داستان های شاهنامه
برای کودکان و بزرگسالان
داستان کیومرس
نوشتار سوم:
پایان پادشاهی کیومرس
3
نوشتار سوم: پایان پادشاهی کیومرس
دهقان داستان گو بدین جا رسید که : یک سال سوگواری بود تا اینکه یکی از دوستان شاه به دیدن او آمد و به او گفت که خواب دیدم. آفریدگار به تو درود رسانیده و گفته است که بیشتر از این گریه و سوگواری نکن و غمگین مباش. دوباره به زندگی برگرد و از این نشستن و هیچ کاری نکردن دست بردار و برخیز. سپاهی درست کن و آماده نبرد با اهریمن و پسرش دیو باش تا آنگونه که من می گویم با او نبرد کنی و او را شکست دهی و مردمان و جهان را از دست او آسوده کنی تا زمانی که با او جنگ نکنی و او را شکست ندهی همچنان به آزار دادن مردم خواهد پرداخت و این کار را تو باید انجام دهی. کیومرس با شنیدن سخنان دوست خود دست به آسمان برد و از آفریدگار یاری خواست تا بتواند اهریمن را شکست دهد. او را ستایش کرد و اشک چشمانش را پاک کرد و از سوگواری دست برداشته و به سوی کین خواهی سیامک و شکست دادن اهریمن راهی شد.
دهقان بازگو کرد که؛ «شاید هم این دوستِ شاه، سروش بوده که از سوی خداوند برای رساندن پیام آمده باشد.»
سیامک پسری داشت که نزد کیومرس شاه بسیار ارجمند و گرامی بود و شاه او را در دامان خود بزرگ کرده و پرورانده بود، نام او هوشنگ بود. همه دانش های کشورداری و سپاهیگری را به او آموخته بود. هوشنگ برای شاه مانند وزیر بود و همه کارهای او را انجام میداد. هوشنگ بسیار با هوش و دانا و کوشا بود. همچنین از همه کارهای کشورداری آگاهی داشت. شاه او را مانند پسر خود می پنداشت و همه کارها را به او می سپرد تا انجام دهد. شاه بجز او کس دیگری نمی خواست که فرمانده سپاه باشد. هوشنگ هم توانایی انجام کارها را داشت و هم اینکه نوه شاه بود و هم اینکه شاه او را بسیار دوست داشت و به او باور و اعتماد داشت که می تواند همه کارها را انجام دهد.
روزی از روزها که همه چیز برای کین خواهی سیامک و مبارزه با اهریمن و دیو آماده بود، شاه، هوشنگ را فرا خواند و همه گفتنی ها را با او در میان نهاد و به او گفت که بنا دارد برای کین خواهی پدرش به جنگ دیو برود. کیومرس به هوشنگ گفت که بزودی لشکری گرد خواهم کرد و جنبشی و جنگی راه خواهم انداخت و چون من سالمند هستم، تو باید فرمانده این لشکر باشی و به جنگ دیو بروی. و از او پرسید که آیا آماده هست؟ هوشنگ با شادمانی پاسخ دادکه همه گونه آماده است که برای کین خواهی پدرش به جنگ دیو برود.
چندی گذشت و کیومرس از پری و پلنگ و شیر و ببر و گرگ لشکری بزرگ فراهم کرد. همچنین به هوشنگ یاد داد که چگونه از پرندگان و چارپایان و دیگر جاندران برای کارآمدتر کردن سپاه بهره ببرد. هوشنگ نیز گفته های کیومرس را به کار بست و سپاه را آماده تر کرد.
روز جنگ فرا رسید. کیومرس در پشت سپاه بر روی یک تپه ای سوار بر اسب همراه چندتن از خردهفرماندهان به نگاهکردن ایستاده بود. فرماندهی سپاه با هوشنگ بود. هوشنگ پیش سپاه آماده نبرد بود. سپاه دیو هم از سر و سدای درندگانِ سپاه کیومرس پیش از آغاز نبرد هراسان شده و می لرزیدند. دیو با ترس و بیم به میدان آمد در حالی که خاک می پراکند و می کوشید که ترس در دل هوشنگ بیندازد. اما خودش بسیار بیشتر ترسیده بود. جنگ آغاز شد و دو سپاه با هم درگیر شدند. در این زمان سپاه دیو از دست رزمندگان سپاه کیومرس به ستوه آمده بود و سخت ترسان شده بود.
از آن سو، هوشنگ با دیو دراُفتاد. هوشنگ مانند یک شیر جنگی دست برد و کمر دیو را گرفت و او را بر زمین زد. جوری او را بر زمین زد که دیو هرگز از جای برنخاست و زمین بر دورِ سرِ او چرخید و زندگی زیانبار او پایان یافت و به دست هوشنگ به کین خواهی مردم و سیامک کشته شد. سپاه کیومرس به فرماندهی هوشنگ در این جنگ پیروز شدند و جهان را از شر دیو رهانیدند. از آن پس مردم آسوده به زندگی خود پرداختند.
از سوی دیگر، چون کیومرس هم کین پسرش را گرفته بود، از این جهان برفت. کیومرس درگذشت و جهان سودمند را برای مردمان به یادگار گذاشت.
دهقان داستانگو بدینجا که رسید، اشک چشمانش را پاک کرد و این گونه خواند:
«برفت و جهان مُردْرِی مانُد از اوی؛ نگر تا که را نزدِ او آبِ روی!
جهانِ فریبنده را گِرد کرد؛ رهِ سود بنمود و خود مایه خُوَرْد.
جهان سر به سر چون فسانهست و بس! نمانَد بد و نیک، بر هیچ کس.»
پایان
کوروش دادار
دوشنبه یکم آبان 2582 هخ برابر 23 اکتبر 2023(ونکور)
درود