بودند، به دیدار دادبان (وکیل) رفته است. به همین روی دیر شده، هرچند دادبان مرد مهربانی بوده و به منشی خودش دستور داده که برای او تاکسی بگیرد و خودش هم کرایه آن را پرداخته بود.
پسر او نام دارد، اما او هرگز آن نام را سدا نمی زند و خودش نامی بر پسرش نهاده و پسرش هم همین نام را دوست دارد، «بنیاد». او با بنیاد مهربان است، دلش تا دیروز میخواست بنیاد پزشک بشود، اما از هم اکنون آرزو دارد که او دادبان شود و در این راه از هیچ کوششی هم کوتاهی نخواهد کرد. رو به پسرش گفت:
تو باید دادبان بشی و مانند دادبانی که من امروز دیدم، باید بسیار بزرگوار بشوی و به مردم کمک کنی و راه درست را به مردم نشان بدهی و آنان را در راه رسیدن به آرزوها و اآرمان هایشان، پشتیبانی کنی. هفته آینده که خواستم بدیدار دادبان بروم، بی گمان تو را همراه خواهم برد و می دانم که از دادبان خوشت خواهد آمد. او، لیوان آب خنکی که پسرش برای او آورده بود را تا ته نوشید و ادامه داد:
-«ببین مامان جان، ما دو تا برنامه بزرگ داریم. یکی پیگیری پرونده من که به گمان می رسد، چیزی از آن برای ما بدست بیاید، دوم اینکه باید، «تغییر» کنیم. باید راه دیروزی را ببوسیم و بگذاریم لب تاقچه و از فردا راه دیگری را دنبال کنیم و جور دیگری زندگی کنیم و جور دیگری کار کنیم. من باید دنبال یک کار باشم تا بتوانیم درآمد داشته باشیم. تو هم باید سخت تر درس بخوانی، هرچه را آموزگار می گوید تو باید یاد بگیری و بیاموزی، هیچ چیزی را نباید فراموش کنی یا نادیده بگیری. هرچه هست را باید بخوبی یاد بگیری تا نمره های خوب بگیری و بتوانی در دانشگاه بری و یک روزی به امید خدا و به امید خودت، دادبان برجسته ای بشوی و دل زنان ستمدیده را مانند این دادبان که استاد خاله ات بوده، شادمان کنی . به مردم کمک کنی که سختی هایشان را پشت سر بگذارند و بهتر زندگی کنند. باید به خودت کمک کنی تا بتوانی فردا که بزرگ شدی به دیگران هم کمک کنی. باید کمک کردن را یاد بگیری.
درس ها را خوب بخوانی و هنر یاد بگیری، هرچه در دبستان می گویند را باید یاد بگیری. باید یاد بگیری. باید بیاموزی، هرچه بیشتر و بیشتر »
بنیاد از سخنان او چیزی ندانست.
-مامان گشنمه، شام چی داریم؟
کوروش دادار، خور روز از اردیبهشت ماه، یازدهم اردیبهشت 2582
رنج های ما دنباله دارد....
درود