34
زن ، رنج های زنان وکیل
-چه شتابی دارید بانو رستمی ، خیلی دلم میخواد با پدر شما را آشنا کنم ، هم پدر هم مادر دلخواه دیدار شما هستند هم اینکه فرمودند امروز ناهار مهمانشان باشید.
سپاسگزارم منیژه جان ،برای من افتخاری است ،اما میدونی من یک دختر سه ساله دارم و همسرم هم سر کار هست وانگهی امروز پسین چند تا موکل دارم باید برم دفتر.
با همدیگر برای بیرون رفتن ناچارند از همان اتاق تفتیش با پرده های چرک بگذرند، مامور تفتیش سرش خلوت بود و مشتری نداشت ،وکیلان سلام کردند و مامور بدون دادن پاسخ سلام گفت : خانم شاهپوری بار دیگه با مقنعه تشریف بیارید،اگر با روسری رنگی بودی راهت نمی دهم.
منیژه دخت خندید و بیرون رفتند. بیرون دادگاه هوا پاکتر بود ، منیژه دخت انگاری دنبال کسی میگشت ،ان سو و این سو را نگاه کرد ، چیزی نیافت و به سوی ماشین راه افتادند.در را برای گردآفرید باز کرد و خودش هم از در دیگر سوار شد. تلفن ها را از آقای اردشیری گرفت و پیامها را دید ،
خانم شاهپور،مادر زنگ زدند و فرمودند که برای ناهار منتظر شما و همکارتان هستند هرگاه بیرون آمدید ، زنگ بزنید به ایشان .
منیژه دخت تلفن را برداشت و چند تا پیام را دید وشماره خانه را گرفت:
سلام مادرجان ،خوبید؟ ببخشید دادگاه بودم
-چرا تلفن را پاسخ ندادی؟
-مادر جان مگه یادتان رفته بار پیش بر سر پاسخ دادن تلفن در دادگاه چه بلایی سرم آمد و گزارش تخلف برای من رد کردند؟نمی تونم تلفن ببرم دادگاه ،گذاشته بودم پیش دایی بهمن تو ماشین، من در خدمتم ، چه فرمایش دارید؟
-اون دادگاه محل کار تو هست و این تلفن هم ابزار کار تو ،چرا این را نمی فهمند؟چرا حالیشون نمیکنید که با سیستمی که خودشان راه انداختند این ابزار کار شماست و باید همراهت باشد، بگو ببینم خانم رستمی که کنارت نیست؟هست؟
-چرا توی دادگاه نیمکت نبود از شلوغی ،آمدیم تو ماشین بنشینیم و برنامه ریزی کنیم.
-خوب گوش به ایشون بده تا دعوتشان کنم.
-باشه چشم ،گوشی خدمت تان باشد.
منیژه دخت گوشی را به سوی گردآفرید دراز کرد که داشت پرونده را برگ میزد و دنبال چیزی میگشت.مادر هستند ، با شما کار دارند.گردآفرید گوشی را گرفت و نزدیک گوشش آورد و بلندگو را روشن کرد و گفت:
-درود بر شما با شاهپور ، امیدوارم شاد و تندرست باشید.
-درود بر شما بنو رستمی ارجمند ، امدوارم شما هم تندرست باشید، از اینکه پذیرفتید منیژه کنار شما باشد، بسیار سپاسمندیم.من و همسرم از دیشب تا حالا خیلی حالمان خوب شدست و چشم براه دیدار شما هستیم.
-بسیار سپاسگزارم بانو ، برای من هم مایه شادمانی است ،هم آشنایی با خانواده شما ،هم با منیژه جان ، چه دختر ماهی ، برای هم افتخار هست.
-مهربانی شماست، من ناهار درست کردم و چشم براه شما هستم ، ببخشید دیشب زنگ نزدم، دیر شد.
وااااای خدای من چکنم؟ سهراب و فرانک تنها توی خونه ،موکل در دفتر ، راه چند ساعته تا شیراز ، رودرواسی با یک بانوی بزرگوار ،....چکنم؟؟؟
-سپاسگزارم بانو، راستش من باید برگردم شیراز،دخترم هم از دیروز صبح تا کنون ندیدمش...
بانو شاهپور ، سخن گردآفرید را برید ...لطف میکنید تشریف میارید،افتخاری است برای خانواده ما ، ما چشم براهیم ، لطفا گوشی را بدهید به منیژه جان ، سپاسگزارم ، بدرود...
منیژه گوشی را گرفت و از ماشین بیرون رفت ،همه دنیا دوباره روی سر گردآفرید چرخید ، ساعت حدود 11 صبح هست با خودش حساب کرد که ناار را سر ساعت دوازده بخوریم،ساعت یک راه بیفتم ،نزدیک ساعت جهار و نیم مرسم دفتر،میخواستم زودتر برم یک سری بخونه بزنم ، با این وصف دیگه نمیشه. در همین خیالات بود که کسی از بیرون به شیشه زد ،گردآفرید سرش را بالا آرود و بیرون را نگاه کرد.چیزی ندید ،دوباره سرش را برگرداند منیژه دخت هم نبود ، آقای اردشیری هم نبود. دوباره کسی به شیشیه زد ، گردآفرید چهره برگرداند ،همزمان در باز شد.
-سیندخت...پرید بیرون و دوست و همکار و یاورش را بغل کرد ، همه غصه های دنیا فراموش شد. تو کجا بود؟ چرا نگفتی میخوای بیایی؟
-میخواستم سورپرازیت کنم ببخشید میخواستم سرزده بیام ، سرزده و قه قه خنددید
-وااااای خدا ، چه کار خوبی کردی؟ با کی اومدی؟ بچه ها کجان؟
خودم تنها آمدم دیگه دلم برات ی ریزه شده بود، خیلی دلم برات تنگ شده بود ، تنوانستم تا کی تاب بیارم ،گفتم بیام و ببینمت...
-خوب کردی ازیزم ، بهترین کار دنیا، مهمان بانو شاهپور هستیم.باید بریم اونجا ، شما هم مهمان منی و میخام برم خانم دکتر را هم بیارم ، منیژه جان از دید شما به مادر زنگ بزنم و روانامه بگیرم یا شما مهربانی میکنی و زنگ میزنی؟
-من زنگ میزنم ....
کوروش دادار ،گوش روز(روز نبر) از بهمن ماه 1401 خورشیدی (هشتم بهمن) بهمن ماه 1401 برابر با 1390 یزدگردی
....دنباله دارد ...رنج های ما...