به نام خداوند خورشید و ماه که دل را به نامش خرد داد راه
امروز روز گرامیداشت زمین، یکی از چهار گوهرِ آفرینش و همتای زمینی آن «زن» می باشد این جشن را به همه بانوان ایران زمین شادباش می گوییم.
به مهر و به داد و به خوی و خرد زمانه، همی از تو رامش برد.
زن در فرهنگ ایرانی والاترین جایگاه را داشته و دارد. زن در استوره های ایرانی نیز برجسته وُ والاگهر وُ والاجایگاه بوده و همپای با مردانِگان هستند.
زنان برجستهِ شاهنامه بسان پهلوانان و قهرمانان بی پروایند و ناآرام. منش و رفتارشان در کالبد زیستی آنچنان است که بر آنان می زیبد. همچون مردانِ حماسه پرشورند و از ایستایی و خاموشی به دور، میجنگند، دِلیری میکنند، دِلبری میکنند، سیاست پیشگی و کاردانی دارند و زمانهایی در دلدادگی بی پروا میگردند و عشق می ورزند و در بیشتر این رویدادها آتش زنهِ خرمنِ خوش سوزِ دل و شوریدگی اند.
در سراسر شاهنامه همیشه زنانند که آغازگر دلدادگی هستند جز دو تن؛ کیکاووس که خواستار سوداوه، دختر شاه هاماوران شد و سپس دلداده او گردید و دیگری؛ سهرابِ جوان که در میدانِ نبرد با دیدن دلاوریِ گردآفرید دلداده گردید و خواستار او شد.
از میان انبوه زنان دلداده و دلشده در شاهنامه، که همگی شورانگیزند، اکنون به یکی از شیرین ترین و دلنشین ترین داستان های آن که همان داستان دلدادگی رودابه با زال هست، می پردازم.
هرچند در داستان دلدادگی رودابه و زال، نخست زال هست که با شنیدن ویژگی های رودابه، نادیده دل میدهد اما این رودابه است که پس از شنیدن ویژگی های زال، در آغازِ دلدادگی بیپروایی میکند.
رودابه از سر دلدادگی است که به جستوجو و چارهگری می پردازد و به یاری پنج پرستندهِ خویش که همدل و همراز او هستند، در دلدادگی پیشگام شده و پس از این نیز بیپروایی اوست که زال کمند اندازان بر باره کاخش برای دیدن وی میرود. سخن دیگری که می توان گفت آنکه؛ زنان با گذشتن از نام و جایگاهِ خود برای رسیدن به دلبر و کام، توانا درشکستن بندهای بازدارنده هستند، به سخن دیگر، عشق را بر نام و نامداریِ خویش برتری میدهند.
رودابه، نخستین زنِ خوشبینِ شاهنامه که دلدادهِ زال میگردد، در چشم پرستندگانش، سرِ بانوانِ جهان و ستوده از سوی همه فرمانروایانِ دیگر کشورها مانند چین و هند و روم هست و آنان، رودابه را پرهنر و درخورِ قیصرِ روم و فغفورِ چین و تاجداران میدانند، اما او دلدادهِ زال است و می گوید که من:
« بَر او، مهربانم، نه بر روی و موی، به سوی هنر گشتمش مهرجوی»
هرچند رودابه دلدادهِ هنر و دلیری زال گردید، اما آیا او از نام و جایگاه شاهدختی خویش، برای رسیدن به زال و عشق خود، چشم پوشی کرده است؟
چو بشنید رودابه آن گفتگوی، برافروخت و گلنارگون کرد روی.
دلش گشت پرآتش از مهر زال؛ وز او، دور شد خورد و آرام و هال.
چو بگرفت جای خرد،آرزوی، دگر شد، به رای و به آیین و خوی.
پس از اینکه رودابه پرستندگان خود را برای مهمان کردن زال و آوردنش به کاخِ زرنگارِ خویش به اردوگاه او می فرستد، زال هم بر آرزوی خویش، می پذیرد که شبانه به کاخ رودابه رفته و او را ببیند.
برآمد سیه چشمِ گلرخ به بام؛ چو سرو سهی، بر سرش ماهِ تام
چو از دور، دستانِ سام سوار پدید آمد، آن دختر نامدار،
دو بیجاده بگشاد و آواز داد، که: «شاد آمدی، ای جوانمرد، شاد.
درودِ جهان آفرین بر تو باد! خمِ چرخِ گردان، زمینِ تو باد!»
سپهبد کزان گونه آوا شنید، نگه کرد و خورشیدرخ را بدید.
چنین داد پاسخ که: «ای ماه چهر درودت ز من، آفرین از سپهر
چه مایه شبان، دیده اندر سماک، خروشان بُدَم پیشِ یزدانِ پاک!
کنون شاد گشتم، به آوازِ تو؛ بدین خوب گفتارِ با نازِ تو.
یکی چارهِ راهِ دیدار جوی؛ چه پرسی، تو بر باره و من به کوی؟!»
پری روی گفتِ سپهبد شنود؛ ز سر شَعرِ شبگون همی برگشود.
کمندی گشاد او ز سروِ بلند کس از مشک از آن سان نپیچد کمند.
خَم اندر خُم و مار بر مار بر، بر آن غبغبش، نار بر نار بر
بدو گفت: «بر یاز و برکش میان؛ برِ شیر بگشای و چنگِ کیان.
بگیر این سیه گیسو از یک سُوام؛ ز بهرِ تو باید همی گیسوام.»
نگه کرد زال اندر آن ماهروی؛ شگفتی بماند، اندر آن روی و موی.
چنین داد پاسخ که: این نیست داد! چنین روز، خورشیدِ روشن مباد.
پس از دیدار، زال و رودابه با هم پیمان می بندند که:
پذیرفتم از دادگر داورم، که: هرگز ز پیمان تو نگذرم.
شوم پیش یزدان، ستایش کنم چو ایزد پرستان، نیایش کنم،
مگر کو دلِ سام و شاهِ زمین بشوید ز خشم و ز پیکار و کین!
جهان آفرین بشنود گفتِ من مگر، کآشکارا شوی جفتِ من
پس از اینکه زال می پذیرد که هموراه نگاهبانِ پیمان رودابه باشد، او نیز سوگند می خورد که:
بدو گفت رودابه: «من همچنین، پذیرفتم از داورِ داد و دین
که: بر من نباشد کسی پادشا ، جهان آفرین بر زبانم گُوا
جز از پهلوانِ جهان، زالِ زر؛ که با تخت و تاج است وبا زیب و فر
پس از هم پیمان شدن رودابه و زال:
همی مهرشان هر زمان بیش بود؛ خرد، دور بود، آرزو، پیش بود.
چنین، تا سپیده برآمد ز جای؛ تبیره برآمد ز پردهسرای
پس آن ماه را، شاه، پَدرود کرد برِ خویش، تار و برش، پود کرد
زال به پرده سرای خویش برمیگردد و از همان دم کوشش هایش را برای رسیدن به عشق خود آغاز میکند، چون باورمندِ کار خویش است و به دلِ خود بها داده و خواستهِ دلرا به انجام می رساند. سرانجام پیروز می شود و بهرهِ دلدادگی رودابه و زال رستم دستان است که نگهبان ایران و ایرانیان می باشد.
از همه شما مهمانان ارجمند و گران مایه سپاسگزاریم.
سپندارمذ، پاسبان تو باد خرد، جانِ روشن روان تو باد.
شاد باش، دیر زی
#کوروش_دادار و #ایرانا
درود