زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم همدعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی رابلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دوبار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهایمتعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کمرنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را کهمی دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زریحامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره منمیزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدینکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمشگذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چندروز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد کهمی کشمش. من زری را با رفیقش تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامردحرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو رابالا آورده کیست. عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم تویمحل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدرسوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود وهم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه میخواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کردو می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شانرفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستانحاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقشکیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم میخورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادربزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زریغش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و میگفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بسکه زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگرهم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرشگفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رودرفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بودو من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطیبین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروختهاست.نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها بهحرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اشرا بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تابچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر میداد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی راخیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری همدرباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماستباید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار کهزری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پرزیاد حرف میزد.کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنهانمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله بهپشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا راخوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملانباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسولنعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تاشعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده میروم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال درتعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومانبیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شماخود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه میاندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظبباش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانهباز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملاضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره رااذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم اورا بکشیم. به شما چه؟ ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به توقرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟ شما نادان ها که می خواهید برویددنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چندصد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازهاین شعرها را هم من یادش دادم.عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاجو واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صدسال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازیشاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت : دروغ می گویی.ملا گفت: چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ بهخدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازیکه تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دوتا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسولگفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشمخودم را هم می کشم.عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون بهنظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگرخفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس بهرسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولینکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همهجوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومالبه من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت مادیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تواصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفتاز وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تانخفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم کهکمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خوردهپا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من کهگفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسولرا گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایهها مواظبعباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد ومیگفت آبرویمان رفت.زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعناتمعلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولیماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت.سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعدبا استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده وهمه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستورانبزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرفهای عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چندوقت یک بار با پسرهای زیادی توی امریکا زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کردهباشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلویبابابزرگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس یاد اون روزها میافتادکلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه و همه ثروت و دارایی های الانش رو، مدیونهمون زری میدونه که چقدر کتکش زده......*محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس*ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ...ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ.اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ," ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ "ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ
در نوشتار پيشرو كه در چندين بخش خواهد آمد، تلاش شده است تا براي روشنتر شدن ياد(:ذهن) و دريافت خوانندگان، زنجيرهاي از پيشامدهاي هر دودمان پادشاهي تاريخ ايران را كه داراي همزماني و پيوستگي با تاريخ ديگر كشورهاي آن روزگار است، بازگو كنيم. در اينميان شماري از نام «كسان» و «رخدادهاي ويژه» را نيز از آغاز تا روزگار كنوني يادآور ميشويم. در اين جُستار، انگيزهي ما گزارش پيوسته و بازنمود همهي پارههاي(:جزييات) تاريخ ايران نيست. تنها يادكردن بخشي از رويدادهايي است كه با خواستِ ما، در اين نوشتار هماهنگ باشد.
قاضی انسانی بود مانند باقی انسانهای روی این کره خاک که روزی به دنیا آمد و روزی هم از دنیا رفت. گمان میکنم صمد بهرنگی بود که حرف توی دهان ماهی سیاه کوچولو گذاشته بود، که زندگی و مرگ ما مهم نیست مهم تاثیری است که زندگی ما بر دیگران میگذارد. قاضی هم تاثیری گذاشت بر نسلهای بعد از خود که هرگز از بین نمیرود و تا زبان فارسی هست و کتاب هست نام قاضی هم هست.




























در نزد زنان گوناگون شاهنامه خردورزي آشكاري ميتوان يافت. اما آن مايه از خردورزي، يكسان و به يك شيوه نيست. بلكه برپايهي روند داستان و نقشورزي شخصيتهاي زن داستانهاست. براي نمونه، زني همانند فرانك، خردمندياش را در جايي آشكار ميكند كه ميشنود فرزندش فريدون دستخوش خطر و مرگ است. پس تدبيرش را بكار ميبرد و به آب و آتش ميزند تا او را نگهداري كند و اين امكان را برايش فراهم بياورد كه رشد كند و ببالد و به جايي برسد كه بتواند نجاتبخش ايران باشد. يا سيندخت كاردانياش را آنجاي نشان ميدهد كه بتواند مرد تندخويي همانند مهراب را آرام كند و بستري فراهم بياورد تا پيوند عاشقانهي زال و رودابه به سرانجامي نيك برسد و از آن رهگذر كسي گزند و آسيبي نبيند. اين خردمنديها در درون داستانها و شخصيتهايي داستانها نهفته است و نشانههايش آنجايي آشكار ميشود كه بايسته و ضرورت داستان و سرگذشت شخصيتهاست.

«شاهعباس» از بزرگترين شهرياران روزگار صفويه است. او در روزگاري آشفته، در «قزوين» بر تخت نشست. شاهصفوي در آنهنگام با دو دشمن ستيزهجو در خاور(:شرق) و باختر(:غرب) روبهرو بود؛ از آنرو دريافت كه همزمان نميتواند با هر دو پيكار كند. اوزبكان بر بخشهايي از خراسان دست يافته بودند و عثمانيها نيز گرجستان و ارمنستان تا آذربايجان و كردستان و كرمانشاه را گرفته بودند؛ بنابراين او نخست با پذيرش پيماننامهي(استانبول اول999) از سوي عثمانيها، از جنگ چشم پوشيد و به شتاب، سركوبي اوزبكان را آغاز كرد. پس از نبردهاي سخت با آنها سرانجام در هرات در جنگ «رباط پريان» آنها را براي هميشه از ايران بيرون راند.( سال1007 مهي) در همين سال دو برادر انگليسي به نام «رابرت شرلي» و «آنتوني شرلي» در قزوين به نزد شاه آمدند. شاه پس از چندي براي فراهم كردن ابزار و توپهاي جنگي آتشين از آنها سود جست. در پايان همين سال، سامان سپاه پيشين (7تيرهي قزلباش) را كه نيرويي بههم زد و خودسَر شده بودند را برهم زد و سپاهي نوين به نام شاهسَون(:دوستدار شاه) را فراهم ساخت.
درود